مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

رمان حسرت بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵
رمان نفرین ایندرا از نارینه برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk
رمان نفرین ایندرا از نارینه
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان حسرت

دسته بندی : رمان،رمان عاشقانه ایرانی،دانلود رمان جدید تاریخ : یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

نام رمان : حسرت

نویسنده : رقیه مستمع

 

همگی این مثل قدیمی را بارها شنیدیم که: “جوانی کجایی که یادت بخیر” ولی من هر وقت به یاد جوانی هام میافتم تنم به لرزه در میآید و اعصابم بهم میریزه.

چه جوانی!

که یاد آوری آن باعث تجدید خاطرات تلخی میشه ….

 سیزده سالم بود که خودم را به عنوان یک زن شناختم.

سیزده همانطور که همه گفته اند نحس است نحس… مادرم تا آن زمان زن خیلی خوبی بود ولی افکار قدیمی رهاش نمیکرد وقتی فهمید بالغ شدم حسابی کتکم زد.

من هم کتک خوردم ولی به چه گناهی نمیدانم!

به گناه بزرگ شدن سینه هام سال قبل کتک خورده بودم و فاجعه ای که رخ داده بود مسبب کتک امسال شد.

به هر حال بزرگ شده بودم.

دوم راهنمایی را تمام کرده بودم و مثل بقیه دخترهای هم سن و سالم قد کشیده و جولان میدادم.

البته دور از چشم پدر و مادرم.

 بعضی از شبها وقتی توی رختخواب میخوابیدم صدای پچ پچ مادرم را میشنیدم که به پدرم میگفت: گیتی بزرگ شده باید شوهرش

بدهیم ماندن اون توی خونه بجز درد سر چیز دیگه ای برای ما نداره و پدر بیچاره ام در مقابل منطق مادر کم می آورد و میگفت:

زن نمیشه دوره افتاد و برای دختر سیزده ساله مون جار بزنیم شوهر لازم داریم صبر کن اون هم خدایی داره و انشالله به زودی

یکی پیدا میشه نگران نباش و مادرم عصبانی و برافروخته میشد و میگفت: دختر به این سن آفت زندگی است و ممکنه هزار

بدبختی پیش بیاد، باید بره سر بختش از ما دور بشه ما نمیتوانیم.

به اینجا که میرسید پدرم خوابش میرد و مادر ناچار به سکوت میشد.

در عالم بچگی به خودم میگفتم چرا نمیتوانند من را نگهدارند؟

مگه من چه اشکالی دارم؟

مگه من چه خطایی کردم؟ یا ممکنه بکنم؟

مادرم روزها مراقبم بود و نمیگذاشت با کسی ارتباط داشته باشم.

 دلم لک میزد تا با دخترهای همسایه که سالها با هم دوست بودیم بازی کنم. مادر همه چیز را قدغن کرده بود.

تابستان بود من باید در کارهای خانه به او کمک میکردم و خانه داری یاد میگرفتم.

صدای خنده دختربچه های هم سنم حسرت رفت و آمد با آنها را در دلم تازه میکرد ولی فایده ای نداشت.

دل مادر نرم نمیشد که نمیشد.

روز به روز بزرگتر میشدم انگار عجله داشتم دیگه مثل بچه ها دیده نمیشدم.

پسرهای محله با این که مادرم همیشه همراهم بود دنبالم بودند.

دلم میخواست بایستم و با آنها حرف بزنم و بخندم اما مادرم که متوجه همه چیز بود، نیشگونی از دستم میگرفت که جیغم به هوا میرفت و به دنبال آن تو سری بود که حواله سرم میشد.

پسرهای محله دلشان به حالم میسوخت.

مادرم از اینکه من را با خودش بیرون ببرد متنفر بود.

دیگه حتی برای در باز کردن هم من را نمی فرستاد.

در خانه زندانی بودم.

مادرم بعد از نماز پای سجاده می نشست و دعا میکرد خدایا شر این دختر را از سرم کم کن.

از دعای مادرم تعجب میکردم و بدم میآمد.

آخه من چه گناهی کرده بودم؟

 روزهای نوجوانی من با آه و ناله مادرم به شب میرسید و دوباره روز از نو روزی از نو.

در یکی از همین روزهای تکراری و نفرت انگیز بود که در خانه ای ما به صدا درآمد و زنی با چادر مشکی که صورتش را محکم پوشانده بود همراه مرد میانسالی وارد خانه شدند.

مادرم وقتی زن نیتش را در گوشی گفت؛ لبخندی زد و به آنها تعارف کرد تا داخل اتاق شوند.

من روی پله ها نشسته بودم مادرم با تشر گفت: پاشو لباست را عوض کن چادرهم سرت کن بیا کارت دارم.

زن و مرد داخل اتاق شدند من هم به دستور مادرم لیاس عوض کردم و با چادر سفیدی بیرون در منتظر مادرم شدم تا اجازه بدهد وارد اتاق بشوم.

 صدای خنده مادر پیچیده بود من از اینکه میدیدم مادرم خوشحاله و میخندد راضی بودم از مهمانهایی که داشتیم خوشحال بود.

مادر صدام کرد و من با لوندی وارد اتاق شدم مرد سرش را بلند کرد و نگاه تندی به من انداخت بعد به زن نگاه کرد حس کردم زن از من خوشش نیامده ولی نگاه مرد تنم را گرم کرد و حس خوشی به من داد.

کنار مادرم نشستم.

مادر گفت: نه اینکه دخترم باشه میگم دختر خیلی خوبیه همه کارهای خانه را بلده از آشپزی گرفته تا رفت و روب.

زن نگاهی خریدارانه به من کرد و گفت: بچه دار بشه ما از اون چیزی نمیخواهیم.

مادرم گفت: خدا به دور توی فامیل ما یک دونه هم عقیم نیست!

چه زن چه مرد!

زن گفت: به هر حال من گفتم بعدا گله و شکایتی نباشه.

مادرم خنده ای کرد و گفت: شما خیالت راحت باشه.

زن خیلی بیتاب بود و میخواست بحث را تمام کنه مادرم از من خواست تا از اتاق بیرون بروم.

 من هم از نگاه زن بدم آمده بود و ناراحت از خدا خواسته فورا” از اتاق بیرون رفتم و توی حیاط روی پله ها نشستم.

صدای زن و مرد بلند میشد ولی مفهوم نبود.

روی پشت بام پسر همسایه داشت کفتر بازی میکرد و گاها” زیر چشمی نگاهم میکرد.

یک حس درونی و ناخودآگاه باعث شد چادرم را از سرم انداختم و موهای سیاهم را روی شانه هام پریشان کردم.

پسر همسایه که تا آن موقع زیر چشمی نگاه میکرد برگشت و مات و حسرت زده نگاهم کرد.

از این که نگاهم میکردم خوشم آمد و بی اختیار پاهام را دراز کردم تا بلندتر دیده بشوم.

پسر همسایه با حسرت بیشتری نگاه میکرد من هم خوشم می آمد.

صدای در؛ حال و هوای ما را عوض کرد.

چادرم را سر کردم مادرم از اتاق فریاد زد: برو در را باز کن.

پشت در پدرم بود.

با موتور گازی وارد حیاط شد. خودش را مرتب کرد و به اتاق رفت.

 با زن و مرد احوالپرسی کرد و نشست.

من هم پشت در نشستم.

مادرم برای او چایی ریخت.

پدر از مرد پرسید: شما خواستگار دخترم هستید؟

 مرد گفت: اگر به غلامی بپذیرید بله.

پدر رو به زن گفت: همشیره برادرتون چند ساله است؟

زن عصبانی گفت: برادرم نیست!

شوهرمه چهل سال بیشتر نداره!

پدر عصبانی شد و گفت: مرد حسابی تو زن داری آمدی سراغ دختر نابالغ من؟

مادرم پا در میانی کرد و گفت: نه بابا به سن بلوغ رسیده.

پدرعصبانی رو به مادر گفت: شما حرف نزن خودم خوب میدانم چی میگم.

مرد حرفی نزد.

زن با غرور و تکبر گفت: ما چند ساله ازدواج کردیم بچه دار نمیشویم من خودم پیش قدم شدم تا برای شوهرم زن بگیرم بچه دار بشود.

پدر برافروخته گفت: شما بی جا کردی شکر خوردی جلو افتادی.

مرد گفت: حرمت مهمان نگه نمیداری ولی من مهمان بدی نیستم حرمت شما را نمی شکنم!!

پاشو خانم بریم.

 زن چادرش را جمع و جور کرد و جلوتر از همه از اتاق بیرون آمد.

وقتی زن از کنارم رد میشد گفت: فکر کرده دخترش تحفه است!

مادرم میخواست دلجویی کند ولی با چشم غره ای که پدرم کرد منصرف شد.

برای اولین بار پدر را اینطور عصبانی میدیدم.

به محض اینکه زن و مرد از در بیرون رفتند پدر سیلی به گوش مادرم زد و گفت: اگر نمیشناختمت فکر میکردم زن بابای این بچه هستی.

مادر اشکش را پاک کرد و گفت: مگه چی کار کردم؟

پدر گفت: هنوز نفهمیدی چی کار کردی؟

دختر سیزده ساله ام را میخواستی فدای افکار احمقانه ات کنی.

مرتیکه پدر سوخته بالای چهل سال آمده سراغ دختر نابالغ سیزده ساله ام.

مادر گفت: نابالغ چیه توی دهنت افتاده اون بالغ شده!

پدر پوز خندی زد و گفت: وقتی بهت میگم نمیفهمی باور نمیکنی.

این دختر یک بچه است بلوغ فقط اون چیزهایی نیست که تو فکر میکنی.

دهنم را باز نکن روی بچه باز میشه.

حس کردم جای من نیست به بهانه آب خوردن به آشپزخانه رفتم.

مادرم ملایم گفت: مخالفی بگو مخالفم چرا کتک کاری میکنی.

این حرف مادر برایم خیلی آشنا بود هر وقت دعواشون میشد مادر اینطوری پدر را رام میکرد.

پدر در جواب مادر گفت: من دخترم را به مرد چهل ساله که جای پدر بزرگ بچه ام است نمیدهم این را توی گوشت فرو کن.

مادر در حالی که داخل اتاق میشد گفت: مرد چهل ساله خونه دار از جوان یک لا قبا بهتره!

دیگه چیزی از حرفهای آنها نمیشنیدم…..

 پشت بام را نگاه کردم از پسر همسایه خبری نبود.

آن شب پدر و مادر بهم پشت کردند و خوابیدند.

تا چند روز، مادر با من و پدر قهر بود و زیاد حرف نمیزد.

کینه مادر را نسبت به سیلی که خورده بود را حس میکردم اما نمیدانستم چرا پدرم کتکش زد!

حسی به من میگفت پدرم اشتباه نمیکند.

هر روز بیشتر دلم میخواست با دیگران رفت و آمد کنم و به هر بهانه ای از خونه بیرون بروم اما مادر خیلی بداخلاقی میکرد و اجازه نمیداد.

این تابستان لعنتی هم تمام نمیشد.

تنها دلخوشیم پسر همسایه بود که بعد از ظهر ها از پشت بام نگاهم میکرد و با نگاهش حرف میزد.

موقع مدرسه ها از صبح تا بعد از ظهر خونه نبودم و میتوانستم با دوستهایم ارتباط داشته باشم و از این تنهایی بیرون بیایم.

اواخر مرداد بود که مادر با پدر آشتی کرد.

مادر از این آشتی استفاده کرد و گفت: نمیخواهم گیتی مدرسه بره!

پدر ناراحت شد و گفت: آخه چرا؟

اون امسال میره سال سوم راهنمایی اگر خدا بخواهد دبیرستان هم میره.

مادر عصبی گفت: بره مدرسه روش بیشتر باز بشه همین الان هم نمیشه کنترلش کرد!

تو از رفتن به دبیرستان حرف میزنی؟

 پدر گفت: من جایی که کار میکنم چند تا دختر جوان دیپلمه کار میکنند چقدر با وقار و خانم هستند و خوب پول درمیاورند.

چرا دختر من یکی از آنها نشه؟

 مادر این بار عصبانی گفت: پس تو به جای کار کردن به دخترهای جوان توجه میکنی!

چشمم روشن!

پدر سری تکان داد و گفت: واقعا که!!

اونها جای بچه من هستند.

مادر گفت: هیچ کس نمیتواند جای بچه تو باشه.

گیتی هم امسال دیگه مدرسه نمیره.

 پدر کمی نرم تر شد و گفت: لااقل اجازه بده سوم را تمام کنه دبیرستان نفرست.

مادر نگاهی به من و پدر انداخت و گفت: اگر خواستگار خوب داشته باشه باید درس را ول کنه به این شرط اجازه میدهم.

پدر ناچار قبول کرد و گفت: به شرطی که مرد زن دار نباشه!!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: http://www.mehrpatogh.ir/

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی