مهر پاتوق

» سایت رمان

جمعه , ۲۹ دی , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
فیلم های جدید
آرشیو
اخبار بازیگران
آرشیو

دانلود رمان ایرانی نقطه کور

دانلود رمان ایرانی نقطه کور

اونروز شنبه بود و روز اول هفته. من هم امتحان داشتم و تو اتاقم مشغول لباس پوشیدن بودم. مامان هم نیم ساعت بود که داشت صدام میکرد.
– سارا اومدی؟ ساعت هشت شد، زود باش.
– اومدم مامان
از پله ها پایین رفتم و پشت میز نشستم. بابا هم اومد و سمت چپ من نشست. سعیدم که از همه سحرخیزتر هست و اولین نفره که سر میز حاضر میشه، سمت راست من نشسته بود. مامان فنجان چای رو مقابل من و سپس بابا گذاشت که بابا گفت:
– راستی سارا یه خبر خوش برات دارم!
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
– حالا انگار چه خبری میخواد بده!
سعید گفت:
– بابا اگه اجازه بدید خودم بهش بگم. امروز من سارا رو میرسونم و باخبرش میکنم. ممکنه؟
بابا یه لحظه با هیجان به من نگاه کرد و بعد به سعید گفت:
– باشه خودت بهش بگو…
بعد یه چشمک بهش زد و ادامه داد:
– ولی یه جوری بگو که بچه پس نیافته.
هر دو خندیدن. من هیچی نگفتم که مامان اول به بابا بعد هم به سعید نگاه کرد و گفت:
– بسه دیگه، اگه می خوای سارا رو برسونی، زود صبحانتو بخور چون داره دیرش میشه.
سریع صبحانمون رو خوردیم و خداحافظی کردیم که البته بابا تا جلوی در با ما اومد چون میخواست بره شرکت. به سعید گفتم که سوار بشه، من در رو باز میکنم. در خانه رو که باز کردم، اول سعید بعد هم بابا از در خارج شدن که بابا هنگام خروج بوق زد و خداحافظی کرد. برای بابا دست تکان دادم و رفتم طرف در که ببندمش و سوار ماشین سعید بشم که مامان از ایوان صدام کرد:
– سارا !
– بله مامان؟
مامان: امروز اگر تونستی یک کم زودتر بیا چون مهمون داریم، میخوام کمکم کنی.
– مهمونا کی هستن؟
مامان: رویا و شوهرش و مهرشاد…
– چه کار دارن؟

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

دانلود رمان غمگین من بعد از تو

چشم هایم را باز کردم و نظری به اتاق تاریک انداختم. چه تاریکی وهم انگیزی! چرا قبلا وقتی اینجا در چنین تاریکی ای چشم باز می کردم برایم شاعرانه بود؟! سوالی برای جوابم نداشتم. صدای نفس های آرام و منظم احسان که کنارم خوابیده بود باعث شد سرم را برگردانم و نگاهش کنم. چشم های خمار سیاهش را بسته بود. همان چشم ها که وقتی مرا می بوسید خمارتر می شدند و من از نگاه کردن به آن ها کیف می کردم. با دقت به بقیه ی اجزای صورتش نگاه کردم؛ به موهای قهوه ای لختش که روی پیشانی ریخته بودند. ابروهای کمانی مشکی با بینی خوش فرم و لب هایی قلوه ای و پوست گندمی اش. چه چیز این مرد جز زیباییش مرا پایبند خودش کرده بود؟ جوابی برای این سوالم هم نداشتم. از جایم بلند شدم و یک لحظه بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم. اما بعد دامن بلند پیراهن سورمه ایم را که می دانستم اصلا به پوستم نمی آید و احسان هم دوستش ندارد را بالا گرفتم. به طرف پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. حیاط هم مثل اتاق تاریک بود؛ مثل دنیای درون من! درخت توت در آن تاریکی منظره ی وهم انگیزی ایجاد کرده بود. نمی توانستم او را از خیالم بیرون کنم. مدام جلوی چشم هایم بود. صدای گریه هایش را به وضوح می شنیدم و صدای خنده های شیرینش را! دست و پا زدنش، چهره ی روشن و شادش،
دست های مشت کرده و موهای کم پشتش، پوست لطیفش … آه! با یادآوری این ها سه بار پشت سر هم آه کشیدم و نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. دستم را جلوی دهانم گرفتم، بی صدا اشک ریختم و نامش را صدا زدم:
– آه، یاسین!
قلبم داشت از جا کنده می شد. از زور بغض و گریه نمی توانستم نفس بکشم. با عجله از اتاق بیرون دویدم. از سالن کوچک پذیرایی عبور کردم؛ قفل در سالن را با دست های لرزان باز کردم و خودم را به حیاط رساندم. نفس عمیقی کشیدم. یک نفس دیگر … عمیق تر … نشستم و به دیوار تکیه دادم. اینجا راحت می توانستم گریه کنم. آه گریه و اشک! خدایا تو فقط این ها را برای رفع دلتنگی آفریدی؟ چرا اشک های من بند نمی آید؟ آخ که دلم دارد دیوانه می شود از این همه دلتنگی.
چشم دوختم به تاریکی و فکر کردم. به او، به احسان! آخ چقدر به احسان گفته بودم مواظبش باشد، اما حواسش رفت به آن گوشی لعنتی اش و حرف زدن با آن و آن وقت جگر گوشه ام، عزیز دردانه ام، یاسین کوچولویم … نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه ایرانی ما عاشقیم

رمان عاشقانه ایرانی ما عاشقیم

نگاهم رو می ندازم توی جمعیت.
توی این همه هیاهو و شلوغی یعنی بین این همه آدم کسی نبود که بیاد به استقبال ما؟
عجب سوال مزخرفی بود که از ذهنم گذشت!
معلومه که نبود معلومه که من و بابا باید بازهم تنها باشیم.
از روی استیصال شونه هام رو انداختم بالا و دستم رو دور بازوی بابا حلقه کردم.
چشم های آبیش انگار بیشتر می درخشید حتما اشک بود اشکی که چندسالی هست مهمون شده تو چشمامون.
ولی من هنوزم دختر مامانم هستم، مادری که تا آخرش برای زندگی و خوشبختیِ من جنگید می دونستن که اگه بیان اینجا طرد می شن.
عجب دلیل مسخره ای طرد شدن!
فقط بخاطر اینکه روی حرف آقابزرگ حرف زدن و گفتن که می خوان زندگیشون رو توی یه کشور دیگه ادامه بدن!
طرد شدن بخاطر اینکه می خواستن به بلند پروازی هاشون بیشتر پر و بال بدن!
افکارم رو محو کردم و به تاکسی که جلوی من و بابا ایستاده بود نگاهی انداختم.
راننده سریع کیفمون رو گذاشت صندوق عقب و نشست پشت رل ماشین.
همزمان با استارت ماشین پرسید: آقا کجا برم؟
و از توی آینه به من و بابا که ساکت نشسته بودیم نگاهی انداخت.
عینکم رو از توی کیف دستی کوچیکم در آوردم و زدم به چشم هام، چشم های سبز آبیم، چشم هایی که ترکیب رنگی بود از چشم های پدرم، مادرم.
بابا به آرومی گفت:
– برو هتل…
و راننده هم بی هیچ حرفی به سمت هتلی که بابا اسم برده بود راه افتاد.
از پنجره ماشین بیرون رو نگاه می کردم ، شاید تازه سه هفته از عید توی ایران گذشته بود.
همه چیز سرسبز ، همه چیز خوش رنگ و سبز ، آسمون هم آبی.
با صدای معدم به خودم اومدم – گشنه ام شده بود، هنوز ساعتی تا ظهر مونده بود.
دوتا شکلات از توی کیف دستی ام در آوردم و یکیش رو گذاشتم دهن بابا و یکیشم خودم خوردم.
قربون معصومیت و تنهایی چشم هات بشم باباجونم.
خودم مثل یه شیر دختر کنارتم، مثل همین چندسالی که بدون مامان و تنهایی کنارت بودم.

رمان اجتماعی مهندسین اخمو و شیطون

رمان اجتماعی مهندسین اخمو و شیطون

با صدای ساعت زنگدارم از خواب بیدار شدم. یه چشمم رو به زور باز کردم و به صفحه ی ساعت دوختم. اوه! تازه هشته که! بازم خواستم چشمام رو ببندم که برنامه های امروزم تو ذهنم اومد. به ضرب روی تختم نشستم و سعی کردم چشمام رو باز کنم. ولی مگه می شد! لامصب انگار چسب ریختن روی پلکام. بالاخره بعد از یه  جنگ با نور و تنبلی و خواب چشمام تا
نصف باز شد. با صدای مادر جونم یه متر پریدم هوا!
مادر جون:
– نیلـــــو! مگه امروز نباید بری شرکت؟!
زمزمه کردم:
– چرا، باید نُه اون جا باشم، می شه؟
مادر جون:
– دختر، روز اولی دیر نکن به بدقولی نشناسنت.
بلند گفتم:
– بیدارم مادر جون، بیدارم. الان میام.
سریع تخت رو مرتب کردم، موهای بلندم رو با کش بستم، شلوار کتون استخوونی رنگم رو پوشیدم با مانتوی مشکی ساده تا زانوم. شال مشکی و کیفمم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. مادر جون میز رو چیده بود و خودش در حال صبحونه خوردن بود.
– تنها تنها؟! ای بی معرفت! داشتیم؟
مادر جونم لبخندی زد و گفت:
– زبون نریز دختر، بیا زود بخور و برو.
شال و کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم دستشویی. دست و صورتم رو شُستم و مداد مشکیم که توی جیبِ مانتوم بود و جزء لاینفک ابزار زندگیم رو برداشتم و به دور چشمام کشیدم، همین. بس بود، صورتم سفید بود و نیازی به کرم نداشتم. به برنزه بودن هم هیچ علاقه ای نداشتم. چشمای سبز آبیم زیباییم رو از همه بیشتر نشون می داد. ابروهای باریکم از اول باریک بود، فقط من کمی کوتاهش کردم. موها و ابروهای بور و طلاییم هم خدادادی بود. تعجب نکنید، مادرم ایرانی نبود. صورتم و بور

دانلود رایگان رمان عاشقانه شیوا

دانلود رایگان رمان عاشقانه شیوا

اوایل خرداد ماه بود. به احسان گفتند خانو دانایی در دفتر دبیرستان قصد ملاقات با او را دارد. احسان پس از چهار ساعت تدریس خسته بود و این خانم دانایی را نمی شناخت. با وجود این ، چاره ای جز پذیرش این ملاقات نداشت.
هنگامی که وارد دفتر شد به سوی خانمی که پنجاه ساله می نمود و بر روی یکی از صندلیها نشسته بود، پیش رفت.زن چهره و نگاهی سرشار از عطوفت و مهربانی داشت و احسان تلاش کرد تا نزاکت و فروتنی خاص خود را با وجود آن همه خستگی ، فراموش نکند:
-خانم دانایی؟
-بلی آقا.
-سلام خانم. من احسان هستم.چه خدمتی میتوانم برای شما بکنم؟
زن ،شگفت زده از مشاهده احسان و ناگزیر از تحسین و تمجید آن همه جوانی و زیبایی، شیک پوشی و ادب و نزاکتی که غرور باشکوهی را جلوه گر میساخت، با اندکی مکث و تردید گفت:
-می خواستم خواهش کنم برای دختر من “عفت”،به طور خصوصی و در خانه ما انگلیسی درس بدید.
-خانم،من افزون بر این دبیرستان در دبیرستان دیگری هم تدریس میکنم و خود در کلاسهای شبانه دانشگاه درس میخوانم. البته درس خصوصی هم میدهم ولی در حال حاضر … باور کنید که وقت ندارم. میدانید،دوازده ساعت درس  دادن و درس خواندن کار چندان آسانی نیست. با وجود این…
زن به احسان فرصت نداد که حرفش را به پایان رساند و شتابزده و اندکی افسرده گفت:
-آقای احسان ،همه آنچه را که گفتید میدانم. با وجود این ،خواهش میکنم با تمام گرفتاریهایی که دارید در حق من و همسر و دخترم لطف و مرحمتی مبذول دارید و ترتیبی بدهید که عفت هم بتواند از دانش گسترده و قابل ستایش شما در زبان انگلیسی، که همه کس در این شهر از آن آگاه است، بهره مند شود.بزرگواری شما به هر نحوی که مایل باشید میتواند جبران پذیر باشد.
-از لطف شما بینهایت سپاسگذارم. سعی میکنم برای خانواده شما خدمت ارزنده ای انجام دهم.دو هفته دیگر امتحانات دانش آموزان دبیرستان به اتمام میرسد و من در آن زمان ، وقت و فرصت بیشتری را برای تدریس خصوصی در اختیار خواهم داشت و…

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان موبایل رخساره

دانلود رمان موبایل رخساره

سر و صدایی که از طبقه ی پایین می آمد مرا از خواب ناز صبح جمعه بیرون کشید.زیر لبی ناسزایی نثار رضا وهمسرش فرشته کردم.
همیشه صبح های جمعه با کله پاچه یا حلیم سرو کله شان پیدا می شد و با سر و صدا که جزء جدایی نا پذیر وجود هر دویشان بود خواب روز تعطیل را به همه حرام می کردند!بابا هم که از این عادت رضا و فرشته خوشش می آمد کلید ورودی ساختمان را به آنها داده بود که راحتتر بتوانند ما را زابه راه کنند و از خواب ناز بیدارمان کنند!
بیدار کردنشان هیچی خودم را قانع کرده بودم سحر خیزی خوب است چرا که از قدیم گفته اند “سحر خیز باش تا کامروا شوی” حالا چه اشکال داشت فرشته و رضا باعث کامروایی ما شوند؟!
چند ماه که گذشت کوه نوردی هم به برنامه ی صبح جمعه اضافه شد!و هر دو هم اصرار شدید برای همراه بردن من داشتند.
با حرص پتو را روی سرم کشیدم شاید دوباره خوابم ببرد و آن دو دست از سرم بردارند و به تنهایی به کوه بروند.چشمانم تازه داشت گرم می شد که در اتاق با صدای بلندی که نشان از شتاب زدگی فرد پشت در داشت باز و فرشته داخل اتاق پرتاب شد و در را از داخل قفل کرد.صدای داد و بیداد رضا هم بلند شده بود و ضربات پیاپی به در می کوبید و از پشت در هی تهدید می کرد.
دیگر تلاش برای خوابیدن دوباره هم فایده نداشت بلند شدم و روی تخت نشستم.
-سلام فرشته جون خوش اومدی احتیاج نبود اجازه بگیری راحت باش اتاق منو تو نداره.
فرشته مثل همیشه با صدای بلند خندید و گفت:
-سلام عزیزم تو که هنوز خوابی زود باش بلند شو می خوایم بریم دیر می شه.
صدای رضا هم از پشت در بلند شد:
-رخساره ترو جون هر کی دوست داری درو باز کن بذار من اینو آدم کنم.

دانلود  در ادامه مطلب

  • تاریخ : ۱۳م اردیبهشت ۱۳۹۵
  • موضوع : جدید
  • بازدید : 1 views
  • نظرات : بدون نظر

gonahkar-bi ghonah

رمان زیبای گناهکار بی گناه

با اینکه هیچ دلش نمیخواست از رخت خواب دل بکند اما صدای آلارم گوشی به او می گفت که باید بیدار شود. کش و قوسی به بدنش داد و سعی کرد چشمهایش را باز کند بعد از مدتها در خانه خودش از خواب بیدار شده بود هر چند معتقد بود در غربت هیچ جا خانه آدم نیست اما خب اینجا یه جورهایی حکم خانهاش را داشت ساعت شش بود با خودش گفت کاش امروز مامورتی نداشت می توانست بیشتر بخوابد اما چه میشد کرد دستور بود و بایدا نجامش میداد.
از رخت خواب بلند شد باید سریع دوشی می گرفت و خود را به تیم تحویل میرساند. وقتی در آیینه حمام صورتش را دید واقعا جا خورد البته بعد از یک هفته طولانی مسافرت آن هم با اتومبیل حال و روز بهتری هم نمیتوانست داشته باشدآنهم باآنهمه تنش و درگیری! ته ریش نامرتبی صورتش را گرفته و بود وهاله سیاهی که در اثر کم خوابی بوجود امده بود زیر چشمانش دیده میشد. او دستانش را روی لبه روشویی گذاشت و به طرف آیینه خم شد و صورتش را با دقت بیشتر نگاه کرد عجیب بود اما احساس میکرد با مرد درون آیینه غریبه است. با تصویری که با چشمانی خسته قهوهای رنگ تماشایش میکرد هیچ حس مشترکی نداشت. اما اینطور که به نظر میرسید این خودش بود مردی تنها که کم کم داشت در غربتش غرق می شد. و خود را نمیشناخت یاد یک ترانه قدیمی افتاد که خودش هم نمی دانست چطوری آمده بود و کنج حافظهاش جا خوش کرده بود: من نشانیهای خود را می دهم یک نفر باید مرا پیدا کند
او نفسش را با صدا بیرون داد بعدانگشتانش را در موهای سیاه و چربش فرو برد و در کمد بالای روشویی را باز کرد و خمیر ریش و فرچه اش را برداشت و همانطور که صورتش را کف مالی میکرد به این فکر میکرد که چطور بعضی زنها عاشق این ته ریش میشوند؟

دانلود در ادامه مطلب

  • تاریخ : ۱۳م اردیبهشت ۱۳۹۵
  • موضوع : جدید
  • بازدید : 1 views
  • نظرات : بدون نظر