این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

رمان فردای آن روز برای موبایل

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
1,072 views
بدون نظر

رمان فردای آن روز برای موبایل

رمان فردای آن روز برای موبایل

خانوم وایسا خانوم کجا میری؟
الیسار- با منید؟
کس دیگه ای رو هم میبینید
به اطرافم نگاه کردم کسی نبود
الیسار- بفرمایید
– موهاتو بپوشون مگه اومدی مهمونی اینطوری عین دسته شیوید ریختیش بیرون؟
دستمو مشت کردم دندونامو محکم روی هم فشار دادم که جوابی بهش ندم با اینا نمیشد در افتاد به بدبختی بعدش نمی ارزید در حالی که موهای فرشدمو توی مقنعه جمع میکردم گفتم
الیسار- ببخشید حواسم نبود
– از این به بعد جمعش کن
الیسار- چشمم م
دلم میخواست ۳۲ تا دندونشو تو حلق بی خاصیتش خورد کنم ولی حیف که نه عرضشو داشتم نه جراتشو خدایی حیف بود اینهمه زحمتی که برای بابلیس کشیدنش متحمل شدم با اتو مو خراب کنم یا زیر مقنعه قایمش کنم ولی فعلا که زور اینا میچربید وکاری از دستم بر نمی اومد تا شروع کلاس نیم ساعت باقی مونده بود نمیدونم چرا حال وحوصله خونه رو نداشتم حالا چرا به دانشگاه واین محیط عذاب آور پناه آوردم خودمم نمیفهمم در حالی که غرق تو این افکار بودم اولین صندلی خالیی رو که چشمم دید صاحب شدم و دقیقا وسطش نشستم جوری که کسی نتونه کنارم بشینه حوصله سر خر اونم از نوع پسرشو نداشتم چند دقیقه

(بیشتر…)