مــهر پــاتــوق

دانلود رمان فصل وصال (موبایل و PDF)

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷
دانلود فیلم Stolen princess Ruslan and Ludmila 2018 جدید + دوبله فارسی
فیلم Stolen princess Ruslan and Ludmila 2018
دانلود مسابقات جام جهانی فوتبال ۲۰۱۸
دانلود مسابقات جام جهانی فوتبال ۲۰۱۸
دانلود فیلم Keep the Change 2017
فیلم Keep the Change 2017
جزئیات دقیق زلزله ششم دی در تهران,ارک,قم,ملارد,قزوین
جزئیات دقیق زلزله ششم دی در تهران,ارک,قم,ملارد,قزوین
عکس/ نیکی کریمی به همراه پدرش در سوییس
عکس/ نیکی کریمی به همراه پدرش در سوییس
عکس جدید و متفاوت نرگس محمدی و همسرش در آغوش هم
عکس جدید و متفاوت نرگس محمدی و همسرش در آغوش هم
دانلود آهنگ پازل باند به نام کار دادی دستم
دانلود آهنگ پازل باند به نام کار دادی دستم

خامنه ای

مهر پاتوق

14529707084

نوشته: فرناز حسینی
ژانر رمان:اجتماعی عاشقانه
خلاصه:

رمان فصل وصل داستان دختری بنام مایساست که در ابتدای داستان با بعد افسرده اش آشنا میشیم و با ورود پسری به زندگیش که درواقع حکم ناجیش رو داشته ،به کل روحیاتش تغییر میکنه..در ابتدا داستان میشه گفت روی یک خط راست سیر میکنه از وسطای داستان فراز و فرود زیادی داره ونمیشه اتفاقات قسمت بعدی داستان رو حدس زد.
در اواسط داستان به کل ممکنه ناامید بشید اما پایان خوش و زیبایی داره.

پ.ن:معذرت که خلاصه ام کلی بود،لطفا اجازه بدید دوستان با داستان همراه شن و با اتفاقات و ریز جزییاتش ازقبل آشنایی نداشته باشند.

 

مقدمه:

ﺧﺪﺍی”ﻣﻦ …
ﺑﺮﺍی ﺩﻟﻢ “ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ” ﺑﺨﻮﺍﻥ…
“ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ” ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﻮﺩ ﺍﻳﻦ (ﻣﻀﻄﺮ)…..
تا آرام گیرد این قلب نا آرام من…..
“خدای من”….
به حضورت،
به نگاهت،
به یاریت نیازمندم…..
سال هاست به این نتیجه رسیده ام که ” تو “

آن مشترک مورد نظری هستی
که همیشه در دسترسی…

** اِلٰهی وَ رَبّی مَنْ لی غَیْرُکَ **

قسمتی از داستان:

پیراهن بلند مشکی..
صورتی بدون آرایش
انگار که دارم برای یه مجلس ختم شیک اماده میشم…
-مایسا..آماده ای مادر؟دیرشد بابات پایین منتظرها
پالتوی مشکی رنگمو تنم کردمو برای اخرین بار ازتوی ایینه به خودم نگاه کردم..
جوری که انگار که دارم به زشت ترین آدم روی زمین نگاه میکنم…
ازاتاق که بیرون اومدم مامان برای چند لحظه به چشمام خیره شد..با دیدن نگاه بی تفاوتم لبخندی زد ودستامو توی دستاش گرفت..
میدونستم که رنگ لباسمو به اتفاق امشب ربط نمیده
عادتم بود من همیشه مشکی میپوشیدم..
همراه مامان ازپله ها پایین رفتم،خونه ی ما توی طبقه ی سوم یه آپارتمان چهارطبقه بود
باباتوی کوچه منتظر بود،
نگاه شرمگینی به من انداخت وسوارشد..من چه بد رسوا شده بودم…

 

 

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
16,024 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 8
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.




دسته بندی

مطالب محبوب
تبلیغات متنی