مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

رمان تنها مرز آشنا بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵
رمان نفرین ایندرا از نارینه برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk
رمان نفرین ایندرا از نارینه
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان عاشقانه تنها مرز آشنا

دانلود رمان عاشقانه تنها مرز آشنا

خلوتی و سکوت کوچه بن بست با ورود پر سر و صدای دو دختر جوان در هم ریخت . دکمه های پالتو ها ی هر دو باز بود ، شال گردن هایشان از دو طرف آویزان شده و حتی سوز اسفند ماه نمی توانست آن ها را وادارد که کمی خود را جمع و جور کنند . رو پوش های سرمه ای مدرسه شان نیز از گچ تخته سیاه کمی خاکی بود . دختری که موهای لخت قهوه ای اش را با کشی شل در دو طرف صورت بسته بود، با سرخوشی نگاهی به پشت سرش انداخت و در میان خنده گفت :
– خوب حقش رو کف دستش گذاشتی . فکر کنم دیگه اگر کلاهش هم این طرف ها بیفته برنگرده برش داره !
– حقش بود ، عوضی ! تا اون باشه مزاحم دخترای مردم نشه . مرتیکه علاف !
دختر کمی خنده اش را فرو خورد و پرسید :
– شهرزاد خانوم ، حالا این دروغ های شاخ دار از کجا به ذهنت رسید ؟
– دروغ نگفتم . مگه دایی تو پلیس نیست ؟
– تو گفتی دایی خودت پلیسه . بعد هم گفتی تا حالا سه نفرمزاحم رو انداختی زندان ، عموت هم قاضیه …. راستی چرا اسم دایی و آدرس خونه رو بهش دادی ؟
– که بره تحقیق کنه و بفهمه دروغ نگفتم .
– آره دروغ نگفتی ! فقط هر چی مال من بود مال خودت کردی .
– چون که “من ” براش خط و نشون کشیدم و باید از ” من ” می ترسید ! تازه چه اشکالی داره جای من و تو گاهی با هم عوض بشه ؟ من که دایی ندارم یه وقت هایی مال تو رو قرض می کنم .
– باشه این دایی من با اون اخلاق چنگیزی اش مال تو !
– نه دیگه وقت هایی که چنگیزه مال تو ، وقت هایی که هومنه مال من !
دختر دیگر باز هم شروع به خنده کرد که یک تویوتای قهوه ای سوخته از کنارشان گذشت و کمی جلوتر مقابل آخرین خانه ی جنوبی پارک نمود . با دیدن ماشین هر دو به سرعت خود را جمع و جور کردند . پالتوها صاف و صوف شد و شال گردن ها مرتب گردید . دختر مو قهوه ای گفت :
– دایی هومن این موقع روز این جا چی کار می کنه ؟!
– نکنه ما رو دیده باشه !
رنگ از روی دختر ها پرید .
– وای نه . اگه ما رو دیده باشه چی ؟!
آن ها به سختی قدم جلو می گذاشتند که مردی جوان و چهار شانه از ماشین پیاده شد . قفل در را زد و نگاهی جدی به دختر ها انداخت . حالا فاصله شان کمتر از سه متر بود . دخترها با وحشت سلام کردند . مرد زیر لب جوابشان را داد. نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و وارد خانه شد . دختر مو قهوه ای نفسش را با صدا از سینه بیرون فرستاد و گفت:
– خوب شد امروز راهمون رو کج نکردیم و به موقع رسیدیم .
– انگار امروز رو دور شانسیم .
به آرامی از دری که دایی برایشان باز گذاشته بود به درون رفتند و با سرعت از پله ها بالا دویدند .جلوی درطبقه اول از هم خداحافظی کردند . دختر موقهوه ای زنگ را زد و شهرزاد به طبقه بالا رفت.

لینک دانلود در ادامه مطلب

تبلیغات



ads

ads
نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی