مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

دانلود داستان بهار بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان بهار

دسته بندی : رمان،رمان عاشقانه ایرانی،دانلود رمان جدید تاریخ : یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

نام رمان : بهار

نویسنده : فاطمه زاهدی

خدا جون! خدای مهربون! خدایی که از راز دلِ همه خبر داری! خدایی که به ما قلبی دادی که گنجینۀ مهر و محبته! خدایی که عشق رو در وجود ما به ودیعه گذاشتی!خدایی که از روح خودت در ما دمیدی تا جسم خاکی ما به حرکت در بیاد و عشق رو چاشنی زندگی کردی تا ما آدما انگیزۀ زنده بودن داشته باشیم! خدایی ک ما رو دوست داری! کاری کن عقیدۀ پدر و مادرم عوض بشه و با عشق من و شهریار مخلفت نکنن. خداجون، می دونی که من شهریارو چقدر دوست دارم و اون هم منو چقدر دوست داره. عشق ما، یه عشق پاکه و خودت می دونی که آرزوی ما دو نفر ازدواجی از سَرِ عشقه، نه هوسی گناه آلود. خدا جون به ما کمک کن به وصال هم برسیم… ازت خواهش می کنم!
بهار، دختر سفید روی ابرو کمانی با چشمانی سیاه به رنگ شب یلدا، پس از زمزمۀ این کلمات، از حرم امامزاده صالح بیرون آمد، و در حالی که هنوز نشئۀ راز و نیاز با خدا بود، کتابهایی را که در دست چپ داشت، به دست راست خود داد و از میدان تجریش به سمت خیابان شریعتی به راه افتاد. برای رفتن به خانه باید سوار تاکسی می شد؛ اما هوس کرده بود پیاده برود و در خیال خود، با یاد شهریار، حالی بکند.
اواخر مهرماه بود، هوای ابری گویا هوس باریدن داشت؛ ولی دِل دِل می کرد.
خنکای هوا لذت بخش بود و بهار با خود می گفت، جون می ده برای پیاده روی ؛ اما با شهریار. طبق معمول، میدان تجریش و خیابانها غلغله بود؛ اما بهار کسی را نمی دید. راه رفتنش به نوعی پرواز شبیه بود. فکر کردن به شهریار گویا سبب دفع جاذبۀ زمین و سبکباری او شده بود. حتی صدای خش خش خرد شدن برگهای خشک را در زیر پایش نمی شنید.خیال شهریار بر همۀ حس هایش غالب بود.
همچنان که آرام گام بر می داشت، روزهای اول آشنایی با شهریار، همسایۀ رو به رویی، بر پرده ذهنش نقش بسته بود و مانند فیلم سینما از برابر چشمانش عبور می کرد. اولین نگاه شهریار را به یاد آورد که از لای پردۀ اتاقش رد شده، از درز پردۀ نیمه باز اتاق خودش عبور کرده و به او دوخته شده بود؛ و همان یک نگاه بس بود. بهار در آن نگاه هیچ نشانه ای از ناپاکی ندیده بود؛ برای همین هم به دلش نشست. روز بعد از آن را به یاد آورد که شهریار، سر خیابان اصلی، با جسارت هر چه بیشتر، به او سلام کرده و خواستار چند کلام حرف زدن شده بود.
راستی که خر بودم! حتی جواب سلامش رو هم ندادم. بیچاره خیلی حالش گرفته شد؛ اما خوشم اومد که جا نزد.
این فکر لبخندی را بر لبش نشاند. با خود گفت، اگه الان کسی منو ببینه، حتماً می گه دختره خل شده که با خودش می خنده!
باز هم به دنیای خیال برگشت و لحظه هایی را در ذهن مجسم کرد که پنهانی، به دور از چشم بزرگترانی که همیشه به فکر خیر و صلاح(!) آدم هستند، در بوستانهای اطراف خانه، به خصوص بوستانی که توی یکی از پس کوچه های نزدیک میدان تجریش است، با شهریار قرار ملاقات داشت. در آن دیدارهای گاه خیلی کوتاه، قرار بر این شده بود که به محض پایان درسشان، یعنی وقتی که بهار دیپلم گرفت و شهریار لیسانس، شهریار به خواستگاری بیاید و ، در صورتِ یاری بخت و سوار خر شیطان نبودن بزرگتر ها، با هم ازدواج کنند. برای تحقق پیدا کردن این خواسته، فقط تا آخر سال تحصیلی باید دندان روی جگر می گذاشتند. اوووه… حالا کو تا آخر سال! تازه آخرای مهره! خدا جون، این روزها رو زودتر به شب برسون! من که دیگه طاقت ندارم!
بهار یکباره به خود آمد و متوجه شد دارد با خود حرف می زند. همچنان که راه می رفت، به دور و بر خود نگاهی انداخت و وقتی دید کسی متوجه او نیست، با خیال راحت، بار دیگر به دنیای خیال برگشت و لحظه های خوشِ با شهریار بودن را مرور کرد. اما به یاد آوردن لحظه ای بد، حالش را گرفت؛ به خصوص لحظه ای که پدرش برای اولین بار و به طور کاملاً اتفاقی، او و شهریار را در بوستانی دید و شب حالش را حسابی جا آورد! البته نه با کتک که با شلاق کلام.
آقای ناصر نادری، پدر تحصیل کرده و مترقی او که خیلی هم اهل مطالعه بود، با روابط دختر و پسر پیش از ازدواج میانۀ خوبی نداشت. او برای خود فلسفۀ خاصی داشت و معتقد بود که چون تربیتهای بیشتر ما ملت اشکال دارد، خیلی از پسر ها و دختر ها جنبه و ظرفیت این نوع روابط را ندارند و خیلی زود کارشان به جاهای باریک می کشد. گذشته از اینها، آقای نادری به درس بی اندازه اهمیت می داد و معتقد بود ازدواج کاری است که باید بماند برای پایان تحصیلات دانشگاهی.
نسترن خانم، مادر بهار، نیز کم و بیش پیرو همین فلسفه بود؛ بنابراین بهار باید فاتحۀ دوستی با شهریار و ازدواج در آینده ای نزدیک را می خواند. اما بهار هم دست کمی از شهریار نداشت و اهل جا زدن نبود. او و شهریار به هم قول داده و عهد بسته بودند که هیچ چیز مانعشان در رسیدن به یکدیگر نشود.
_اوهوی… آبجی خانوم!بغلو بپا نماله!
این فریاد، رشتۀ افکار بهار را از هم گسیخت. او به قدری غرق در یادآوری خاطرات خود بود که هنگام عبور از خیابان فرعی، خودرویی را که به سرعت به تقاطع نزدیک می شد ندید. راننده که مردی میان سال و جاهل مسلک بود، چند کلمۀ رکیک دیگر بر زبان آورد و با سرعت دور شد.
بهار دقایقی منگ و سردر گم بود؛ اما پس از رد شدن خودرو و عبور از تقاطع، به پیاده روی بعدی رسید و دنبالۀ افکارش را گرفت. یاد آوری لحظه های شیرینِ در کنار شهریار بودن چنان خلسه آور بود که بهار متوجه نشد از سر کوچه شان رد شده بود. صدای بوق خودرویی که رانندۀ بی حوصله اش تاب تحمل ماندن در راه بندان را نداشت و به خیال خودش با بوق زدن می خواست گره کور ترافیک را باز کند، بهار را به خود آورد. برگشت و وارد خیابانی شد که خانه شان در انتهای آن قرار داشت. هنوز چند قدمی نرفته بود که صدایی آشنا گوشش را نوازش داد.
_سلام خانوم خانوما!
نیازی نبود صاحب صدا را ببیند؛ او مالک قلب و روحش بود. به سرعت برگشت و با دیدن شهریار گل از گلش شکفت:«سلام آقا آقاها! این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟ مگه درس و مشق نداری؟!»
_امروز بعد از ظهر کلاس نداشتم، توی شرکت هم حوصله ام سر رفته بود، زودتر اومدم که برم خونه بشینم پای این یارو دستگاه عمر تلف کن و ببینم توی اینترنت کتابی رو که می خوام پیدا می کنم یا نه.تو چطور الان می آی خونه؟

_رفته بودم امامزاده صالح، آخه زنگ بعد از ظهر دبیرمون نیومده بود.
_ای شیطون رفته بودی دعا کنی که…
_آره، برای جفتمون دعا کردم.دعا کردم افکار بابام عوض بشه، تو هم شجاع تر بشی!
_شجاعت برای چه کاری؟
_برای اینکه بیای خواستگاری من!
_این کار که شجاعت نمی خواد. همین که تو دیپلمت رو بگیری، من هم بشم آقای مهندس کامپیوتر، خیلی راحت یه دسته گل بزرگ می خرم با یه جعبه شیرینی، دست بابا و مامانو می گیرم و ،یا علی، زنگ خونه تونو می زنم.
_خدا کنه به همین راحتی که می گی باشه، چون بابا از الان زمزمه می کنه که باید برم دانشگاه.
_خب، مگه اشکالی داره؟ می ری دانشگاه،البته بعد از اون که عروس خانوم شدی!
_گمون نمی کنم بابا و مامان رضایت بدن… البته نه برای اینکه تو لایق دامادیشون نیستی،اصولاً بابا می گه اول درس رو به جایی برسون، بعد به فکر شوهر باش، اون عقیده داره دختری که شوهر کرد دیگه به فکر درس نیست.اوایل فکر لذت بردن از شیرینی های اول زندگیه، بعدشم پشتش باد می خوره و دیگه حال و حوصلۀ درس خوندن رو نداره. نظر تو غیر از اینه؟
_کاملاً، ببین، اگه دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن و برای زندگیشون برنامه ریزی هم کرده باشن، هیچ مشکلی پیش نمی آد. الان چند تا از هم کلاس های من زن دارن، هم خودشون و هم زنشون درس هم می خونن، کار هم می کنن، به زن و شوهریشون هم می رسن.
_خب بعله؛ ولی اینو چطوری می شه به بابای من حالی کرد؟ بابا و مامان می گن الا و بالله که اول کسب علم و دانش، اون هم با رفتن به دانشگاه، و بعد عشق و عاشقی، من نمی دونم بابام که از شدت علاقه ش به مامان نتونست تا آخر تحصیل دانشگا صبر کنه و سال دوم بود که با مامان ازدواج کرد، حالا چطور در مورد من این طور سختگیری می کنه؟
_اصلاً ناراحت نباش. به وقتش رضایت می ده. ما که این مدت صبر کردیم، یک سال دیگه هم دندون رو جیگر می ذاریم، درسهامون که تموم شد، به طور جدی اقدام می کنیم.
_شهریار، بابا و مامان تو از موضوع آشنایی ما خبر دارن؟
_همچین بفهمی نفهمی یه چیزایی می دونن. البته مامان…
_چرا ساکت شدی؟مامان ،چی؟
_هیچّی، بگذریم.
_ولی مثل اینکه می خواستی دربارۀ مامانت چیزی بگی…
_چیزی نیست… یعنی، مادرهارو که می شناسی، در مورد پسر شون تعصب خاصی دارن.
_من چون برادر ندارم، نمی دونم مادرا در مورد پسرشون چه تعصبی دارن، ولی خب هر مادری دوست داره یه عروس خوب و خوشگل و خونواده دار گیرش بیاد که آقا پسرش رو سعادتمند کنه. به نظر تو من این امتیازات رو دارم؟ یعنی می تونم نظر مامانتون رو جلب کنم؟
_عزیز دلم، مامانم از خدا بخواد که دختر خوشگل و از هر جهت بی نظیری مثل تو عروسش بشه.
_خب، این نظر توست، شاید نظر مامانت چیز دیگه ای باشه… اصلاً شاید کس دیگه ای رو برات در نظر گرفته باشه!
_بهار! این چه حرفیه می زنی؟! مگه من دخترم که پدر و مادرم برام تصمیم بگیرن!؟
_معذرت می خوام، مثل اینکه ناراحتت کردم. هیچ منظوری نداشتم…
_پس چرا گفتی ممکنه مامانت کس دیگه ای رو برات در نظر گرفته باشه؟
_هیچی… همین طوری… آخه…
_آخه چی؟ ببین بهار جون، من از لاپوشانی خوشم نمی آد، دوست دارم اگر حرفی داری و چیزی توی دلته، صاف و پوست کنده بگی. از پریدن به این شاخه و اون شاخه خیلی شاکی می شم.پس منظورتو رو راست بگو!
_راستش، راستش، الان مدتیه که می بینم یه دختر خانوم توی منزل شما رفت و آمد می کنه.البته می دونم که خواهرت نیست، چون تو فقط یه برادر داری که اون هم ایران نیست.
شهریار، بی توجه به رهگذرانی که از کنارشان رد می شدند، خندۀ بلندی کرد و همراه با آن گفت:« دیوونه… عجب خل و چلی هستی ها! اون دختره دوست مامانمه،یعنی…
_اون دختر با اون سن سالش چطور دوست مامانته، دختره که همسن و سال منه؟
_خب نذاشتی بگم… مامانم یه دوستی داشت که چند وقت پیش خدابیامرز شد. این دختر، یعنی شیما خانم، دختر اونه که از خیلی وقت پیش به خونۀ ما رفت و آمد داره. یه برادرم داره که مثل برادر من، شهاب، توی آلمان زندگی می کنه.
_خب، این شیما خانوم اینجا با کی زندگی می کنه، چرا اون نرفته آلمان پیش برادرش؟
_شیما با باباش زندگی می کنه. برادرش زمان جنگ برای اینکه سربازی نره، قاچاقی رفت آلمان و پناهندگی گرفت، گویا با شیما آبش توی یه جوب نمی ره، برای همین تا حالا اقدامی نکرده که اونو ببره پیش خودش. البته باباش، بعد از مردن مادرش، ازدواج کرد که آب شیما با زن باباهه هم توی یه جوب نمی ره و همیشه با هم درگیرن.
_خب، کار این شیما چیه؟
_دیپلمش رو گرفته، مدتی کلاس آرایشگری رفته؛ اما راست راست راه می ره و خرجش رو از باباش می گیره.اینم بگم که با مامان خیلی رفیقه.
_آره، خودم چند بار از پشت پنجره دیدم که چطور دستشو انداخته بود گردن مامانت.
_شیطون زاغ سیای خونۀ ما رو چوب می زنی؟
_نه،نه… من اصلاً آدم فضولی نیستم؛ اتفاقی از پنجرۀ اتاقم چشمم به حیاط خونه تون افتاد.
_به هر حال، فکر تو از بابت اون اصلاً ناراحت نکن… من اون دختره رو اصلاً آدم حساب نمی کنم.خودتم دیدی که چه آرایش بدی می کنه و چه لباسهای جلفی می پوشه. یه تار موی دختری نجیب و با وقار مثل تو به صد تا از این دخترا می ارزه…
_شهریار جون من به تو کاملاً اطمینان دارم و می دونم آدم صادقی هستی؛ ولی…
_دیگه ولی ملی نداره، اگه اطمینان داری دیگه اما و اگر نیار. می دونی، همۀ کارهای دنیا رو این سه تا حرف خراب می کنه. یکی واو، یکی لام ، یکی هم ی، یعنی همین ولی. توی عالم عشق ما، ولی جایی نداره!
شیرینی گفت و شنودشان مانع از آن شد که متوجه رد شدن از خط قرمز شوند.
دو چهار راه مانده به خانه شان را خطی فرضی کشیده بودند که اجازه نداشتند از آن عبور کنند؛ چون امکان داشت با هم دیده شوند و به دردسر بیفتند. با هم قرار گذاشته بودند تا زمانی که بتوانند موضوع آشنایی خود را آشکارا به پدر و مادرهایشان بگویند، جانب احتیاط را رعایت کنند و با هم دیده نشوند.
_اوه،اوه، اوه، از خط قرمز رد شدیم! خداحافظ من رفتم. فردا محل همیشگی می بینمت.
_باشه شهریار جون… ببینم، از دست من که دلخور نیستی؟
_بابت چی؟
_بابت حرفهایی که زدم.
_می دونی از حرفات خیلی هم خوشم اومد؟
_چرا؟
_چون بوی حسادت می داد! و این نشون می ده منو دوست داری.
هر یک از آن دو به یکی از پیاده روهای دو طرف خیابان رفتند، در حالی که بهار زیر لب زمزمه می کرد؛«دوستت ندارم،دیوونته م!»

_بهار، چرا دیر اومدی؟ کجا رفته بودی؟
_از مدرسه رفته بودم امامزاده صالح.
_تو که خیلی اهل زیارت و امامزاده نیستی،چطور شد رفتی زیارت، اون هم تنهایی؟!
_خب، زنگ بعد از ظهر معلم نداشتم، هوس کردم برم زیارت، آخه دلم خیلی گرفته بود.
_دلت گرفته بود؟ برای چی دخترم؟ الان خیلی زوده دچار دلتنگی بشی عزیزم، تو هنوز جوون تر از اونی که غم و غصۀ دنیا دلتنگت کنه، مگه اینکه…
_مگه اینکه عاشق شده باشی!
_عاشق…!
_توی چشمای من نگاه کن ببینم شیطون!… یه جوری گفتی عاشق که یعنی بله…
_مامان! سر به سرم نذار!
_مامان بی مامان! کور بشه بقالی که مشتریشو نشناسه! الان یه مدتیه بدجوری حواست پرته… خیال می کنی حالیم نیست!
_خب، گیریم این طور باشه، مگه بده؟
_نه، اصلاً بد نیست. عشق یه موهبت خداییه… اگه عشق نباشه باید فاتحۀ زندگی رو خوند… عشقه که خون رو توی رگهای ما به جریان می اندازه… من عشق رو با گوشت و پوستم حس کردم. من و بابات عاشق هم شدیم و عاشقانه ازدواج کردیم. به قول رند معروف، از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر… ولی… ولی شرط و شروط داره!
_یه نفرو می شناسم که می گه همۀ کارهای دنیارو سه حرف واو، لام و ی خراب می کنه… یعنی همین ولی.
_بارک الله، چه حرفا یاد گرفتی… ولی این ولی که من می گم کارها رو خراب که نمی کنه هیچ، درست هم می کنه. من می گم عشق خوب چیزیه؛ ولی به وقتش.
_مگه عشق و عاشقی هم وقت و ساعت داره؟ یعنی شما صبر کردین تا وقت عاشقی برسه، بعد عاشق بابا شدین؟
_نه…
_خب، پس چی؟
_امان از دست شما جوونا، برای همه چیز دلیل و علت و جواب می خواین.خب، دختر جون زمان ما وضع فرق داشت؛ ولی این روزها…
_این روزها چی؟ عشق هم باید برنامه ریزی شده باشه؟ نکنه باید مشخصاتمون رو بدیم به کامپیوتر تا صلاحیت عاشق شدن مارو تأیید کنه؟!
_نه عزیز دلم، امروز زندگی سخته، توقع ها از زندگی رفته بالا، آدم ها بیشتر افتادن تو خط مادیات، برای همین مشغلۀ فکری فقط شده پول در آوردن برای تهیۀ خونۀ بزرگ تر، ماشین آخرین مدل و این جور چیزها. خب، خودت بگو دیگه جایی برای فکر کردن به عشق و عاشق شدن می مونه؟
_مامان، چرا همه رو جمع می بندی؟ همه که این طوری نیستن، اگه بودن که دیگه هیچ کس عاشق نمی شد…
_مگه این روزها کسی عاشق هم می شه؟ اگه یه نگاه به بعضی روزنامه ها بندازی، می بینی که آمار طلاق چقدر بالا رفته، همین طور آمار خشونت و خلافکاری، می دونی چرا؟ چون مادیات جای همه چیز رو گرفته و محبت کردن و دوست داشتن، افتادن ته چاه غربت. به قول سهراب که می گه هیچ کس عاشقانه به زمین خیره نبود، توی نگاه آدم ها دیگه از عشق نشونه ای پیدا نمی شه و این چقدر بده…
_مامان باز هم می گم که این موضوع عمومیت نداره، باز هم خیلی ها هستن که به بهترین چیز می رسن، یعنی به قول همون جناب سهراب، یه نگاهی که از حادثۀ عشق تر است.من ،برعکس شما، عقیده دارم که عشق هنوز زنده س؛یعنی همیشه زنده بوده و خواهد بود…
_ای پدر سوخته، مثل عاشقا حرف می زنی! مولوی گفته، هر کسی از ظن خود شد یار من، تو هم حتماً عاشق شدی که همه رو عاشق می بینی! راستشو بگو، خبریه؟!
_خب… خب…
_این قدر خب، خب نگو، اگه خبریه به من بگو… به هر حال دختر باید راز دلش رو به مادرش بگه،مگه نه؟
_حق با شماست؛ ولی…
_ولی چی؟ چرا دست دست می کنی؟ ببین بهار جون، من هم از جنس خودت هستم، مضافاً اینکه عاشق هم شده م و مزۀ دوست داشتن رو چشیده م…
راستش، مدتیه رفتارت یه جور دیگه شده و … غلط نکنم تو دلت خبرایی…آره، درسته؟
_ببین مامان، من عقیدۀ شما و بابا رو در مورد عشق و ازدواج می دونم، یعنی چند بار که بحث شده، چه اینجا، چه جاهای دیگه، شنیده م که شما و بابا در مورد ازدواج و عشق چه عقیده ای دارین… خب، برای همین هم گمان می کنم بحث با شما در این باره فایده ای نداشته باشه.
_به نظر تو عقیدۀ من و بابات غلطه؟ خوبه که دختر اسیر دست هوس بشه و وقتی شور و شوق روزهای اول آشنایی تموم شد، با چشم گریون برگرده و اظهار پشیمونی کنه؟
_ولی مامان ، اگه دو نفر همدیگه رو واقعاً دوست داشته باشن، هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افته.
_اگه واقعاً همدیگه رو دوست داشته باشن… به نظر تو، کسی که بهت اظهار عشق کرده، واقعاً دوستت داره؟
_مگه شما می دونین کسی به من اظهار عشق کرده؟!
_عزیز دلم، گفتم که من هم زنم و حالات زنهارو خوب درک می کنم.حتی بابات هم متوجه شده که تو تغییری کردی، و چون اون هم اهل بخیه س، زود فهمید که باید خبری باشه…. ببین، بهتره همه چیز رو بگی… نکنه به من اعتماد نداری!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی