مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

دانلود رمان عشق بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
رمان نفرین ایندرا از نارینه برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk
رمان نفرین ایندرا از نارینه
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا

تبلیغات

تبلیغات

نام رمان : جادوی عشق

نویسنده : زینت حسنی

                                                                                               

                                                                                                                                                

راننده تاکسی بودن ملاحظه رادیو را زیادتر کرد.چنان تهییج شده بود که بی توجه به مقررات میراند.همه حواسش گوش شده بود و گوشش تماما در اختیار گوینده رادیو !

بی اعتنا به حرکت مسافران خسته که التماس گونه و با گردنی کج دست تکان میدادند با نفس حبس شده در انتظار نتیجه بود که صدای انفجار گوینده رادیو فضای کوچک و محدود تاکسی را شکافت: تمام شد بازی با پیروزی ما تمام شد.

با شنیدن فریاد گونه رادیو راننده تاکسی هم فریادی کشید و محکم ولی دوستانه به شانه پسر جوانی که از شعف زیاد هورا میکشید زد و گفت:آقا تبریک! بالاخره تموم شد! ایران رفت واسه جام جهانی !بالاخره بعد از ۲۰ سال لیاقتمون ثابت شد.

مخاطب جوان او مشعوف از افتخاری که نصیبشان گشته بود با ذوقی وصف ناپذیر در تایید گفته های او گفت:اره اینبار دیدن بازیای جام جهانی خیلی کیف داره!

راننده با لحنی جدی تر پس از نیم نگاهی به زنی که در صندلی عقب نشسته بود گفت:ایرانی جماعت لیاقت همه کاری رو داره ولی افسوس که…و متعاقب آن سری تکان داد و بعد به یکابره و با شتاب جهت همساز شدن با سایر رانندگان پس از روشن کردن همه چراغها دستش را روی بوق گذاشت و ممتد و بدون وقفه شروع کرد به بوق زدن.

زنی که در صندلی عقب نشسته بود بدون ذره ای واکنش به شادی و هیجان او گفت:لطفا نگه دارید!

راننده از آیینه نگاهی به او انداخت و با خنده ای که تمام صورتش را پوشانده بود گفت:تا انقلاب چیزی نمونده ها!

زن جدی و با لحنی تقریبا خشک گفت:پیاده برم زودتر میرسم.و دستش را پیش برد تا کرایه را بپردازد.

قابل نداره نمیگیرم.این شیرینی این برده!

زن تشکری کرد و پیاده شد.خیابنها و پیاده رو ها غلغله بود و ازدحام جمعیت باور نکردنی.

به هر طرف که نگاه میکرد مردمی را میدید که از فرط شادی و هیجان رفتاری غریب و متفاوت با سایر روزها داشتند.صدای بوقها ممتد با صدای سوت و کف زدنها و فریادهای شوق آمیز مردم در هم آمیخته و صحنه هایی نامانوس و آزار دهنده پدید آورنده بود.جوانان تهییج شده شکلات و شیرینی پخش میکردند و بلند بلند میخندیدند.شلیک خنده های بیپروا با کلمات رکیک و بیمورد معلق در هوا در آرامش نسبی شهر اختلال ایجاد کرده و بر اعصاب و روان برخی خجن میکشید.نوعی سوء استفاده از فرصت و لذت کاذب از شادی واقعی!بر سرعت قدمهایش افزود تا شاید سریعتر از آن مهلکه بلوا بدر رود.اما تند راه رفتن هم میسر نبود آنهمه شلوغی از سرعتش میکاست.از روی ناچاری مجددا به خیابان رفت.موتور سوارهای بی شماری بوق زنان با چراغهای روشت از راه رسیدند و فضای خالی میان اتومبیلها را اشغال کردند.صدای رییس جمهور از بلند گوههای متعددی در هر دو سوی خیابان شنیده میشد:خدا دلتان را شاد کند که دل مردمی را شاد کردید…

توقف کرد و صورت مردمی را که در اطرافش میلولیدند به دقت نگاه کرد:حقیقتا شادن؟

ناگهان به سرعت برق در ضمیرش به عقب برگشت صحنه هایی از خشم فوران کرده همین مردم را در گذشته بیاد آورد.آه کوچکی کشید.احساس خاصی نداشت از آن شادیی که رییس جمهور از آن حرف میزد نشانی در خودش نمیدید مگر او جز آن مردم نبود؟

دوباره براه افتاد به هر زحمتی بود عرض خیابان را پیمود و به آن سو رفت.ولی تند رفتن آنقدر هم آسان نبود.کم کم روشنایی روز کاسته میشد و آسمان جامه نیلی بتن میکرد.لحظه به لحظه بر ازدحام جمعیت در پیاده روها افزوده میشد.فریاد و غوغای مردم فضا را آکنده و سقف آسمان را شکافته بود.باز هم ناخواسته ایستاد تصاویر درهم و برهمی از گذشته در ذهنش تداعی و پیدا و محو میشدند.

براه افتاد ولی اینبار به تبعیت از ضرب المثل خواهی نشوی رسوا …استفاده کرد و برای برداشتن قدمهای بلندتر براحتی به آنان که شاد بودن را نقش بازی میکردند تا فقط خویش را تخلیه کنند تنه زد و پیش رفت.نگران کسی یا چیزی نبود عجله ای هم نداشت.تنها علتش برای تند رفتن و رسیدن به مقصد فقط و فقط نظم و وسواسی بود که بشدت به ان مقید بود.همیشه همانطور بود .تمام سالهای گذشته سرسختانه با مشکلات دست و پنجه نرم کرده بود با اینحال ذره ای بی نظمی و اختلال در امور روزمره اش مشاهده نمیشد.چنان قرص و محکم قدم بر میداشت که گویی پیکی است حامل پیامی مهم و سری.

بالاخره راه ۲۰ دقیقه ای را در زمانی بیشتر از یکساعت طی کرد.در اولین خیابان فرعی بعد از میدان انقلاب داخل کوچه ای شد کوچه ای نسبتا طویل در اواسط کوچه زنگ خانه ای را فشرد.

پسر جوانی و خوش سیمایی در را برویش گشود و متبسمانه سلام نمود.

سلام پسرم.

وارد که شد در را طوری پشت سر خود بست که انگار آنرا بروی همه دنیای بیرون و غوغای آن میبندد.آنوقت در آن مامن آرامش نفسی به راحتی کشید از کنار بوته برشاخ و برگ یاس که گذشت نفس عمیقتری کشید تا ریه هایش را از رایحه دل انگیز آن پر کند.تنفس آن عطر ملایم برای تمدد اعصابش لازم و مفید بود.

گلناز کجاست؟

پسر که درست پشت سر او قدم برمیداشت گفت:گمون کنم مریضه چون تب داره!

با نیم چرخشی با حیرت پرسید:راستی؟از کی تب کرده؟

منم تازه رسیدم.وقتی اومدم دیدم از شدت تب هذیون میگه!

چرخید و دستگیره در راه چرخاند.وارد راهروی عریضی شد که حکم نشیمن را داشت.

خانه سبکی قدیمی داشت.راهرو به یک هال مربعی شکل و سه اتاق منتهی میشد.آشپزخانه در سمت چپ نشیمن قرار داشت و کنار آن پلکانی از آجرهای قرمز و ظریف که به اتاقکی میرسید.انتهای اتاقک درب دیگری بود که با دو پله دیگر به پشت بام باز میشد.گلدانهای متعدد و بزرگی در گوشه و کنار خانه بچشم میخورد که سرسبزی و طراوتشان چشم را نوازش میداد.به محض ورود بخانه و د راولین نگاه حضور زنی خوش سلیقه حس میشد.زنی که حسن سلیقه و لیاقت و توانایی اش را در خانه داری میشد از پرده های خوش دوخت و تمیز رو میزیهای ابریشمی دست بافت و روتختیهای گلدوزی شده آن حدس زد.حاشیه تمامی پرده ها خامه دوزی شده و با رنگ رومیزیها و روتختیها هماهنگی داشت.همه وسایل خانه ساده و شیک بود و از تمیزی برق میزد.

اتاقی که دخترش گلناز در آن روی تخت خوابیده بود رنگ ملایمی از ابی داشت که با روتختی و پرده ها جور بود.همه اشیاه و وسایل اتاق ساده و چشم نواز و از دو رنگ سفید و آبی بود ابی روشن خیلی روشنت تر از چشمان آبی دختر که در کاسه ای از خون نشسته بود.

عزیز دلم چت شده؟

گلناز با صدایی که حرارت بهمراه داشت گفت:گلوم میسوزه و سرم خیلی درد میکنه.

زن پیشانی دخترش را ملایمت نوازش داد و بنرمی گفت:یه سرماخوردگی جزییه الان برات سوپ درست میکنم.

آنوقت برگشت به پسرش که در آستانه در ایستاده بود نگاه کرد و گفت:یه استامینوفن با یه آموکسی سیلین براش بیار.

پسر که ناراضی بنظر میرسید گفت:بهتر نیست ببریمش دکتر؟

زن با لحن خسته ای گفت:اگه میدونستی بیرون چه خبره این پیشنهادو نمیدادی.

نگاهش را به سمت دخترش برگرداند و با لبخندی اطمینان بخش گفت:چیزی نیست عزیز دلم.

آنوقت موهای او را نوازشی داد و از جا بلند شد و خطاب به پسرش که با قرص و کپسول و یک لیوان اب بازگشته بود گفت:رضا اونارو بهش بده و کمکش کن تا بره و صورتشو بشوره.

برخاست و یکراست به اشپزخانه رفت.همه چیز مثل همیشه مرتب و منظم سر جای خودش قرار داشت.در یخچال را باز کرد و قابلمه ای حاوی غذا را از آن بیرون کشید و روی شعله ملایم گاز قرار داد.سپس قابلمه کوچکی را برداشت و سوپ مختصری برای دخترش بار گذاشت.

خسته بود استخوانهای مچ دست و کتفش میسوخت و چشمانش سوز میزد.ولی بی اعتنا به درد به کارش ادامه داد در واقع فرصت اندیشیدن به خستگی و درد را نداشت.

رضا را که پشت میز آشپزخانه دید برای آنکه حرفی زده باشد تا سکوت حاکم بر خانه را بکشند گفت:اوف نمیدونی چه خبر بود؟غوغایی کلافه کننده و سردرداورد !یه جور شادی آزار دهنده…

رضا که کنترل تلویزیون را در دست داشت از سر کنجکاوی آنرا روشن کرد تصاویر تلویزیون تصدیق گفته های مادرش بود.

تونستی وسایلی رو که نیاز داشتی بخری؟

بله.

از روی شانه نگاهی به پسرش انداخت و پرسید:دمقی؟

رضا شانه ای بالا انداخت و گفت:نه مثل همیشه موقع رفتن حالم گرفته اس!

چرخید دیس غذا را روی میز مقابل او گذاشت و برای رفع نگرانی و دلواپسی او گفت:چرا؟ما میون چند میلیون آدم داریم تو این شهر زندگی میکنیم.مثل خیلیا توانایی رو پا ایستادنو داریم.انسان با پشتکار و امید زنده است ما دو تا هم خدا را شکر از این دو تا نعمت برخورداریمو

رضا نفس عمیقی کشید که به آه شباهت داشت.

دوباره شروع کرد:نمیدونی امروز این مردم داشتن اون بیرون چیکار میکردن!

سعی داشت از افکار منفی ذهن او بکاهد و فکرش را به سمتی دیگر سوق بدهد.پسرش هم اصراری به ارائه موضوعی که مطرح کرده بود نداشت گرچه میل درونی اش چیز دیگری بود.

این یه مقدار شادی حق این مردمه!

به تصاویر تلویزیون که نشانگر شادی مردم بود نگاهی انداخت و اضافه کرد:هرکی هر جوری دوست داره شادی میکنه چه اشکالی داره؟

نگاهی به پسرش انداخت و لقمه کوچکی در دهانش گذاشت و پس از آن با یادآوری آنچه دیده بود گفت:انگار گره همه این مشکلات این مردم با این برد باز شده که اینطور جشن و شادی راه انداختن.

رضا در حالیکه یک لیوان آب برای خودش میریخت گفت:همه خوشحالن چون این برد ملی جایگاه و منزلتشو تو دنیا نشون داده.

مادرش شانه ای بالا انداخت:برام خیلی عجیب بود.چون طریقه شادی کردنشون با یه جور ناهنجاری همراه بود.تصاویر تلویزیون گلچینشه!باید بودی و میدیدی آدم به فهم و شعور اجتماعی خیلیهاشون شک میکرد.

رضا سری از تاسف تکان داد .مخالف گفته های مادرش نبود و موافق صد در صد هم نبود.

چرا نمیخوری؟

میل ندارم.گفتم که موقع رفتن که میشه از دل و دماغ می افتم مخصوصا اینبار که گلنازم مریضه.

تو به فکر درس و دانشگاه خودت باش.

لحنش تسکین دهنده بود ولی تاثیر گذار نبود چون رضا با نگاه ناراضی خود به حرف در آمد و گفت:اره آخه قراره من با مدرکم دنیا رو تسخیر کنم.

مادر با شنیدن این جمله نامنتظره جا خورد.با نارضایتی دست از خوردن کشید و در مقابل جمله بی ربط او گفت:دنیارو که نمیتونی تسخیر کنی ولی لااقل نون لیاقتتو در میاری.

رضا با صراحت گفت:پس آدما نون لیاقتشونو میخورن نه نون مدرکشونو؟

بابت چی انقدر شاکی و ناراضی هستی؟

رضا پیشانی اش را با کف دست چپش که روی میز به حالت قائم نگه داشته بود تیکه داده و پس از لختی درنگ گفت:کاش بجای اصفهون تهرون قبول میشدم.

بارها گفتم تهران و اصفهان نداره.اگه ضعف نشون بدی نگر و نیا از پا درت میاره اون وقت فرصتها هم از دستت میرن دندونپزشکی رشته ای نیست که فرصت فکر کردن به حاشیه رو داشته باشی…

با ملاطفت دستش را پیش برد و روی دست مردانه پسرش گذاشت وبرای قوت قلب او با لحنی متقاعد کننده گفت:من آدم ضعیفی نیستم.هیچوقت نبودم.به فکر خودت باش و قدر لحظه هاتو بدون که اگه از دستشون بدی بجای پیشرفت پسرفت میکنی و تو صف پشیمونا قرار میگیری.

رضا نفس عمیقی کشید که به آه شباهت داشت و سری به نشانه تصدیق گفته های او تکان داد.جوان باهوش و با درایت و سربراهی بود و از شعور عاطفی لبریز شاید بهمین دلیل هم بود که آنهمه از تنها گذاشتن مادر و خواهرش رنج میبرد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

نام رمان : دوباره عشق

نویسنده : فاطمه صالحی

                                   

سوز سردی می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم. جوراب به پا نداشتم و نوک انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم .

چند کلاغ و گشنجشک لابه لای برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روی برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نمای ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم.

حال و هوای نگاهم بارانی شد و بعد نگاهم معطوف در خروجی بیمارستان شد لرزشی در وجودم بر اثر سرما به وجود آمد. سردم بود ولی دلم نمی خواست یه داخل بخش برگردم بعد از مدت ها اجازه گرفته بودم تا دقایقی را بیرون از بخش و در محوطه ی سبز بیرون بگذرانم. آهی کشیدم چقدر دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شوم و از جو خسته کننده و ملال آور بیمارستان خلاص شوم. چند دقیقه بعد صدای گام هائی مردانه را روی سنگ فرش پوشیده از برف را شنیدم و بعد صدای آشنا و نوازشی بر گونه ام.

شقایق خانم زده بیرون

 به عقب برگشتم و چهره ی علی را دیدم که با شاخه گلی مریم گونه ام را نوازش می داد. لبخندی زدم و با بغض گفتم:

بالاخره آمدی؟ دلم حسابی هوایت رو کرده بود.

علی خندید و ابروان سیاه و پرپشتش را به بالا داد و گفت : نوچ!

باور نمی کنی ؟

آمد و کنارم روی نیمکت نشست و گفت: نه گریه کن تا باور کنم

بی اختیار و نه از اجبار اشک پهنای صورتم را گرفت علی با صدای بلند خندید و گفت :

لوس نشو،شوخی کردم. امروز حالت چطور؟

خوبم مثل همیشه تو چطور؟ دانشگاه چه خبر؟

منم خوبم . دانشگاه هم امن و امان ، چی شده زدی بیرون؟

با شیطنت انگشت سبابه دست راستم را بالا گرفتم و گفتم : اجازه گرفتم

علی زد زیر خنده و گفت:

این دکتر احمدی هم عقلش پاره سنگ بر میداره ،توی این برف و هوای سرد گذاشته تو بیای بیرون؟

چشم غره ای بهش رفتم و با اخم گفتم : علی خواهش می کنم تو دیگه شروع نکن

علی دو دستش را بالا برد و گفت : خوب تسلیم من فقط می ترسم سرما بخوری .

تو نمی خواد نگران من باشی . من رفتنی هستم چه سرما بخورم چه نخورم.

علی اخم کرد و گفت : این حرف رو نزن من همین یک شقایق خانم رو که بیشتر ندارم . نه تو رو خدا داشته باش،اول من را دفن کن بعد به فکر یکی دیگه باش.

علی حالتی جدی به خود داد و گفت : از شوخی گذشته پاشو بریم داخل هوا خیلی سرده سرما میخوری . از روی نیمکت برخاستیم دستم را دور بازوی علی حلقه کردم و باهم وارد بخش شدیم. علی پسرعموی من بود زیبائی چندانی نداشت ، دارای قامتی بلند و اندامی نحیف و صورتی کشیده و استخوانی ،با چشمانی قهوه ای تیره و با ابروانی سیاه و پرپشت و پوستی سبزه و موهائی کاملا فر و حالت دار. ولی در عوض با شخصیت و مودب بود خون گرم و دوست داشتنی . توی یک دانشگاه درس می خواندیم منتهی علی دو سال جلوتر از من بود و در رشته ی کامپیوتر تحصیل می کرد و من در رشته ی نقشه کشی ساختمان . از همان دوران کودکی به هم علاقه داشتیم و حالا این علاقه چند برابر شده بود. با توجه به بیماری ام خانواده عمو هادی با ازدواج ما دونفر مخالف بودند هرچند من خودم قربانی یک ازدواج فامیلی بودم . بیست و یکسال پیش در یک خانواده از قشر متوسط جامعه به دنیا آمده بودم. که بر اثر ازدواج فامیلی پدر و مادرم از بدو تولد با عارضه ی قلبی شدم و به قول مادر لای پنبه بزرگ شدم . ولی حالا بیماری ام قابل کنترل نبود و فقط عمل پیوند قلب من را از مرگ حتمی نجات می داد.

یک ماهی می شد که بیماری ام حاد شده بود و از رفتن به دانشگاه بازماندم . آن روز علی تا نزدیک های ساعت ملاقات کنارم بود . و بعد به بهانه ی دانشگاه از بیمارستان رفت می دانستم که فقط بهانه می آورد چون از روبه رو شدن با پدر ابا داشت علی تازه رفته بود که دکتر احمدی پزشک معالجم وارد اتاق شد . دکتر خیلی شوخ و با روحیه بود و همیشه لبخند به لب داشت . سلام کردم و با همان لحن شیرین و مهربانش گفت:

سلام خانم مهندس ما چطورند؟

خوبم دکتر از دیروز بهترم

دکتر پرونده ام را از جلو تخت برداشت و کنارم ایستاد و گفت:

برای معاینه آماده ای ؟

بله دکتر فقط زود مرخصم کنید

دکتر اخمی کرد و گفت: عجله نکن دختر خوب ، حالاحالاها میهمان ما هستی .

خواهش می کنم دکتر باید به دانشگاه بروم یک ماه که کلاسهایم را تعطیل کردم .

دکتر در حال معاینه گفت : فعلا امکان نداره باید یک مرخصی یکساله بگیری تا حالت کاملا خوب بشه .

سه سال تمام در لیست انتظار قلبم بودم ولی فایده ای نداشت گوئی هیچ قلبی برای تپیدن در سینه من نبود . و انگار قلب هم در این روزگار مانند کالا فروشی بود. هر که پول بیشتری می داد زنده می موند. موقعی هم که خانواده اهدا کننده خیرخواهانه و بدون پول رضایت می دادند گروه خونی و آزمایش های دیگر به من نمی خورد .

دلم برای پدر می سوخت به هرجائی سر می زد به بیمارستان ها و انجمن های اهداءاعضاءولی فایده نداشت . تا از جائی باخبر می شد شخصی دچار مرگ مغزی شده به سرعت می رفت و با خانواده مصدوم صحبت می کرد ولی انگار هیچ قلبی برای تپیدن در سینه دختر دردانه اش نبود. دکتر بعد از معاینه ام رفت و یک ساعت بعد وقت ملاقات شروع شد. پدرم علیرغم دست تنگش همیشه سعی داشت از بهترین بیمارستان ها و دکترهای قلب برای سلامتی من کمک بگیرد و همیشه در بیمارستان ها و دکترهای قلب برای سلامتی من کمک بگیرد و همیشه در بیمارستان برایم یک اتاق خصوصی می گرفت هرچند هزینه اش گزاف بود پدرم وکیل پایه یک دادگستری بود. درآمد بالائی داشت ولی همه درآمدش صرف بیماری و مخارج بیمارستان من می شد. (کم کم به اصل داستان نزدیک می شیم)

مدتی نگذشت که مادرم با دستی پر وارد اتاق شد یک دستش شیرینی و گل بود و در دست دیگرش بوم نقاشی . سلام کردم با خوشروئی جوابم را داد . بوم را روی سه پایه قرارداد و سبد گل را روی میز کنار تختم گذاشت. جلو آمد بوسه ای بر گونه ام نواخت و گفت:

حالت چطوره دخترم؟

خوبم مامان ،پدر کجاست؟

مادر حعبه شیرینی را باز کرد و جلویم گرفت و گفت:

نگران نباش با هم بودیم سوپروایزر بخش کارش داشت رفت دفترش

خبری شده مامان ؟

مامان لبخند کمرنگی زد و گفت : نمی دونم باید صبر کنیم تا پدرت بیاد

چند دقیقه بعد پدر وارد اتاق شد . لبخند رضایتی بر لب داشت که چهره مهربان و دلسوزش را چند برابر زیباتر ساخته بود. به سمتم آمد و طبق معمول بوسه ای بر پیشانیم نواخت و جویای حالم شد و بعد روبه مادر کرد و گفت:

خانم شما بمانی کنار شقایق . من باید برم بیمارستان دی یک مورد مغزی پیدا شده که همه مواردش مطابق شقایقه . اگر خدا بخواهد مشکلمان حل می شده

پدرم خیلی زود رفت . مادر دست رو به بالا کرد و شکر خدا را گفت و بعد رو به من کرد و گفت :

ببین دخترم خدا چقدر بزرگه مارو فراموش نکرده

ناامیدانه گفتم:

خدا که خیلی بزرگه ولی مامان بی خودی ذوق نکن تا حالا از این قلب ها زیاد شده .

مادر اخم قشنگی کرد و گفت: نا امید نباش دخترم من دلم روشنه فقط کمی صبر داشته باش .

هروقت یک اهدا کننده پیدا می شد پدر و مادرم کلی امیدوار میشدند ولی طولی نمی کشید که دست از پا درازتر بر می گشتند این وسط فقط من بی چاره بودم که با کلی اضطراب و دلنگرانی می جنگیدم . پایان ساعت ملاقات رسید و خبری از پدر نشد. مادرم عزم رفتن کرد و با دلخوری گفتم:

مامان می خواهی بروی ؟پدر که گفت پیش من بمانی

می دونم دخترم ولی شایان تنهاست . پدر صلواتی رفته برف بازی حسابی سرما خورده . من باید برگردم خانه . نگران نباش پدرت هرجا باشه دیگه بر می گرده

مادر رفت و باز تنها شدم . مدتی نگذشته بود که پدر با چهره ای غمگین وارد شد بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت:

شقایق عزیزم نشد .

حدس زدم بارها از این اتفاقها افتاده بود ، ناامیدانه گفتم آخه چرا؟

پدر چنگی میان موهای سفیدش کشید و گفت :

خانواده اش هنوز قبول نکرده اند که دخترشان مرگ مغزی شده ،برادرش به هیچ وجه قبول نمی کنه که اعضای بدن خواهرش رو اهدا کنه

بغضی سنگین راه گلوم رو بست و با آهنگی گرفته گفتم:

فایده نداره پدر اگرم راضی می شد حتما مبلغ زیادی می خواستند .

نه دخترم خیلی پولدار هستند . کاش راضی می شدند . هیچ آرزوئی جز سلامتی تو ندارم و

سرم را به سینه پدر چسباندم و اشک ریختم . رنج و عذای وجدان را به خوبی در چهره پدر می دیدم . پدر هنوز پنجاه سال بیشتر نداشت ولی تمام موهای سرش سفید شده بود و چهره اش شکسته شده بود . با ورود دکتر احمدی به اتاق از پدر جدا شدم . دکتر با پدرم دست داد و در حین حال و احوال گفت :

خوب آقای کیانی رفتی بیمارستان دی ؟

پدرم آهی کشید و گفت :

بله دکتر متاسفانه رضایت ندادند . هنوز قبول نکردند که مرگ مغزی شده .

 دکتر احمدی لبخندی زد و گفت :

نگران نباشید من فردا می روم و با خانواده معینی صحبت می کنم امیدوارم بتوانم رضایتشان را جلب کنم . ]پدر با ناامیدی گفت: دکتر فایده ای ندارد برادرش مرد لج بازی غیر ممکن راضی بشه دکتر با لبخندی گفت :آقای کیانی انقدر زود درباره دیگران قضاوت نکنید

صبح روز بعد آزمایش اکو داشتم . دردی در سینه ام پیچیده بود و امانم را بریده بود و لحظه ای آرامم نمی گذاشت و امر تنفس را برایم مشکل ساخته بود . بازهم ماسک اکسیژن و صدای گوشخراش کپسول دو دستگاه اکسیژن توی اتاق پیچید تنها چیزی که آرامم می کرد نقاشی بود. قلم مو را به دست گرفتم روی تخت نشستم و مشغول نقاشی شدم . خیلی وقته که به دکتر احمدی قول یک نقاشی را داده ام و این منظره برفی و درختان پوشیده از برف بیمارستان بهترین سوژه بود. وقتی نقاشی می کردم زمان و مکان را فراموش می کردم . ساعت دو بعدازظهر بود که تابلو به آخر رسید و در حال اشکال گیری بودم که دکتر احمدی با مردی جوان و شیک پوش وارد اتاقم شدند. دکتر لبخند زنان به تختم نزدیک شد و گفت:

خوب شقایق خانم چطوره؟

سلام کردم و گفتم :خوبم دکتر فقط سینه ام از درد می سوزد و نمی توانم راحت نفس بکشم.

دکتر با صدای بلند خندید و گفت: پس چرا می گوئی خوبم؟

اشاره ای به مرد جوان همراهش کرد و گفت: ایشان آقای خسرو معینی یکی از دوستان بنده هستند.

نگاهی به مرد جوان انداختم که با غرور خاصی وراندازم کرد. ماسکم را از روی صورت کنار زدم و به آرامی سلام کردم . او در جوابم با غرور خاصی لبخند زد و سلام کرد. نگاهم در نگاه مرد جوان گره خورد جذاب بود و زیبا ولی نگاهش عجیب بود و به طرز وقیحی نگاهم می کرد. نمی دانم چرا از نگاهش ترسیدم . با دیدن او دلشوره غریبی بر وجودم حاکم شد . بی خبر از همه جا که تمام آینده ام در دستان این مرد هست. چند دقیقه بعد از رفتن دکتر پدر با خوشحالی وارد اتاق شد و با شور خاصی تمام چهره ام را بوسه باران کرد و گفت: شقایق عزیزم تمام شد رضایت داد فردا صبح عمل انجام می شود.

در باورم نمی گنجید احساس کردم خواب می بینم با ناباوری گفتم: چی ؟ واقعا رضایت دادند؟

بله دخترم دیدی خدا ما رو فراموش نکرده

از خوشحالی گریه ام گرفت ولی نه ،یک حال عجیبی داشتم . هم خوشحال بودم و هم نگران . به پدر نگاه کردم تردید و شک را در نگاه پدر دیدم . برای لحظه ای آرام شدم . لبخندی که به لب داشتم محو شد و با نگرانی گفتم: پول می خواهند؟

پدر لبخند تلخی زد و گفت:نه دخترم حرف پول نیست فقط یک شرط گذاشته

دلم هری ریخت با صدای لرزان و بلند گفتم:چه شرطی ؟ کی شرط گذاشته؟

پدر بی مقدمه گفت:مردی را که همراه دکتر بود دیدی؟

بله آقای معینی ؟

پدر آه بلندی کشید و گفت :آقای معینی برادر آن دختر جوانی است که می خواهد قلبش را به تو بدهند . به شرطی راضی شد که تو بعد از عمل همسرش بشوی

” همسرش بشوی” این جمله بارها در گوشم صداد داد با ناباوری گفتم: چی من با او ازدواج کنم؟چه مسخره!دنیا دور سرم چرخید . با بغض گفتم:- نه پدر من حاضرم بمیرم ولی با مردی که هیچ نمی شناسمش ازدواج نکنم . پدر من علی را می خواهم ،چطوری می توانم با آن مرد ازدواج کنم؟

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

تبلیغات



ads

ads
نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی