دانلود رمان ، فیلم ، موزیک در مهر پاتوق

دانلود رمان قبل از شروع Archives - مهر پاتوق

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
توضیحات معاون فرهنگی قوه قضاییه درباره فیلتر تلگرام
توضیحات معاون فرهنگی قوه قضاییه درباره فیلتر تلگرام
دانلود رایگان فصل سوم سریال شهرزاد قسمت ۱۱
دانلود فصل سوم سریال شهرزاد قسمت 11
دانلود فصل دوم مستند گرند تور The Grand Tour Season 2 2017
دانلود فصل دوم مستند گرند تور The Grand Tour Season 2 2017
دانلود فصل سوم برنامه دورهمی با کیفیت عالی
دانلود فصل سوم برنامه دورهمی با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی قهرمانان کوچک با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی قهرمانان کوچک با کیفیت عالی
دانلود فیلم قصر شیشه ای با دوبله فارسی The Glass Castle 2017
دانلود فیلم قصر شیشه ای با دوبله فارسی The Glass Castle 2017
دانلود انیمیشن بتمن Batman: Gotham by Gaslight 2018
دانلود انیمیشن بتمن Batman: Gotham by Gaslight 2018

رمان قبل از شروع برای موبایل

رمان قبل از شروع برای موبایل

کوله ی بزرگم رو، روی کتفم مرتب کردم و با خستگی کلید رو توی در انداختم. با بسته شدنِ در، صدای پارسِ سگ بلند شد و سرِ »خیری «، از قابِ پنجره ی خونه ش بیرون اومد. سگ با شناختنِ من، دست از سر وصدا برداشت و من برای خیری به نشانه ی سلام، دست تکون دادم و به سمت خونه رفتم. کنار BMW نیکا، یه پورشه و تویوتا پارک شده بود. با عصبانیت نفسم رو بیرون دادم و دوباره کوله رو مرتب کردم. ساعت حدود هشت? شب بود و فکر نمی کردم ملاقات? بعدیِ خانواده ها، قراره امشب باشه. ماشین دیگه ای پارک نشده بود. پس جای شکرش باقی بود که »سلطان قلب ها « ی فامیل، امشب نیومده.
هشتصد و هفتاد کیلومتر توی راه بودم.بلیط? هواپیما گیرم نیومده بود؛ خسته و بی حوصله بودم. تصمیم گرفتم اصلا خودم رو نشون ندم. آهسته به طرف تراسِ اتاقم که طبقه ی بالای عمارت بود، رفتم. کوله رو یه جایی توی تاریکی ایوان رها کردم و مثل هر وقت دیگه ای که پنهانی به خونه می اومدم، پام رو، روی لبه ی پنجره گذاشتم وبا گرفتن سنگ هایِ نمایِ ساختمون و میله های انتهاییِ دزدگیر پنجره، خودم رو به طرف تراس کشیدم. میله های تراس رو گرفتم و خودم رو آروم روی سنگ? مرمرش رها کردم.
بدون این که لباس عوض کنم با بی حالی روی تخت افتادم و به سقف زل زدم. فکر های مختلف توی سرم رژه می رفت. همه چیز تموم شده بود. کی فکرش رو می کرد، این طوری تموم بشه؟! همه چیز مسخره به نظر می رسید. چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود؛ که تقه ای به در خورد و فاطمه پرسید:
– اومدی نارینه جان!؟ مگه قرار نبود فردا بیای؟
فکر کردم »اینا از کجا فهمیدند ! « و گفتم:
– بیا تو.
در رو باز کرد و خواست لامپ رو روشن کنه که گفتم:
– نه!
– چی شده؟ چه خبر؟


مطالب محبوب
تبلیغات متنی