این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

دانلود کامل رمان فیلم نامه پاریس

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
5,673 views
بدون نظر

دانلود کامل رمان فیلم نامه پاریس

دانلود کامل رمان فیلم نامه پاریس

خارجی – مکانی نامعلوم – زمانی نامعلوم
پسربچه ای روی لبه ی بالکن طبقه دوم خانه ای چوبی و دارای سقف شیروانی ایستاده و دارد از روی شاخه ی درختی که به سوی بالکن رشد کرده به لانه ی کلاغی دست دراز می کند. با تلاش بسیار موفق می شود جوجه کلاغ کوچکی را بردارد. آن را در دستانش می گیرد و ناز می کند که کلاغی از راه می رسد. به سمت او
حمله می کند و با صدای عجیب و بلندی قارقار می کند. کودک سعی دارد کلاغ را از خود دور کند اما کلاغ به سوی صورت او حمله می برد و با نوک زدن روی گونه اش او را مجروح می کند و به ضربات خود ادامه می دهد. پسربچه که بر روی لبه ی تراس قرار دارد، پایش می لغزد و با جیغ بلندی به پایین پرتاب می شود.
داخلی – اتاق فرهاد – صبح مردی تقریبا چهل ساله (فرهاد) با موهای جو گندمی و صورت اصلاح شده در حالی که صورتش خیس عرق شده از خواب می پرد. صدای زنگ تلفن شنیده می شود. فرهاد دستی روی گونه اش می کشد، روی گونه اش اثری قدیمی از یک جراحت دیده می شود. در حالی که هنوز نفس نفس می زند، روی تخت می نشیند و گوشی تلفن را برمی دارد.
فرهاد
بله
(مکث)
سلام. تویی رضا؟ چطوری، خوبی؟
(مکث)
قربونت.
(مکث)
آره… آره دیگه ما که واسه امروز پرواز داریم.
(مکث)
چی؟
(مکث)
باشه… باشه… ظهر یه سری بهت می زنم.
(مکث)
باشه… باشه.
(مکث)
باشه. نه.
(مکث)
نه. خداحافظ.

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)

رمان عاشقانه قلب های عاشق

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
2,715 views
یک نظر

رمان عاشقانه قلب های عاشق

رمان عاشقانه قلب های عاشق

در خونه رو با کلیدم باز کردم . طبق معمول کسی تو خونه نبود . بابام که الان شرکت بود . مامانم هم مدرسه ..
سرمو با تاسف تکون دادم و رفتم سمت اتاقم لباسمو با یه بلوز سفید که توت فرنگی گنده ای روش بود و شلوار جین سفید عوض کردم و رفتم تو پذیرایی . ۲ تا پیغام داشتیم . پخشو زدم و رفتم تو آشپزخونه با شنیدن اولین پیغام مشتمو محکم کوبیدم رو اپن و از ته دلم داد زدم : درد بی درمون بگیری ..
این چند روزه مزاحم تلفنی سیریش خونمون شده بود . زنگ میزد و فوت می کرد . منم جدیدا آمپرم زود میره بالا یه ۲ دقیقه ای طرف داشت فوت میکرد بالاخره رفت پیغام بعدی :الو تهمینه جوون نیستین ؟
همونطور که برای خودم چایی میریختم گفتم : نه نیستیم زن عمو
داشتم چایی میخوردم که صداشو شنیدم : تهمینه جان . ما امشب میام منزلتون . خدانگهدارتون باشه.
رها جون می بوسمت
چند بار جملشو با صدای بلند تکرار کردم : امشب میام منزلتون ..
یه دفعه لیوانو کوبوندم رو میز و با سرعت نور دویدم سمت اتاق حولمو برداشتم و پریدم تو حموم . سعی داشتم خودمو واسه امشب بی نهایت زیبا کنم . با فکر اینکه امشب محمد هم میاد یکی از زیباترین لباسامو انتخاب کردم تا واسه امشب بپوشم .. از حموم اومدم بیرون حولمو از سرم جدا کردم و سشوارو گرفتم سمتشون .. بعد از خشک کردن موهام صدای زنگ موبایلم بلند شد رفتم سمت عسلی که جفت تختم بود با دیدن اسمش لبخندی زدم و جواب دادم : الو
-: سلام چطوری ؟
-: خوبم . اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنم
-: کارم داشتی ؟
-: سوره جونم ؟ میتونی بیای پیشم ؟
-: برای چی ؟
-: بیا دیگه مهمون داریم . بیا کمک کن میخوام یه لباس خوب بپوشم .
-: رها ؟ شرمندم به خدا . نمیتونم بیام
-: میدونستی یه چیزیو ؟

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)

دانلود رایگان رمان عاشقانه قصه دل ها

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,312 views
بدون نظر

دانلود رایگان رمان عاشقانه قصه دل ها

دانلود رایگان رمان عاشقانه قصه دل ها

-افسون،مادر،بیدار شو عزیزم،بیدار شو بابات دیرش شده میخواد بره
باز مادرش بیدارش کرده بود ،آخه چرا همیشه باید صبح زود بیدار شه؟شده بود کار هر روزش،چرا نباید خواهر یا برادری دیگه ای داشته باشه تا مجبور نشه هر روز صبح زود بیدار شه؟؟!
مادرش در اتاقش رو باز می کنه
-افسون جان؟
-بله مامان؟
-پاشو صورتتوبشوربیاپایین
-باشه
-تنبل نباش ..همینه دیگه وقتی بهت میگم زود بخواب گوش نمیدی!
-باشه الان میام
بالاخره بلند میشه و میره تا دست وروشو بشوره..یاد کنکورش می افته .چند روز دیگه جوابش میاد.تقریبا مطمئن هست که بهترین رتبه رو می آره.اما باید می رفت تهران،پزشکی تهران،اما مطمئن بود که باباش بهش اجازه نمی ده همیشه تو مدرسه بهترین بود.اما کسی باهاش دوست نمی شد.شاید چون خیلی آروم بود یا شایدم خیلی خوشگل! یه صورت سفید وبلوری وخیلی لطیف.بینی قلمی ..چشمهای درشت آبی با مژه های بلند و ابرو های کشیده ولبهای قلوه ی موهاشم خرمایی بود.همیشه بچه های مدرسه از اون بدشون می اومد.
-افسون
با صدای مادرش از فکرو خیال بیرون میاد.

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)

رمان ایرانی غربت غریبانه ی من

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,325 views
بدون نظر

رمان ایرانی غربت غریبانه ی من

سرم درد می کرد و به شدت سنگین بود اما به سنگینیِ چشمام نبود. یه حالت گنگی داشتم. احساس می کردم رو هوام. سرگیجه ی شدید امانم رو بریده بود.
چند بار خواستم نفس عمیق بکشم اما نتونستم. انگار یه وزنه ی چند کیلویی رو بستن بهم.
یه جوری بودم. سرگیجه ام بدتر شد. سعی کردم چشمام رو باز کنم ولی هر کاری می کردم حتی تکون نمی خورد.
تمام انرژیم رو جمع کردم. چه فایده؟ پلکام یه تکون خفیف خورد.
امیدم رو از دست ندادم.
باز سعی کردم. دوباره پلکام یه تکون خیلی کم خورد. اما بیشتر از قبل. کلافه شدم. اشک تو چشمام جمع شده بود.
چرا نمی تونستم هیچ کاری بکنم؟
اشکی که گوشه ی چشمام جمع شده بود از روی گونه ام سر خورد.
گوشم شروع کرد سوت کشیدن. چشمام رو جمع کردم. صداهای مبهمی رو می شنیدم.
– آقای… دک… تر… به… هوش اومد…
“داشت از چی حرف می زد؟”
صداها کم کم داشت واضح می شد.
صدای یه مرد توجهم رو به خودش جلب کرد:
– خانم براش مرفین بزنید.
بعد بلند داد زد:
– این خانم به بخش منتقل می شه.
دوباره گنگی قبل اومد سراغم. سوت کشیدن گوشام شروع شد. پلکام هر لحظه سنگین تر از قبل می شد.
اون قدر سنگین که باز منو به دنیای تاریکی قبل فرو برد.
****
دید، دید، دید.
با صدای مکرری که سکوت اتاق رو شکسته بود چشمام رو باز کردم.
نور زیادی تو اتاق بود که باعث شد چشمام رو جمع کنم.
یه کم که به نور عادت کردم تونستم کامل چشمام رو باز کنم.
یه پسری با قد نسبتا بلند و چشم و ابروی مشکی و قیافه ی ایرانی اصیل بالا سرم ایستاده بود.
لباس آبی رنگی پوشیده بود. از روپوش سفیدی که روش پوشیده بود و داشت توی دفتری که دستش بود یه چیزایی می نوشت تشخیص دادم که دکتره.

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)

دانلود رمان ایرانی یکشنبه غم انگیز

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,848 views
بدون نظر

دانلود رمان ایرانی یکشنبه غم انگیز

دانلود رمان ایرانی یکشنبه غم انگیز

اتاقم پر از موسیقی شده . پر از یه موسیقی آروم و ملایم .
زن انگار داره با تمام وجودش میخونه و من نوای اونو توی رگ هام جایگزین می کنم.یک شنبه ی غم انگیز ” . “Gloomy Sunday امروز یک شنبه است؟ نمی دونم . اما یادمه روزی که این آهنگ رو برای بار اول تو ماشین اون شنیدم یک شنبه بود. تو یه خیابون شلوغ همون طوری که من دوست دارم دور میزنیم و خواننده رو با سکوت همراهی nمی کنیم . ضبط که میره روی آهنگ بعدی یه گوشه ای رو بالاخره پیدا میکنه و ماشین رو به زحمت پارک میکنه . نگاهمو از خیابون می گیرم و میگم
– همچین اون طوری هم که میگن فوق العاده نبود من که فکر نمیکنم اون قدرا هم غمگین باشه
– اما این آهنگ به آهنگ خودکشی مجار معروفه .
– پس لابد مجارا یه چیزیشون میشده .فیلمش رو دیدی؟
– آره . جالبه . میگیرمش تو هم ببینی .
– راستی مگه امروز یک شنبه نیست . چرا اینجائی؟ سر کار نرفتی که.
زل میزنه توی چشمام . یه لبخند ملایم میشینه توی صورتش.
– کعبه تویی ، صنم تویی، دیر تویی، حرم تویی،
دلبر محترم تویی ، عاشق بینوا منم
– تغییر رشته دادی ؟ شاعر شدی امروز .
– تو هر کسی رو شاعر می کنی.
– میگم چرا جدیدا هر جا پام رو میزارم شب شعره .
– اگر در دیده ی مجنون نشینی ..
– خب بابا فهمیدم شما کلا بالا خونه رو اجاره دادی درآمدت توپ توپه .
صدای خنده های خودم و اون هنوزم توی گوشمه .اون روزها چقدر ساده فکر می کردم هم چیز داره درست میشه . حالا دوباره دارم به این آهنگ گوش میدم و فکر می کنم هیچ نوایی غم انگیزتر از صدای چک چک قطره های خون روی کف سرامیکی اتاق خوابم نیست.

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)

رمان عاشقانه در نهایت عشق

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,726 views
بدون نظر

رمان عاشقانه در نهایت عشق

رمان عاشقانه در نهایت عشق

برگه ی آزمایشگاه روی داشبورد افتاده بود. خدایا باورم نمی شد! آخه چه طور ممکن بود! هر دفعه که چشمم بهش می افتاد بیشتر احساس ناباوری می کردم. بدون این که بدونم مقصدم کجاست رانندگی می کردم. یه آن به خودم اومدم و دیدم تو جاده ام. نمی خواستم برگردم خونه، این طوری برای دیگران هم دردسر درست می کردم. با خودم گفتم نه ستایش… تو نمی تونی جون دیگران رو هم به خطر بندازی.
حالا دیگه مطمئن شده بودم که نمی خوام برگردم خونه. رفتم باک ماشین رو پر بنزین کردم و زدم به دل جاده… قصد رفتن به شمال رو داشتم. جایی که لااقل می تونستم آخرای عمرم رو آروم تر سر کنم. سرعتم بالا و بالاتر می رفت. یه آن به خودم اومدم دیدم یه ماشین پلیس جلو راهم رو بست. راه خیلی زیادی نمونده بود… اگه راه داشتم سر ماشین رو کج می کردم و از کنارشون در می رفتم ولی نمی شد. یه مرد جوون و هیکلی اومد کنار ماشین وایساد. حتی به خودم زحمت ندادم که برگردم نگاش کنم. یه کم
دولا شد و گفت:
– خانم شما هیچ می دونین چه سرعتی داشتین؟ هر لحظه ممکن بود تصادف کنین! با اون سرعت حتماً اتفاق وحشتناکی می افتاد. بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:
– چه فرقی می کنه الان بمیرم یا یه وقت دیگه!
– اصلاً می دونین کاری که شما کردین باعث شد چقدر همکاران من به زحمت بیافتن. هر کدومشون تا قسمتی از راه دنبالتون می اومدن ولی نمی تونستن متوقفتون کنن!
– شما حقوق می گیرین که همین کار رو کنین دیگه! زحمت چیه… وظیفه تونه! حالا می خواین چی کار کنین؟ ماشینم رو بگیرین؟ من تا چند وقت دیگه جونم رو از دست می دم، ماشین که اصلاً برام مهم نیس.

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)

رمان عاشقونه دل من به وسعت دریاست اگر بگذارند

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,010 views
بدون نظر

رمان عاشقونه دل من به وسعت دریاست اگر بگذارند

رمان عاشقونه دل من به وسعت دریاست

– خانم منصوری، آقای کریمیان اومده.
– بگین بیاد تو.
گوشی رو گذاشتم و دوباره مشغول کارم شدم. صدای در رو شنیدم.
– بفرمایید تو.
اون قدر عصبانی بودم که حتی نگاه نکردمش. متوجه شدم که روی نزدیک ترین صندلی نشست. چند دقیقه گذشت، می دونستم معذب شده اما اهمیت نمی دادم.
– خانم…
سرم رو بالا کردم.
– آقای کریمیان، بذارین از همین الان مشخص کنم در مورد چه چیزی قراره حرف بزنیم.
نگاهم کرد:
– بفرمایید.
– برای من توضیح بدید که چرا اون دستگاه کار نکرد.
– دارم روش کار می کنم.
پوزخند زدم.
– چه جالب! دارید روش کار می کنید. پس بهتون کمک می کنم تا بیشتر روش کار کنید. من امروز دادگاه بودم.
با تعجب نگاهم کرد. ادامه دادم:
– تعجب نداره. از بنده شکایت شده. حق هم دارن! دستگاه تنفسی که از شرکت من بیرون اومده و مهندس بی لیاقتی مثل من نفهمیده که تمام المان های این دستگاه از جنس های درجه هزارم چینی هست، باعث مرگ یک خانم باردار و جنینش شده. خوب کمکتون کردم؟
هنوز انگار تو شوک بود. بیشتر به هم ریختم:
– مگه من خودم از آلمان قطعات درجه یک وارد نمی کنم؟ جنس چینی چه کار می کنه تو شرکت من؟ آقای کریمیان دو نفر مردن و من هیچ مسئولیتی ندارم. شما بودید که اون دستگاه رو طراحی کردید، قطعاتش رو خریدید و خودتون هم تحویل بیمارستان دادید. من این رو به قاضی گفتم و قراره برای دادگاه بعد شما به عنوان متهم ظاهر بشید.
شیر شد یه دفعه.
– شما حق نداشتید…

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)

رمان دلواپسم برای تو – جلد دوم رمان ستاره سرد

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,059 views
بدون نظر

رمان دلواپسم برای تو – جلد دوم رمان ستاره سرد

رمان دلواپسم براي تو - جلد دوم رمان ستاره سرد

این روزا خیلی سرم شلوغه. انقدر درگیر کارای متفرقه شدم که واقعا از نفس غافل موندم. خدایا خودت کمک کن. سعی کردم بعد نیاز منو مامان صدا کنه، نمی خواستم کمبود بی مادریو به وضوح حس کنه، هر چند بهش این طوری توضیح داده بودم که دو تا مامان داره. حالا که کوچولوئه می شه با این حرفا رامش کرد، اما نمی دونم تو آینده چطوری قراره داشتنه دو تا مامانو براش توجیه کنم.
از بس شیرین زبون و دوست داشتنیه، حسابی خودشو تو دل مامان و بابا جا کرده. حالا دیگه نفس شده سوگلی خونه و کسی با سها خانوم که بنده باشم کاری نداره! بعضی وقتا بهش حسودیم می شه، اما چون بیشتر از جونم دوستش دارم زودی یادم میره. ترم آخرمم خدا رو شکر تموم شده و حالا باید تو یه روستای دور افتاده طرحمو بگذرونم.
خدا به دادم برسه! من ناز نازی تر از این حرفام که بتونم کارامو خودم بکنم. فکر این که یه مدت قراره از مامان اینا دور باشم عصبیم می کنه، البته هر جا برم نفس رو هم با خودم می برم، مگه آدم می تونه بی نفسش زنده بمونه؟! الهی قوربونش برم، عشقه منه. اون حالا چهار سالشم دیگه داره تموم می شه. وقتی نگاش می کنم همه خاطرات این چند سالم با نیاز زنده می شه. خیلی از خصوصیات اخلاقی نیاز رو داره. من به هر حال از کوچیکی با نیاز بودم. چقدر دلم تنگ شده. بعضی وقتا که خیلی دلم می گیره میرم سره مزارش. چقدر زود پرپر شد، اما من به خودم قول دادم نذارم نفس غصه بخوره. اون باید شاد زندگی کنه، واسه همین وقتی خونه هستم مثل خودش بچه می شم و هم پاش ورجه وورجه می کنم

دانلود  در ادامه مطلب

(بیشتر…)

دانلود رمان نجابت من ، بهانه ی تو

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,516 views
بدون نظر

دانلود رمان نجابت من ، بهانه ی تو

دانلود رمان نجابت من ، بهانه ی تو

روی تختم دراز کشیده بود ودستشو روی چشمش گذاشته بود.
رفتم پشت پنجره و به خیابون خیره شدم.طبق معمول روبروی خونه ی ما شلوغ بود.یه عروس و داماد داشتن از آتلیه بیرون میومدن و فیلم بردارم ازشون فیلم میگرفت.ناخوداگاه چشممو چرخوندم سمت تختم انگار خواب بود… اوایل نامزدیمون باخودم فک میکردم که هیچ وقت نمیرم تو این اتلیه … چه زود رویاهام تموم شده بودن.دوباره سرمو چرخوندم سمت پنجره. چرا نمیرفت خونه ی خودشون؟ باید خبرو به خونوادش میداد… چیزی که خودش خواسته بود.یه لحظه از اینکه دیگه نمیتونم باهاش برم بیرون و دستشو بگیرم دلم لرزید… سرمو تکون دادوم و با خودم گفتم بیخیال.با صدای تکون خوردن تخت برگشتم سمتش بدون اینکه نگاهم کنه کتشو برداشت ورفت سمت در.دستشو گذاشت رو دستگیره و گفت یادت نره بهشون بگی. بی توجه بهش دوباره به پنجره نگاه کردم. دستگیره رو پایین کشید وبعدشم صدای بسته شدن در تو اتاق پیچید.چشمامو بستم قطره اشکی که توی چشمم جاخوش کرده بود پایین ریخت. ذهنم پر کشید به ۴ماه پیش، وقتی حسام واسه اولین بار پا توی اتاقم گذاشت. اولین بار بعد از نامزدیمون…هردومون خیلی خوشحال بودیم.اون واسه من پسر کوچیک آقای اریک بود،دوست وهمکار بابام،که حالا نامزدم شده بود. پسری که از یک سال قبلش فکرمو مشغول کرده بود. وقتی پدرش منو از بابا خواستگاری کرد انگار دنیا روبهم دادن.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.هیچ کس نمیتونست عیبی روی محمدحسام اریک بزاره. یه پسر خوشکل و پولدار،با خانواده ی خیلی خوب و مورد اعتماد. دندونپزشکی میخودند ومطمئنا اینده ی شغلی خیلی خوبی هم در انتظارش بود.همه موافق بودن.و ماهم نامزد کردیم.مراسم عقدمونو توی خونه ی ماگرفتیم.یه مراسم کوچولو برای اعلام نامزدی. قرار عروسی گذاشته شد برای یک سال بعد… یک سالی که هیچ وقت نرسید… یک ماه اول همه چیز عالی بود… حسام خوش اخلاق بود و مهربون.همدیگه رو دوس داشتیم وباهم کنار میومدیم.حسام باچندتا از دوستاش خیلی صمیمی بود و باهاشون رفت وامد داشت. ولی من

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)

دانلود رمان هیجانی مزاحم

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,275 views
بدون نظر

دانلود رمان هیجانی مزاحم

دانلود رمان هیجانی مزاحم

زنگ آخر به صدا درآمد و نگین و دوستانش درحال جمع کردن وسایلشان بودند.
نگین دختری لاغر اندام و بلند قد بود ،چشمان درشت و سیاهی داشت و مژگانش بلند و تابدار بود صورت شفافی که داشت باعث می شد هر روز صبح ناظم مدرسه شان او را مجبور کند صورتش را بشوید تا مطمئن شود نگین آرایش ندارد. بینی او نیز کوچک و سربالا بود و لبانی غنچه ای وکوچک داشت دندانهایش مانند مروارید در دهانش می درخشید. ولی در کل صورتی دخترانه، محجوب و زیبا داشت. او در حال گذراندن دوران پیش دانشگاهی بود.
نگین چادرش را از جا میزی بیرون آورد. ملیکا چون با اخلاق نگین آشنا بود قبل از آنکه نگین چیزی بگوید آینه اش را به سمت او گرفت نگین آینه را از ملیکا گرفت و با وسواس زیاد مشغول درست کردن قسمتی از مقنعه اش که همیشه آنرا از چادر بیرون می گذاشت شد.
ملیکا: ول کن بابا حالا کی به بالای مقنعه ی تو نگاه میکنه؟
نگین: همه.و بعد آینه را به ملیکا پس داد و با بچه ها خدا حافظی کرد و از کلاس خارج شد.
نازنین هم سرویسی نگین درحیاط منتظر او بود و با دیدن او گفت: پس تو کجایی ؟
بعد با دستش به سمت پایین اشاره کرد وگفت:اینها را می بینی همه به خاطر توست.
نگین با تعجب به زمین نگاه کرد و گفت:چی؟
نازنین: علفها را می گویم. نگین که تازه متوجه منظور نازنین شده بود تا بیرون مدرسه به دنبال او دوید.
وقتی به بیرون مدرسه رسیدند نگین گفت: شانس بیار که مقنعه ام خراب نشده باشه وگرنه خدا به دادت برسد.
آن دو درحال خندیدن بودند که نگین چشمش به مزاحم همیشگی افتاد که پسری ۱۸ یا ۱۹ ساله به نظر می رسید و هرروز به دنبال نگین می افتاد و از او خواهش می کرد شماره ای که در دست پسر است از او بگیرد ولی نگین از این کار امتناع میکرد

دانلود در ادامه مطلب

(بیشتر…)