این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

دانلود رمان غنیمت پاییز برای موبایل

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
928 views
بدون نظر

دانلود رمان غنیمت پاییز برای موبایل

دانلود رمان غنیمت پاییز برای موبایل

هوا دلگیر و بارانی است
و آن که دوستش دارم کنارم نیست
هوا دلگیر ، آسمان پر ابر
درختان در تکاپوی گریز از باد
و باران خیس
و حتی بی تو باران هم برایم مثل باران نیست
هوا یاد آور آن اولین دیدار پاییزی است
سعی کرد نگاهش نکند ، اما سخت تر از آن بود که تصورش را می کرد . تمام نیرویش را جمع کرد و رویش را برگرداند ؛ باید مهمانی راترک میکرد. این تنها راه بود .نفس های عمیق و کشدارش برای تسلط به اوضاع درون بود .
از خدمتکاری که دم در بود خواست پالتویش را بیاورد. بدون اینکه برگردد این پا و آن پا می کرد.فکر می کرد آماده دیدار شده است .اصلا برای همین برگشته بود ، برای تمام کردن همه ی کارهای نیمه تمامش .ولی زود بود .
از پشت صدایی شنید که نامش را می خواند : حسام ؛تو کجا این جا کجا .
دستی روی شانه اش نشست و همزمان با برگشتنش در آغوش دوستش جای گرفت . دوست سالهای دور یا شاید دوست سالهای نزدیک ،دوست مورد اعتمادش….
بهار را به او سپرده بود.نگاهش از روی شهیاد چرخید و روی بهار که در فاصله ای چند قدمی ایستاده بود قفل شد .توجه بهار به مهمانی بود.حسام برای دور کردن افکار مزاحم تک سرفه ای کرد و رویش را به سمت شهیاد برگرداند :
خانومت چطوره ؟ ….این تنها حرفی بود که در آن لحظه به ذهنش می رسید.
– خانومم؟ ابرویش را کمی بالا داد … از احوالپرسیای شما ، خوبه.اون از رفتنت بیشتر غصه دار شد.خیلی دوستت داشت مثل برادر بودی براش …. و دوباره لبخندش عمیق شد .
جوابی نداشت.به لبخندی تلخ بسنده کرد.دنبال حرف می گشت.باید خداحافظی هم میکرد.گیج بود و سردرگم . خدمتکار صدایش زد و پالتو را به سمتش دراز کرد.دستهایش هنوز روی پالتو بود که صدای جیغ مانند مهلا را شنید . قبل از هر عکس العملی دستهای مهلا دور شانه اش پیچید .


لینک کوتاه مطلب

http://www.mehrpatogh.ir/?p=3878

برچسب ها

مطالب مشابه