مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

دانلود دوباره عشق بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان دوباره عشق

دسته بندی : رمان،رمان عاشقانه ایرانی،دانلود رمان جدید تاریخ : یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

نام رمان : دوباره عشق

نویسنده : فاطمه صالحی

                                   

سوز سردی می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم. جوراب به پا نداشتم و نوک انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم .

چند کلاغ و گشنجشک لابه لای برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روی برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نمای ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم.

حال و هوای نگاهم بارانی شد و بعد نگاهم معطوف در خروجی بیمارستان شد لرزشی در وجودم بر اثر سرما به وجود آمد. سردم بود ولی دلم نمی خواست یه داخل بخش برگردم بعد از مدت ها اجازه گرفته بودم تا دقایقی را بیرون از بخش و در محوطه ی سبز بیرون بگذرانم. آهی کشیدم چقدر دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شوم و از جو خسته کننده و ملال آور بیمارستان خلاص شوم. چند دقیقه بعد صدای گام هائی مردانه را روی سنگ فرش پوشیده از برف را شنیدم و بعد صدای آشنا و نوازشی بر گونه ام.

شقایق خانم زده بیرون

 به عقب برگشتم و چهره ی علی را دیدم که با شاخه گلی مریم گونه ام را نوازش می داد. لبخندی زدم و با بغض گفتم:

بالاخره آمدی؟ دلم حسابی هوایت رو کرده بود.

علی خندید و ابروان سیاه و پرپشتش را به بالا داد و گفت : نوچ!

باور نمی کنی ؟

آمد و کنارم روی نیمکت نشست و گفت: نه گریه کن تا باور کنم

بی اختیار و نه از اجبار اشک پهنای صورتم را گرفت علی با صدای بلند خندید و گفت :

لوس نشو،شوخی کردم. امروز حالت چطور؟

خوبم مثل همیشه تو چطور؟ دانشگاه چه خبر؟

منم خوبم . دانشگاه هم امن و امان ، چی شده زدی بیرون؟

با شیطنت انگشت سبابه دست راستم را بالا گرفتم و گفتم : اجازه گرفتم

علی زد زیر خنده و گفت:

این دکتر احمدی هم عقلش پاره سنگ بر میداره ،توی این برف و هوای سرد گذاشته تو بیای بیرون؟

چشم غره ای بهش رفتم و با اخم گفتم : علی خواهش می کنم تو دیگه شروع نکن

علی دو دستش را بالا برد و گفت : خوب تسلیم من فقط می ترسم سرما بخوری .

تو نمی خواد نگران من باشی . من رفتنی هستم چه سرما بخورم چه نخورم.

علی اخم کرد و گفت : این حرف رو نزن من همین یک شقایق خانم رو که بیشتر ندارم . نه تو رو خدا داشته باش،اول من را دفن کن بعد به فکر یکی دیگه باش.

علی حالتی جدی به خود داد و گفت : از شوخی گذشته پاشو بریم داخل هوا خیلی سرده سرما میخوری . از روی نیمکت برخاستیم دستم را دور بازوی علی حلقه کردم و باهم وارد بخش شدیم. علی پسرعموی من بود زیبائی چندانی نداشت ، دارای قامتی بلند و اندامی نحیف و صورتی کشیده و استخوانی ،با چشمانی قهوه ای تیره و با ابروانی سیاه و پرپشت و پوستی سبزه و موهائی کاملا فر و حالت دار. ولی در عوض با شخصیت و مودب بود خون گرم و دوست داشتنی . توی یک دانشگاه درس می خواندیم منتهی علی دو سال جلوتر از من بود و در رشته ی کامپیوتر تحصیل می کرد و من در رشته ی نقشه کشی ساختمان . از همان دوران کودکی به هم علاقه داشتیم و حالا این علاقه چند برابر شده بود. با توجه به بیماری ام خانواده عمو هادی با ازدواج ما دونفر مخالف بودند هرچند من خودم قربانی یک ازدواج فامیلی بودم . بیست و یکسال پیش در یک خانواده از قشر متوسط جامعه به دنیا آمده بودم. که بر اثر ازدواج فامیلی پدر و مادرم از بدو تولد با عارضه ی قلبی شدم و به قول مادر لای پنبه بزرگ شدم . ولی حالا بیماری ام قابل کنترل نبود و فقط عمل پیوند قلب من را از مرگ حتمی نجات می داد.

یک ماهی می شد که بیماری ام حاد شده بود و از رفتن به دانشگاه بازماندم . آن روز علی تا نزدیک های ساعت ملاقات کنارم بود . و بعد به بهانه ی دانشگاه از بیمارستان رفت می دانستم که فقط بهانه می آورد چون از روبه رو شدن با پدر ابا داشت علی تازه رفته بود که دکتر احمدی پزشک معالجم وارد اتاق شد . دکتر خیلی شوخ و با روحیه بود و همیشه لبخند به لب داشت . سلام کردم و با همان لحن شیرین و مهربانش گفت:

سلام خانم مهندس ما چطورند؟

خوبم دکتر از دیروز بهترم

دکتر پرونده ام را از جلو تخت برداشت و کنارم ایستاد و گفت:

برای معاینه آماده ای ؟

بله دکتر فقط زود مرخصم کنید

دکتر اخمی کرد و گفت: عجله نکن دختر خوب ، حالاحالاها میهمان ما هستی .

خواهش می کنم دکتر باید به دانشگاه بروم یک ماه که کلاسهایم را تعطیل کردم .

دکتر در حال معاینه گفت : فعلا امکان نداره باید یک مرخصی یکساله بگیری تا حالت کاملا خوب بشه .

سه سال تمام در لیست انتظار قلبم بودم ولی فایده ای نداشت گوئی هیچ قلبی برای تپیدن در سینه من نبود . و انگار قلب هم در این روزگار مانند کالا فروشی بود. هر که پول بیشتری می داد زنده می موند. موقعی هم که خانواده اهدا کننده خیرخواهانه و بدون پول رضایت می دادند گروه خونی و آزمایش های دیگر به من نمی خورد .

دلم برای پدر می سوخت به هرجائی سر می زد به بیمارستان ها و انجمن های اهداءاعضاءولی فایده نداشت . تا از جائی باخبر می شد شخصی دچار مرگ مغزی شده به سرعت می رفت و با خانواده مصدوم صحبت می کرد ولی انگار هیچ قلبی برای تپیدن در سینه دختر دردانه اش نبود. دکتر بعد از معاینه ام رفت و یک ساعت بعد وقت ملاقات شروع شد. پدرم علیرغم دست تنگش همیشه سعی داشت از بهترین بیمارستان ها و دکترهای قلب برای سلامتی من کمک بگیرد و همیشه در بیمارستان ها و دکترهای قلب برای سلامتی من کمک بگیرد و همیشه در بیمارستان برایم یک اتاق خصوصی می گرفت هرچند هزینه اش گزاف بود پدرم وکیل پایه یک دادگستری بود. درآمد بالائی داشت ولی همه درآمدش صرف بیماری و مخارج بیمارستان من می شد. (کم کم به اصل داستان نزدیک می شیم)

مدتی نگذشت که مادرم با دستی پر وارد اتاق شد یک دستش شیرینی و گل بود و در دست دیگرش بوم نقاشی . سلام کردم با خوشروئی جوابم را داد . بوم را روی سه پایه قرارداد و سبد گل را روی میز کنار تختم گذاشت. جلو آمد بوسه ای بر گونه ام نواخت و گفت:

حالت چطوره دخترم؟

خوبم مامان ،پدر کجاست؟

مادر حعبه شیرینی را باز کرد و جلویم گرفت و گفت:

نگران نباش با هم بودیم سوپروایزر بخش کارش داشت رفت دفترش

خبری شده مامان ؟

مامان لبخند کمرنگی زد و گفت : نمی دونم باید صبر کنیم تا پدرت بیاد

چند دقیقه بعد پدر وارد اتاق شد . لبخند رضایتی بر لب داشت که چهره مهربان و دلسوزش را چند برابر زیباتر ساخته بود. به سمتم آمد و طبق معمول بوسه ای بر پیشانیم نواخت و جویای حالم شد و بعد روبه مادر کرد و گفت:

خانم شما بمانی کنار شقایق . من باید برم بیمارستان دی یک مورد مغزی پیدا شده که همه مواردش مطابق شقایقه . اگر خدا بخواهد مشکلمان حل می شده

پدرم خیلی زود رفت . مادر دست رو به بالا کرد و شکر خدا را گفت و بعد رو به من کرد و گفت :

ببین دخترم خدا چقدر بزرگه مارو فراموش نکرده

ناامیدانه گفتم:

خدا که خیلی بزرگه ولی مامان بی خودی ذوق نکن تا حالا از این قلب ها زیاد شده .

مادر اخم قشنگی کرد و گفت: نا امید نباش دخترم من دلم روشنه فقط کمی صبر داشته باش .

هروقت یک اهدا کننده پیدا می شد پدر و مادرم کلی امیدوار میشدند ولی طولی نمی کشید که دست از پا درازتر بر می گشتند این وسط فقط من بی چاره بودم که با کلی اضطراب و دلنگرانی می جنگیدم . پایان ساعت ملاقات رسید و خبری از پدر نشد. مادرم عزم رفتن کرد و با دلخوری گفتم:

مامان می خواهی بروی ؟پدر که گفت پیش من بمانی

می دونم دخترم ولی شایان تنهاست . پدر صلواتی رفته برف بازی حسابی سرما خورده . من باید برگردم خانه . نگران نباش پدرت هرجا باشه دیگه بر می گرده

مادر رفت و باز تنها شدم . مدتی نگذشته بود که پدر با چهره ای غمگین وارد شد بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت:

شقایق عزیزم نشد .

حدس زدم بارها از این اتفاقها افتاده بود ، ناامیدانه گفتم آخه چرا؟

پدر چنگی میان موهای سفیدش کشید و گفت :

خانواده اش هنوز قبول نکرده اند که دخترشان مرگ مغزی شده ،برادرش به هیچ وجه قبول نمی کنه که اعضای بدن خواهرش رو اهدا کنه

بغضی سنگین راه گلوم رو بست و با آهنگی گرفته گفتم:

فایده نداره پدر اگرم راضی می شد حتما مبلغ زیادی می خواستند .

نه دخترم خیلی پولدار هستند . کاش راضی می شدند . هیچ آرزوئی جز سلامتی تو ندارم و

سرم را به سینه پدر چسباندم و اشک ریختم . رنج و عذای وجدان را به خوبی در چهره پدر می دیدم . پدر هنوز پنجاه سال بیشتر نداشت ولی تمام موهای سرش سفید شده بود و چهره اش شکسته شده بود . با ورود دکتر احمدی به اتاق از پدر جدا شدم . دکتر با پدرم دست داد و در حین حال و احوال گفت :

خوب آقای کیانی رفتی بیمارستان دی ؟

پدرم آهی کشید و گفت :

بله دکتر متاسفانه رضایت ندادند . هنوز قبول نکردند که مرگ مغزی شده .

 دکتر احمدی لبخندی زد و گفت :

نگران نباشید من فردا می روم و با خانواده معینی صحبت می کنم امیدوارم بتوانم رضایتشان را جلب کنم . ]پدر با ناامیدی گفت: دکتر فایده ای ندارد برادرش مرد لج بازی غیر ممکن راضی بشه دکتر با لبخندی گفت :آقای کیانی انقدر زود درباره دیگران قضاوت نکنید

صبح روز بعد آزمایش اکو داشتم . دردی در سینه ام پیچیده بود و امانم را بریده بود و لحظه ای آرامم نمی گذاشت و امر تنفس را برایم مشکل ساخته بود . بازهم ماسک اکسیژن و صدای گوشخراش کپسول دو دستگاه اکسیژن توی اتاق پیچید تنها چیزی که آرامم می کرد نقاشی بود. قلم مو را به دست گرفتم روی تخت نشستم و مشغول نقاشی شدم . خیلی وقته که به دکتر احمدی قول یک نقاشی را داده ام و این منظره برفی و درختان پوشیده از برف بیمارستان بهترین سوژه بود. وقتی نقاشی می کردم زمان و مکان را فراموش می کردم . ساعت دو بعدازظهر بود که تابلو به آخر رسید و در حال اشکال گیری بودم که دکتر احمدی با مردی جوان و شیک پوش وارد اتاقم شدند. دکتر لبخند زنان به تختم نزدیک شد و گفت:

خوب شقایق خانم چطوره؟

سلام کردم و گفتم :خوبم دکتر فقط سینه ام از درد می سوزد و نمی توانم راحت نفس بکشم.

دکتر با صدای بلند خندید و گفت: پس چرا می گوئی خوبم؟

اشاره ای به مرد جوان همراهش کرد و گفت: ایشان آقای خسرو معینی یکی از دوستان بنده هستند.

نگاهی به مرد جوان انداختم که با غرور خاصی وراندازم کرد. ماسکم را از روی صورت کنار زدم و به آرامی سلام کردم . او در جوابم با غرور خاصی لبخند زد و سلام کرد. نگاهم در نگاه مرد جوان گره خورد جذاب بود و زیبا ولی نگاهش عجیب بود و به طرز وقیحی نگاهم می کرد. نمی دانم چرا از نگاهش ترسیدم . با دیدن او دلشوره غریبی بر وجودم حاکم شد . بی خبر از همه جا که تمام آینده ام در دستان این مرد هست. چند دقیقه بعد از رفتن دکتر پدر با خوشحالی وارد اتاق شد و با شور خاصی تمام چهره ام را بوسه باران کرد و گفت: شقایق عزیزم تمام شد رضایت داد فردا صبح عمل انجام می شود.

در باورم نمی گنجید احساس کردم خواب می بینم با ناباوری گفتم: چی ؟ واقعا رضایت دادند؟

بله دخترم دیدی خدا ما رو فراموش نکرده

از خوشحالی گریه ام گرفت ولی نه ،یک حال عجیبی داشتم . هم خوشحال بودم و هم نگران . به پدر نگاه کردم تردید و شک را در نگاه پدر دیدم . برای لحظه ای آرام شدم . لبخندی که به لب داشتم محو شد و با نگرانی گفتم: پول می خواهند؟

پدر لبخند تلخی زد و گفت:نه دخترم حرف پول نیست فقط یک شرط گذاشته

دلم هری ریخت با صدای لرزان و بلند گفتم:چه شرطی ؟ کی شرط گذاشته؟

پدر بی مقدمه گفت:مردی را که همراه دکتر بود دیدی؟

بله آقای معینی ؟

پدر آه بلندی کشید و گفت :آقای معینی برادر آن دختر جوانی است که می خواهد قلبش را به تو بدهند . به شرطی راضی شد که تو بعد از عمل همسرش بشوی

” همسرش بشوی” این جمله بارها در گوشم صداد داد با ناباوری گفتم: چی من با او ازدواج کنم؟چه مسخره!دنیا دور سرم چرخید . با بغض گفتم:- نه پدر من حاضرم بمیرم ولی با مردی که هیچ نمی شناسمش ازدواج نکنم . پدر من علی را می خواهم ،چطوری می توانم با آن مرد ازدواج کنم؟

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی