مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

حلقه گمشده بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
رمان نفرین ایندرا از نارینه برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk
رمان نفرین ایندرا از نارینه
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا

تبلیغات

تبلیغات

نام رمان : حلقه گمشده

نویسنده : محمد علی سجادی

همین که عکس «او» در عینک سیاهش افتاد، ایستاد. صورت و حالتش همان بود انگار، ولی نه در آن لباس: روپوش روسری سفید. برشت تا باور کند خواب و خیال نبوده. داغ شد؛ نیرویی ناشناخته، کپک ته نشین شده ی ته وجودش را شکافت و بالا آمد. چرخید. نبود. جز خودش در شیشه ی تیره و تار لباس فروشی. پیش از این هم چندبار برای پیدا کردن آن زن قرمز پوش مجنون، دور مجسمه ی فردوسی، پرپر زده بود بی حاصل. تندی دویده سمت خودرواش که از ترس ماموران راهنمایی و رانندگی توی کوچه ای پنهانش کرده بود. نرسیده به خیابان شهید نجات االلهی پیچید به وچه. سوار رنوی کرم رنگش شد. خیره ماند به عکس برگردان پلنگ سیاهی که به گوشه ی راست شیشه ی جلو چسبیده بود. با نیش استارت، پلنگ غرید انگار. لرزید. تنظیم موتورش به هم خورده بود. وارد خیابان که شد، راند سمت چهرراه ولی عصر. از روی پل حافظ که بالا رفت، به یاد آورد باید از همان اول به خیابان نجات اللهی می رفت و می زد به کوچه پس کوچه ها. چون بی اختیار وارد طرحترافیک شده بود. نمی توانست برردد. گاز داد و از روی پل گذشت. کامیونی هیجده چرخ، تیره و خاک آلود، توی سرازیری نفسش را بند آورد یک باره. جرئت سبقت گرفتن نداشت. گذاشت تا سنگین و تنبل دور شد. نشد نفس تازه کند. مامور راهنمایی و رانندگی توی قاب خودرواش هجوم آورد:« کجا بود این لعنتی؟» پیاده که شد پوزه ی خودروی راهنمایی و رانندگی را دید سر کوچه ی تنگ، نزدیک چهارراه ولی عصر که به او پوزخند زد انگار. این طور پنهان شدن به نظرش ریا کارانه آمد. ایستاد برابر مامور. اهل التماس کردن نبود. با حرص، برکه ی جریمه را رفت و راند سمت میدان انقلاب. میلی درونی او را می کشاند طرف دانشگاه: نرده های سبز. پریدن از روی میله ها. چه طور توانسته بود؟ و آن روز بارانی؟
« می خوام خودمو بکشم.!»
میدان انقلاب هنوز از هیاهوی و آتش می سوخت در حافظه اش. توی خیابان بلوار، قدم به قدم خاطره ها نگاهش می کردند. لا به لای تار عنکبوت شاخه ها، به جست و جوی گنجشک های گمشده گشت. و کلمه ی میچکا شیرین نشست در خیالش. از میدان ولیعصر که می گذشت، باز هم مامورن راهنمایی و رانندگی موی دماغش شدند. کم مانده بود از کوره در برود.
« می خوام خودمو بکشم!»
صورت عروسکی او را به یاد آورد که به رنگ لباس استاد زیوری بود. استاد، خوش پوش و جوان، با صورتی دو تیفه، تخت و خوشگل، چشم های آبی روشن، انگشتش را مثل نیزه ای طرف نیلوفر سعادتی نشان رفته و گفته بود « من استادتونم، نه معشوقه تون!» تصویر نیلوفر ترک برداشت.
« می خوام خودمو بکشم!»
خودش را به یاد آورد بی چشم بستن: موهایی سیاه، چشم های هوشیارش توی آن صورت کشیده، استاد زیوری را مذمت کرد. باصدایی تیز و رسا گفت:
– شما این همه در باب عشق و عرفان داد سخن می دین، اون وقت اظهار علاقه ی صادقانه ی این دختر عاشقو کفر و خطا می دونین؟
و به موقع روی پدال ترمز کوبید و در محاصره ی خودروهای دیگر، پشت چراغ قرمز ماند. سرخی چراغ با صورت استاد زیوری به هم آمیخت. عروسک شکسته، پقی ترکید. هق هقش همه را متاثر کرد و از ملاس بیرون زد و او بُراتر از قبل، عمل استاد زیوری را خودنمایی قلمداد کرد و استاد را وادار کرد تا زخم خورده و خونی فریاد بزند« برو بیرون.» و شیشه ها بلرزد. رای رسیدن به نیلوفر از محوطه ی چمن گذشت و از نرده های سبز پرید و عابران را متعجب کرد. نیلوفر تندی از کنارش گذشت. با یک پرش خودش را رساند به او. صداش کرد. نیلوفر اعتنایی نکرد. همان طور سر کنده می رفت. به یک آن بازوی چپ نیلوفر را گرفت و از پشت سر، چرخاند طرف خودش. چشم های سرخ و پر از اشکش، پس تارهای کمی بورش پیدا و ناپیدا بود. ملتهب، دست او را پس زد و خواست تا ولش کند و بگوید:« می خوام خودمو بکشم!»
تردید در لحن دردناکش نبود انگار. با این حال سعی کرد جدیش نگیرد. اما نیلوفر جری تر از پیش فریاد کشید که این کار را خواهد کرد. روجا خودش را نباخت، با همان لحن پیشین پرسید که « چه طوری؟» و نیلوفر که می لرزید، کلمه ها را خورده و نخورده گفت:« هر طور که بشه.» پس آن صدای ظریف، وجود خرُد شده ای را که دست و پا می زد، حس کرد. با این حال تغییر حالت نداد. به شوخی گفت:« بفرما ببینم می تونی یا نه؟!» نیلوفر سراپا احساس، نگاهی کرد به هجوم خودروها ریزو درشت در خیابان شاه رضا. کامیونی تنوره کشان راه باز می کرد و می آمد سمت میدان بیست و چهار اسفند. مصمم شد. از پل عابر پیاده که رد شد و پا تو خیابان گذاشت. در مسیر کامیون هیجده چرخ که نعره کشان می آمد ایستاد. روچا، شبح راننده را دید که دست بر بوق برد. طنین بوق که به نعره ی پلنگی وحشی می ماند، نیلوفر را به رعشه انداخت. تندی برگشت و خودش را پرت کرد در آغوش روجا ی کبود شده از غصه ی گناه. به بد و بیراه راننده اعتنایی نکرد و در آغوش هم ماندند. حس می کرد نیلوفر دلش نمی خواست جئت شود از او. لرزش نیلوفر زیر پوست ملتهبش رخنه کرده بود. پس نرم و دوستانه، دست را سگک بازوی او کد. کمی جداش کرد از خودش. سرش پائین بود. موهای آشفته اش به کمک چشم هاش آمده بود برای دیده نشدن. با نوک انگشتاش، چانه ی او را بالا آورد تا گردن راست کند. چشم های خیسش توان نگاه کردن به هیچ کس و هیچ چیز را نداشت. با نفسی سخت، رو به دوست تازه یافته اش گفت:« داری مسخره ام می کنی. تو دلت می گی دختره ی بُز دل!؟»
– اصلا، خیلی هم شجاعی!
– دروغ می گی!
– دروغم چیه، توی اون همه دخترای سر کلاس، فقط تویی که علاقه ات رو بروز دادی، اونم در حالی که اکثز دخترای کلاس عاشق شن!
و از یادآوری این دروغ مصلحت آمیز که گفته بود خندید. خندید که خودش را به عنوان سندی زنده جا زده بود.
– تو؟!
– آره، من؟!
– حالا که فکرشو می کنم نه، هوی و هوسه!
– من اما نه روجا. فکر می کردم می فهمه منو، با اون حرفای…
– قشنگ درباره ی عشق آسمونی، الهی، ملکوتی، ورای جسم و از این مزخرفات!
– نه، مزخرف نیس. تو نمی فهمی.
– می فهمم!
این را با تحکم گفته بود؛ ناغافل حالتی تدافعی رزمی، آن هم به شکلی مضحک به خودش گرفت و به طنز گفت « بیا با هم بجنگیم!»
نیلوفر غافلگیر شد و به خنده افتاد. جوانی علاف شیشکی بست. روجا هم چند فحش آبدار حواله اش کرد. نیلوفر غش رفت از خنده. در اوج خنده، یک باره شکست انگار. روی پنجه های پاش خم شد. پیچ و تاب خورد. روجا شانه های او را رفت. از درد او درد کشید. نیلوفر به شکمش چنگ زد تا از ادامه ی آن درد کشنده خلاص شود. امادرد، بازهرابه ای که ته معده اش رسوب کرده بود، همراه شد. دست هاش را وقت هم شدن روی جوی، به لبه ی سیمانی و ترک خورده اش چفت کرد. زهرا به را آب کم جان برد. نیلوفر زیر سایه و پناه روجا دلگرم شد. روجا با دستمالش دور غنچه ی دهان او را پاک کرد. صورت عروسک مانندش، رنگ باخته تر از پیش شده بود و دو تیله در هاله ی چشم هاش دو دو می زدند. با لحنی حاکی از همدری جویا شد که آیا می خواهد او را به دکتر برساند، یا نه؟
– نه، نه!
– پس برسونمت خونه؟
– نه، نه، نمی خوام مامانم منو با این حال و روز ببینه.
و پرسه زنان از چهارراه به طرف خیابان پهلوی پیچیدند. در دالان باریک و بلند درختان پیاده رو، زیر تاقبست شاخه های سبز که گنجشک ها به غوغا بودند، دور شدند.
چه قدر زلال و شفاف این تصاویر را به خاطر داشت. می خواست دور بزند و برگردد و همان مسیر را طی کند، آن هم پیاده.
– روز اولی که تو دانشکده دیدمت، خیالم نمی رسید این همه نازک دل باشی. کم حرف و سر به زیر و تی نیش مامانی، خیالم از این دختر لوسای عصا قورت داد ای!… به هر حال شانس آوردی، چون تو دانشکده، یکی دو تا زبل مچ شو گرفتن و اون مجبور شد، این بازی رو راه بندازه و بگه مثلا اهل این حرفا نیس، وگرنه کارِت تموم بود دختر؟ استاد کهنه کاره!
نیلوفر با خنده ی روجا، شورابه ای که بر زبانش نشت کرده بود فرو داد و نفسی کشید و گفت « آره، تو نجاتم دادی.» رو جا گفت:« ما اینیم!» و باز حالت پهلوانی خیالی به خودش گرفت و با باد تو لپ هاش نیلوفر را بیشتر خنداند و گفت« اما خدا داد برسه فردا رو.» و غش غش خنده شان گنجشک ها را پراند. و آن دو چهار راه تخت جمشید را رد کردند. حرف شان گل انداخت:
– باغدارین؟
روجا گفت که باغ، مال عموها و عمه هاش است. چرا که پدرش سهم اش را همان سال ها واگذار کرده بود به بردرش تا بتواند دکانی بخرد در تهران.
– البته چل پنجاه پارچه ده و باغ داشتیم که گَت آقامون ته شو بالا آورد.
– چی چی ؟!
– گَت آقا یعنی پدر پدربزرگ مون. ندیدمش اما می گن انگار جبروتی داشته، هوپ!
و باز باد تو لپ هاش انداخت. دست هاش را مثل دستگیره ی فنجانی دو طرفه دور بدنش گرد کرد، شکمش را جلو داد، ابروهاش را در هم گره زد، مضحکه ای تا نیلوفر بخندد به او.
حالا به نظرش آن تصویر، بیشتر به قورباغه ی چاقی می ماند که به درد قور قور کردن می خورد. شبیه خوابی که نیمه های شب بیدارش کرده بود: جسدی شده بود توی آبی ساکن و کپک زده، با تاول های سبز بر بدنش.
چه طور نیلوفر دل داده بود به او؟ باید می بالید به خودش؟ شاید همراه شدنش با نیلوفر، ناشی از همین غرور بود؟ شاید می خواست خودش را به رخ پدر و مادر نیلوفر بکشاند و با غرور بگوید:« بیایید بگیرید این عروسک تان را. اگر نگرفته بودمش، زیر چرخ های آن هیولا خرد شده بود!» این را نگفته بود. با نیلوفر هم قدم شده بود.
عطر گل های رنگ به رنگ و ناشناخته ای که تا به آن زمانی نبوییده بود، زیر آسمانِ سرمه ای خوش رنگ، جذبش کرده، به آنی حسرت آن خانه در جانش نشسته بود. احساس می کرد که نیلوفر گذاشته بود تا نگاه او از آن همه گل و گاه سیر شود.
– سلام مامان!
با صدای معذب نیلوفر برگشته بود به سمت ساختمان؛ ناغافل، زنی بالا و بلند و ترکه ای را با پیراهن و شلواری چسبن و شیک دیده بود، مثل مجسمه ای روی ایوان. نیلوفر رنگ و رو بخته، الکن و درهم چیزهایی گفت درباره ی دیر آمدنش. زن همان طور بی حرکت، با انگشتان مخفی توی دست هاش، موهایی که انگار دستی ناپیدا محکم از پشت سر کشده بودش و جیغی ماسیده زیر صورت بزک کرده اش، منتظر، نگاه شان می کرد. سکوتش سئوال برانگیز و در عین حال مرعوب کننده بود. به ویژه چشم های درشت و مژه های بلند و ریمل زده اش، زیر آن قوس تیز و نازک ابروش. هر دو پای پله درمانده بودند. نیلوفر مثل شناگری که شنا کردن را از یاد برده باشد، دست و پا می زد که روجا به کمکش آمده و گفته بود:« خانم، حال شون خوب نبوده.»
مادر نیلوفر متقاعد نشده بود. پیدا بود اصلا از حضور او راضی نبود. روجا خواست چیزی بگوید که نیلوفر، با نگاهش مانع او شده بود. از پله ها که بالا می رفتند، پرسید:« ببینم، زن باباس؟»
– مامانمه.
– غلط نکنم، اصل و نسب ارتشی داره؟
– آره، پدر جونی از اون رده بالایی هاس.
و تابلوی بزرگ «پدرجونی» را در لباس ارتشی، بالای پله ها شناخت، که شباهت زیادی به مادرِ نیلوفر داشت. پله ها را یکی یکی بالا رفت و به شوقش افزوده شده بود. چند اتاق، گلدان های کوچک و بزرگ، تابلوها و پنجره ها با پرده هایی در باد، که چشم را به منظره های شمیران دعوت می کرد.
باید می راند سمت آن خانه؟ آیا هنوز هستند؟ آیاد از دیدن او، مثل همیشه ناراضی می شوند؟
همان شب، وقتی صدای اتو کشیده و مؤدب پدر و مادر نیلوفر را از پشت در شنیده که پرسه زدن نیلوفر را با روجا برازنده ی او ندانستند، از اتاق بیرون زده بود. وقت پایین رفتن از پله ها، وقتی نیلوفر پریشان حال راه بر او بسته بود، به او فته بود:« نه دیگه نیلی جان، دیر وقته، ما یه لا قباها بالاخره خونه ای هم داریم. باشه بعدا با تعیین وقت و لباسای پلوخوری خدمت می رسیم!»
بر این مثلا طعن و کنایه خندید و دنده را عوض کرد.
فرداش، وقتی به دانشکده رسید از دیدن عروسک شکسته، که تغییر وضع داده بود و مثل او لباس پوشیده و موهاش را از فرق باز کرده و بافته بود جا خورد. نیلوفر از دیدن ناجی اش شکفت. بغلش کرد و او را بوسید و گزارش مفصلی داد جز به جزء از آن چه بعد از رفتن روجا اتفاق افتاده بود: سر شام روزه ی سکوت گرفته، یادداشت ها و خاطرات پر سوزو گدازش را سوزانده، حتا عکس استاد زیوری را هم توی آتش انداخته، آسوده با یاد او خوابیده، اما کابوس رهاش نکرده. بی خواب، روی آمدن به دانشکده و رو به رو شدن با دانشجوها و استادها را نداشته. «اما یاد تو منو کشوند این جا!» روجا به شوخی گفت رابطه شان دارد خطرناک می شود، و گفت کابوس مادر او را دیده که با ناخن های بلند و قرمزش می خواست چشم های او را از کاسه در بیاورد. نیلوفر متبسم گفت:« به ظاهرش نگاه نکن روجا، دائم داروی اعصاب می خوره.»
توی کلاس کنار هم نشستند. سعی کردند با حرف زدن ازچیزهای دیگر، اتفاق روز قبل را از خاطر هم کلاسی هاشان پاک کنند. طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. نیلوفر اما نتوانسته بود بر تشویشش غلبه کند. دائم از زیر میز، دست های روجا را توی چفت دست هاش فشار می داد. آن ساعت از درس، نیلوفر به هیچ وجه تحلیل استاد زیوری را از شعر «الا یا ایهاالساقی…» نفهمید. روجا با او برخورد کرد:
– این طوری دووم نمیاری و ذره ذره تلف می شی دختر… ببینم تو به کارت ایمان داشتی یا نه؟
– آره خب!
– اگه آره خب، واسه چی آب می شی از خجالت؟
در کلافسر در گم خودروهای میدان ونک درماند. انگار توی سکون سبز آب حل می شد؛ پوستش از تاول های ناپیدا گز گز می کرد و می سوخت. این همه تقلا کردن و این طرف و آن طرف رفتن توهمی بود گویا. فرو می رفت در خلا. روزنه ای زلال، نرم نرمک گودال وجود او را پر کرد. از میان دایره هایره های سربی و پرتلالو، گلی سفید جوشید. پیراهنی از دل حوض کوچک شان بالا آمد. مادر روجا، همان طور که پیراهن را می چلاند، زیر شر شر بی وقفه ی آب روی پاشویه، به طرف در برگشت. امیر، هفت ساله، آخرین ضربه را به توپ پلاستیکی قرمزش زد، رفت سمت در. از دیدن نیلوفر پشت در شرم کرد. سلام نیلوفر را زیر لبی جواب داد. روجا تو گودی حیاط، رختی چلاند و خسته، لبخندی به لب آورد و از او خواست که به درون بیاید. نیلوفر، از سه پله ی کوتاه سیمانی پایین رفت محتاط. امیر که در را بست، روجا رخت آب کشیده را توی تشت قرمزشان ول کرد. دستی به آب زد. پیش آمد. نیلوفر او را بوسید و عرق صورت دوست با گونه هاش یکی شد. روجا مادرش را که خسته و نفس زنان پیش آمد، معرفی کرد. نیلوفر با حجب و غریبگی اظهار خوشوقتی کرد و از آن آشنایی و گفت:« روجا جان خیلی تعریف تونو کردن.
– خوبی از خودتونه دَتِر جان.
مادر روجا که او را صمیمانه بوسید، تشکر کرد. مادرروجا، با تعریفی که روجا داده بود از نیلوفر، او را به چشم از ما بهتران دید و سعی کرد دستپاچه نشود. ذوق زده به روجا گفت که مهمانش را ببرد به اتاقش تا خودش باقی رخت ها را بشویید و آب بکشد.
– بذار این دو تیکه رو هم بشورمش، شرش کنده شه.
– بده آخه!
– نگاه به سر و وضعش نکن، از خودمونه، مگه نه؟
نیلوفر که روی پله ی متصل به ایوان می نشست گفت که همان جا راحت است. روجا، اصرار مادرش را به شوخی و خنده برگزار کرد و او به ناچار تسلیم شد. به طرف تشت و رخت های شسته برگشت و گفت:
– اماناز دست تو نخشه کیجا.
روجا که رختی دیگر را توی آب فرو برد، رو به نیلوفر گفت:« رفت رو موج اف ام!» مادر دندان سایید و رخت را پیچاند.
– آلانه این قد از دسم دلخوره که می خواد درجا شوهرم بده!
مادر کمر راست کرد و گفت:« آره والا!» نیلوفر خندید و امیر را دید با استکان نیمه پری توی نعلبکی پر از جایی که تو دستش لق می خورد. نیلوفر ذوق کرد. او را بوسید. امیر چای را داد به او و با سرخی شرم روی گونه هاش به اتاق برگشت. روجا که لباسی آبی را دل پر آشوب آب فرو برد گفت:« میچکا داینه!»
مادر دلش غنچ زد و خندید. نیلوفر مانده چه بکند با چای، پرسید:« اینم ترجمه نشدنیه؟» روجا رخت را پیچاند و گفت:« وقتی بچه ها چیزی را می آورند این مثل را می زنند.» امیر که با فقدان برگشت، نیلوفر با دست های ظریف و کار نکرده اش قندی برداشت و امیر نگذاشت او را ببوسد. قندان را کنار دست او گذاشت و به سر بازیش برگشت. نیلوفر قند را به دهن برد و جرعه ای نوشید. لولید در او. دید مادر و دختر، ملحفه ی سفید و بلندی را در آب خیسانده، به سختی می پیچانند. کیفش را کنار گذاشت و به کمکشان رفت.
– نه نیلوفر خانم. ته ره به خدا نه!
– چی چی رو نه، بگیر سرشو نیلوفر، سنگینه!
نیلوفر ناشیانه در پیچاندن ملحفه کمک روجا و مادرش کرد و به کارایی روجا غبطه خورد. وقتی روی بند پهنش کردند، نیلوفر خیس خندید. مادر روجا خندان و خمیده عذر خواست و تشکر کرد. روجا معترض گفت:« ٱووو…. مگه کوه کنده… یه دفه م از این حرفا، خشک و خالی شو بهم نزده تا حالا.»
– گند و کثافتای شِه خِنِه ره می شوری نه، مگه آقات واسه این همه سگ دویی گفته ماستت چن من؟!
روجا به شیطنت و شوخی گفت:« اون یه جایی می گه که ما نیستیم!» مادر بریان شد و سرخ حمله برد به او. دور حوض چرخیدند. طنین خنده چرخید. چرخید در خلا. میان روزنه های دوار، اتاق چرخید. چرخید دو پنجره با خانه هایی بد شکل و بی قواره در قاب چوبی اش.
– چه قد دنج و خوبه.
– کجاش خوبه. یه ذره م راحت نیستیم توش. پر سوسکه، تابستونا موش داره حتا…
– عوضش…
– صمیمیت هس با نان و چای و عطر پونه در دهان!
کلاف خودروها باز نشده بود هم چنان. چشمهایش را مالید با انگشتاش تا شاید به زمان حال برگردد؛ اما گذشته زلال تر از اکنون در او نشو و نما کرد. رج تصاویر درهم و برهم آن روزها از نظرش گذشت: پارک، سینما، بستنی، لواشک، کتاب، استخر و آن روز بارانی. صورت همدمش رنگ می باخت و تلواسه ی غریبی در آن نقش می بست. جویای غیبت های طولانی اش می شد.
– ببخش نیلوفر، دیرم شده.
می دانست چه طور برمی گردد: سنگین و ترک خورده، گنگ و بی روح، می گذرد و در برگ ریزان، خیره می شود به باران. به اشیا. فرش خوش نقش خاطرات را پی می گیرد تا ببند چرا بید زده و به گریه پناه کی برد.
کاش می توانست گریه کند مثل او. باید می رفت پی اش، مثل نیلوفر در آن روزها؟ حتا آمده بوده به خانه شان و مادر از حال و هوای تازه اش گفته بود. رج کتاب های تازه سبز شده و کفش و کاپشن سربازی ِ کهنه را با دست های لرزانش نشان داده و به گریه گفته بود:« صبح، آفتاب نزده می رود و تاریکی شب بر می گردد.» شتکِ آن روزها را هنوز زیر پوستش حس می کرد:
– چی می گی روجا، مگه ما قسم نخوردیه بودیم که با هم باشیم همیشه؟
– این حرفای مسخره و احساساتی را بنداز دور.
– چی، یعنی می خوای منکر این قول و قرار بشی؟
– اشتباه کردم. عذر می خوام. ببخش منو، دیرم شده!
و دوید سمت میدان مجسمه. نیلوفر شتابان، پر پر زد پی اش. می دانست که با دیدن صادق ترک برمی دارد. آن وقت بر این بیرحمی و شکافی که ما بین خودشان می انداخت، باور داشت. آیا باید می گفته که چه طور اسیر روحی شده بود هم نام خودش.
– روجا؟!
– کی این اسمو گذاشت روت؟
– دایی م.
– می دونی معنی ش چیه؟
– مثلا ستاره صبح!
– آره، ولی منظورم کسی یه که تو باهاش هم اسمی؟
– قصه شو گفته بود آقام.
« روجای افسانه ای، سراپا سرخ، بر پلنگی شورید که ماه را بلعیده بود؛ و آن سرخ را ماه سرخی می دانست بر چشمه»

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

تبلیغات



ads

ads
نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی