این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

رمان عاشقانه قلب های عاشق

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
2,637 views
یک نظر

رمان عاشقانه قلب های عاشق

رمان عاشقانه قلب های عاشق

در خونه رو با کلیدم باز کردم . طبق معمول کسی تو خونه نبود . بابام که الان شرکت بود . مامانم هم مدرسه ..
سرمو با تاسف تکون دادم و رفتم سمت اتاقم لباسمو با یه بلوز سفید که توت فرنگی گنده ای روش بود و شلوار جین سفید عوض کردم و رفتم تو پذیرایی . ۲ تا پیغام داشتیم . پخشو زدم و رفتم تو آشپزخونه با شنیدن اولین پیغام مشتمو محکم کوبیدم رو اپن و از ته دلم داد زدم : درد بی درمون بگیری ..
این چند روزه مزاحم تلفنی سیریش خونمون شده بود . زنگ میزد و فوت می کرد . منم جدیدا آمپرم زود میره بالا یه ۲ دقیقه ای طرف داشت فوت میکرد بالاخره رفت پیغام بعدی :الو تهمینه جوون نیستین ؟
همونطور که برای خودم چایی میریختم گفتم : نه نیستیم زن عمو
داشتم چایی میخوردم که صداشو شنیدم : تهمینه جان . ما امشب میام منزلتون . خدانگهدارتون باشه.
رها جون می بوسمت
چند بار جملشو با صدای بلند تکرار کردم : امشب میام منزلتون ..
یه دفعه لیوانو کوبوندم رو میز و با سرعت نور دویدم سمت اتاق حولمو برداشتم و پریدم تو حموم . سعی داشتم خودمو واسه امشب بی نهایت زیبا کنم . با فکر اینکه امشب محمد هم میاد یکی از زیباترین لباسامو انتخاب کردم تا واسه امشب بپوشم .. از حموم اومدم بیرون حولمو از سرم جدا کردم و سشوارو گرفتم سمتشون .. بعد از خشک کردن موهام صدای زنگ موبایلم بلند شد رفتم سمت عسلی که جفت تختم بود با دیدن اسمش لبخندی زدم و جواب دادم : الو
-: سلام چطوری ؟
-: خوبم . اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنم
-: کارم داشتی ؟
-: سوره جونم ؟ میتونی بیای پیشم ؟
-: برای چی ؟
-: بیا دیگه مهمون داریم . بیا کمک کن میخوام یه لباس خوب بپوشم .
-: رها ؟ شرمندم به خدا . نمیتونم بیام
-: میدونستی یه چیزیو ؟

دانلود در ادامه مطلب


لینک کوتاه مطلب

http://www.mehrpatogh.ir/?p=3668

برچسب ها

مطالب مشابه

  • واقعا رومانهای خوبی گزاشتین زحمت کشیدین