مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

دانلود رمان الهه شرقی بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان الهه شرقی

دسته بندی : رمان،رمان عاشقانه ایرانی،دانلود رمان جدید تاریخ : یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

نام کتاب: الهه شرقی

نویسنده: رویا خسرونجدی

 تمام اندامش به شدت می لرزیدحتی با فشار دندان هایش نمی توانست لرزش محسوس لبهایش را مهار کند .انعکاس کلمه ی برگشته همچنان در مغزش میپیچید و سرش را به دوران می انداخت.به زحمت بر خود مسلط شد و ارام و لرزان به سوی اتاقش رفت در را گشود و خود را روی تخت انداخت.چشم هایش را چندین بار باز و بسته کرداو واقعا در اتاقش بود.نه خواب بود و نه خیال و جمله ای که شاید بار ها در شیرین ترین رویاهایش میشنید و لذت می برد اکنون در بیداری ودر عالم واقع می شنید”یعنی واقعا او برگشته بود:” هر چند نمی توانست باور کند ولی حقیقت داشت.او بالاخره برگشته بود ولی چراحالا؟وایا این بازگشت انگونه که پیش از این ها تصورش را می کرد او را خوش حال می نمود؟مدتها بود که دیگر انتظارش را نمی کشید.شاید درست از اولین روزی که رفته بود

اما اکنون این بازگشت ناگهانی و غیر مترقبه چون زلزله ای ارامش شیرین زندگیش را بار دیگر به ویرانی می کشید و این اغاز فصل جدیدی بود که پایانش نا پیدا بود و مه الود.

خودش را روی تخت مچاله کرد.اعصابش چنان در هم ریخته بود که احساس می کرد فکرش از کار افتاده و مغزش را خوابی عمیق و سنگین ربوده است.به زحمت از جا برخاست و خود را به مقابل پنجره اتاق کشاند.پنجره ای که روز های بسیار در انتظار یک خبر خوش مقابلش می نشست و با ابر های دلگیر اسمان پنجره اشک میریخت.امروز هم باران می بارید و اسمان پنجره پر از ابر های دلگیر و سیاه بود و ذهن اشفته ی او به جای پیشروی در زمان حال به مرور گذشته ها می پرداخت و پلک های خسته اش را روی هم میکشاند. چشمانش را که گشود باز همان تصویر کهنه و تکراری در اینه جا گرفت.

چقدر دلش میخواست به جای این تصویر کهنه که سال ها از تکرار ان در اینه می گذشتتصویر چهره دیگری در قلب ارام و صاف اینه جا می گرفت.چهره ای لبخندی بر لب نشاطی در چهره و شوری در نگاه داشت.شاید چهره خود او سال ها پیش از این و یا یک چهره تازه.

تصویر در که دراینه از هم گشوده شد چهره اش در هم رفت .می توانست حدس بزند چه کسی وارد اتاق خواهد شد ولحظه ای بعد تصویر پدر با همان قامت متوسط و چهره همیشه نگران در حالی که با انگشت مو های سپیدش را مرتب می کرد در کنار تصویر او در دل اینه جا خوش کرد.لحظه ای سکوت برقرار شد .گویا پدر برای تسلط بر خود به این سکوت نیاز داشت.سپس در حالی که سعی می کرد کاملا خوددار باشد در اینه نگاهی به چهره دختر جوان انداخت و گفت:

هنوز حاضر نشدی بابا؟

دختر جوان پوزخندی زد و بی حوصله پاسخ داد:

تا چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه.شما برو من خودم میام.

زود باش دختر…نمیشد امروز یکم زود تر کلاس رو تعظیل می کردی ؟

دختر جوان با حالتی عصبی از جا جست مقابل پدر ایستاد و با خشم گفت:

نه نمی تونستم زود تر بیام.حالا چی شده؟اسمون به زمین رسیده ما خبر نداریم؟اصلا چرا باید عجله کنم؟این دو تا معلوم نیست چند ساله دارن با هم زدنگی می کنن حالا راه افتادن اومدن این جا واسه ما جشن عروسی راه انداختن که مارو مسخره کنن یا خودشون رو؟

پدر لحظه ای به سیاهی عمیق چشمان دخترش که برق خشم گیرایی عجیبی به انها بخشیده بود نگریست و با ان که می دانست حق با اوست قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و پاسخ داد:

تو حق نداری راجع به عموت این طوری حرف بزنی کیمیا.

مگه دروغ میگم؟

هر حرف راستی رو باید هورا کشید؟حالا بحث رو کنار بذار و زود تر حاضر شو.بعد از این همه گوشه نشینی حالام که بالاخره از لاکت بیرون اومدی نمی خوام مردم فکر کنن…

کیمیا با عصبانیت حرف پدر را قطع کرد و گفت:نه…اصلا …منم نمی خوام…البته که نمی خواممردم بگن از وقتی که شوهرش ولش کرده رفته سراغ یه دختر بلوند امریکایی

داره دق می کنه …نمی خوام فکر کننن از وقتی شوهرم هر جا نشسته علنی گفته که از اولم منو نمی خواسته و به زور پدرش با من ازدواج کرده منزوی شدم…می فهمی پدر؟

من خوب می دونم که شما ابرو دارید و نمی خواید تو جنگی که با پدر اردلان به راه انداختید بازنده باشید.شما می خواید من بزنم برقصم و هورا بکشم که خوشحالم زندگیم بر باد رفته .خوشحالم از شادی تو پوست خودم نمی گنجم که کلمه مبارک مطلقه کنار اسمم نشسته و تو این جامعه ی لعنتی همه جا جای منه.شادم از این که توی این چند ماه جرات نکردم حتی با پسر باغبون خونه مون سلام و علیک کنم…چرا دست از سرم بر نمی دارید؟از جون من چی می خواین ؟ یعنی چی مونده که بخواین؟یه روزی روی من معامله کردین و مجبور شدم با پسری ازدواج کنم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و فرداش گفتین معاملات شما دو تا پول پرست به هم خورده و زندگی ما هم باید به هم بخوره تا تقاص کار شما رو پس بدیم…حالا دیگه چی میگین پدر عزیزم؟چرا نمی ذارین با درد خودم بسوزم و بسازم و بمیرم؟

درست زمانی که اخرین فریاد کیمیا در اتاق پیچید یک بار دیگر در باز شد و زنی سراسیمه خود را داخل اتاق انداخت و گفت:

باز اشوب به پا کردی کمال؟خدا ازت نگذره.چرا دست از سر این بچه بر نمی داری؟

پدر دستپاچه پاسخ داد:

به جون خودت…به جون خودش من چیزی نگفتم اختر.نمی دونم چرا یه دفه عصبانی شد.

اختر چشم غره ای به شوهرش رفت به سوی کیمیا دوید و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد دلسوزانه گفت:

چیه مادر ؟چرا گریه می کنی؟مثلا اومدی عروسی ها.این طوری که فریاد می کشی صدات میره پایینوکیمیا گوشه چشمانش را با دستمال خشک کرد وپاسخی نداد.مادر نگاه پررنج و نگرانش را به او دوخت و دوباره گفت:

زود باش مادر جون اماده شو.الان عروس رو میارن…بیا پایین ببین چه خبره.جوونا دارن خودشونو خفه می کنن .فقط تو تک و تنها نشستی این بالا و غصه می خوری… همه سراغت رو می گیرن.

کیمیا بغضش را به زحمت فرو داد و بریده بریده گفت:

می دونم …می دونم …الان میام.

بعد دوباره جلوی اینه نشست و در ان مادرش را دید که با عصبانیت با پدر نجوا می کرد.پدر سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد.وقتی حرف های مادر تمام شدهر دو اهسته از اتاق خارج شدند.کیمیا باز به تصویر خود در اینه نگاه کرد و پوزخندی زود گفت:گل بود به سبزه نیز اراسته شد .فقط این گریه لعنتی رو این صورت مات و رنگ پریده کم داشت تا همه فکر کنن

روحم رو احضار کردن.

بعد با بی میلی کیف لوازم ارایشش را روی میز خالی نمود و سعی کرد با وسایل ارایش

رنگ و جلای تازه ای به چهره بدهد.وقتی کارش تمام شد دوباره نگاهی خریدارانه به صورتش کرد و لبخندی از سر رضایت زد و در حال برخاستن زمزمه کرد:خدا بیامرزه پدر اونی که رنگ و روغن رو اختراع کرد.

و بعد از اتاق خارج شد .روی اولین پله که ایستاد ارزو کرد که این جشن کذایی هر چه زود تر خاتمه یابد.بعد به ناچار پله ها را طی کرد و به سمت حیاط بزرگ خانه ی مادر بزرگ به راه افتاد.حق با مادر بود.بچه ها حسابی سر و صدا راه انداخته بودند و این به نظر کیمیا خیلی بی معنی و مسخره می امد.وقتی به جمع نزدیک شد اولین کسی که به استقبالش امد مادر بود و بعد از او عمه و زن عمو ها و دیگر اعضای فامیل که با نگاه های موشکافانه حلاجی اش می کردند.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی