مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

رمان شیطونی بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
رمان نفرین ایندرا از نارینه برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk
رمان نفرین ایندرا از نارینه
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا

تبلیغات

تبلیغات

وای مامان من یهروز به عمرم باقی مونده باشه خودم تک تکشونو حلق اویز میکنم دریا :وای خدا جون ،ایول بابا …
یهو زد زیر خنده -حناق بیشور بایدم بخندی این بلا ها سر تو نیومده که -بایدم بخندی تو نخندی خنده باید به کی بخنده ؟
-وای آتی خل شدی رفت .چی داری بلغور میکنی واسه خودت -ببند اعصاب ندارما -تو که همیشه همینجوری هسی و پاچه گیر فقط قبل از پاچه گیری بگو ببینم واکسن هاریتو زدی ؟
-دریــــــــــــــــا !!!میکشمت . -همینجوری که میرفت عقب میگفت -ببین آتی یه چیزی هست از اونا میخورن خب الان من چیز خوردم خب خواهری ….غلط کردم منم میرفتم جلو این شیکمم لامصب صدا فاضلابای دانشگارو میداد از بس صدا میداد یهو دریا دوید رفت بیرون و گفت آتی گ*و*ه خوردم -دیویدم دنبالش وایسا بینم دختره نفهم تو به من چی گفتی مگه من بهت نمیگم اعصاب ندارم رو این دم لامصب راه نرو -خب من چیکار کنم از بس دمت درازه رفت زیر پام میون اون همه حرص خوردن خندمم گرفته بود افتضاح به زور لبخندمو جمع کردمو و جاشو به یه اخم غلیظ دادم و گفتم ببیند نیشتو نکبت به همین ولای علی که واسم از همه ی دنیا با ارزش تره چپ بری دهنتو …. میکنم (خودتون تصور کنین دیگه) –خب بابا رَم کرده اوکی بابا -رفتم طرف آشپزخونه مامانم دیگه به کارای ما عادت کرده این دریا از کی بگم از بچگی خونه ما بوده ماشلاله یه جا پلاس میشه دیگه ول کن نیست. -مامان گشنمه یه چیزی بده تو این فاضلاب بکنم که صداش رو اعصابمه . با خنده گفت –باشه دختر بشین دو دیقه بعد یه کیک و شیر کاکائو اورد بیرون و داد دستم من مثل این قحطی زده های سومالی افتادم به جون شیر کاکئوئه که مامانم با خنده نگام میکرد که یهو یه دست خوابید رو پس گردنم منم که حواسم نبود سرم محکم خورد به اُپن -ای دستت بشکنه ای الهی بری زیر تریلی تنت زیرش له بشه که با کارتک بیایم جمعت کنیم ای الهی …. -خب بابا بسه با دعای گربه سیا بارون نمیباره عه این که رامین خُلس وای دلم واسش تنگولیده بودم به قول دریا تا صداشو شنیدم مثل برق گرفته ها رفتم تو بغلش گفته بود که خیلی کم پیش میومد همو بغل کنیم و کلا از احساس هیچی سرمون نمیشد ولی چه کنیم که ماییم دیگه -اَه اشه دختره ی چندش ..
لوس آتی تو که اینقد لوس نبودی از کی تا حالا این همه لوس شدی ؟
هان -بی احساس ،سیب زمینی ،گلابی ،نخود،لوبیا …
-خریدارم ! این صدای داد سینا بود که شبیه این نمیکیا داشت حرف میزد من که یهو زدم زیر خنده دریا و رامینم زدن زیر خنده -به به میمون عزیزم میبینم که خوش خنده شدی خانوم -بودم چشم بصیرت میخواد که نداری . -نفرمایید اونو که دارم منتها چشم انسان میبینه نه حیوان . با اعتراض گفتم سینــــا -جانم میمون -سینا خفه . -بی ادب با بزرگترت درست حرف بزن . چشم بابا رامین . دیگه حرفی بینمو زده نشد و رامین و سینا رفتن تو حال مامانم یه سینی چای و یه سری خرت و پرت برداشت و و رفت اونجا منو دریا هم رفتیم . -رامین :خب خب خانم خانما بگو ببینم اونجا خوش گذشت بهت؟ هی داداش خوش گذشتن کجا! خواهرت اونجا نفلس . البته اینارو تو دلم گفتم . -وای رامین نمیدونی که چی گذشت این بچه ها انقد خوبن ،ماهن ، گلن ،انقد ارومن حوصلم سر میره باهاشون .یه نگاه به دریا و مامان انداختم دیدم دستشو و گذاشتن رو دهنشونو و سرشون پایینه و شونه هاشون میلرزه .بیا میبینی تورو خدا اره نمیدونی که اصن ماشلاله هزار ماشلاله از دیوار صدا در بیاد از اون بچه ها در نمیومد .رامینم که به لحن مسخرم پی برده بود گفت -خودتو سیا کن فسقل بگو بینم چیکار کردی ؟
-خب ….خب به نام خداوند بخشنده مهربان .یکی بود یکی نبود تا اومدم بقیشو بگم زنگ درو زدن رامین رفت درو باز کرد که با میثاق اومدن تو میثاق:سلام خانوم کوچولو چطوری تو ؟
-ذوق زده پاشدم و رفتم تو بغلش سلام میثاقی چطوری تو بابا بزرگ ؟
-به به میبینم که زبونتم دراز بود دراز تر شده -اِ میثی ؟
-کوفت میثی یعنی چی ؟
-اذیت نکن تازه به مخم انقد فشار اوردم که تونسم همیچین چیزی واست انتخاب کنم . دریا :تو رو خوا آتی زیاد فشار نیار از اینی که هستی بدتر میشی . -ببند . سینا :خب بابا آتی بیا بقیرو بگو میثاق بیا بشین آتی میخواد داستان رفتن به اونجاشو تعریف کنه . میثاق:ای جونم داستان دلم لک زده واسه داستان . میثاقم اومد نشست رو مبل و منم نشستم پیش مامان از اول داستان همه چیزو از شیطنتاشون گفتم اونام که دیگه ولشو کن ترکیده بود میثاق که افتاده بود رو زمین ،رامینم که اشک تو چشاش جمع شده بود ،سینا هم که دیگه ولش کن کلا تو اوت بود خرس گنده خجالت نمیکشه دراز کشیده بود رو زمین و دلشو گرفته بود پاهاشم هی رو هوا تکون میداد . دریا و مامانم که اشک در چشاشون حلقه زده بود .(عاشق ادبیاتمم که یهو وسط پازیت میندازه ) -خب دیگه بسه زیادی به محفلتون خنده وارد کردم پاشید بریم بیرون دلم لک زده واسه بیرون رفت و خرید کردن . دریا :ای جونم خرید منم که کلا پایم . -دَری مامانت به تو چیزی نمیگه من در عجبم خاله دنیا اینهمه بیخیاله ؟
-نمیدونی که مامانم از چشاشم بیشتر به تو اعتماد داره . رامین :اوه اوه به کیم اعتماد داره . بعد خودشو سینا و رامین زدن زیر خنده . که یه قر به گردنم دادم و گفتم ایــش مگه من چمه ؟
سینا:هیچی یکی تو افسایدی همین ؟
-سینا من از تو نظر خواستم ؟
-میمونم منم مخاطبم تو نبودی که -سینا ؟؟؟ مامان:بسه دیگه میخواید برید بیرون بیرید و زود برگردید ساعت ۵ ئه . -خب من میرم حاضر شم بلند شدم رفتم تو اتاق که دریا هم پشت من اومدم رفتم تو اتاقمو و سمت کمدم یه شوال ورزشی که خیلی ناز و عروسکی بود به رنگ سفید پوشیدم یه مانتو خوش دوخت کوتاه و اسپرت مشکی با کتونی مشکیام و شال سفید و مشکی .رفتم جلوی اینه یه ریمل به چشام زدم و یه برق لب . برگشتم دیدم دریا داره نگام میکنه تا دید برگشتم گفت -بابا خوشتیپ بابا مانکن بابا استیل بابا -بسه بسه زیادی پپسی باز کردی واسم -لیاقت نداری . -خفه .بریم -من چرا اخه اینقد مظلومم -بیا بریم -باشه …
باشه رَم نکن حالا . رفتیم بیرون که دیدم رامین و میثی و سینا رو مبل نشستن و دارن فوتبال میبین و تو اوج فوتباله نمیدونم معلوم نیست کدوم تیما هستن منم که خبیث اخ قربون خباثتم برم من رفتم کنترلو برداشتم و خاموش کردم که صداشون بلند شد . میثاق:اه آتی اذیت نکن . -میثی پاشو بریم دیره رامین :ای بر پدرت ..
تا خواست بقیشو بگه گفتم پدرت چی ؟؟ -خواهرم بزار کامل حرف بزنم بعد بپر وسط پدرت و پردم صلوات بعد سینا با لهجه امین حیای تو اخراجی ها صلوات فرستاد که خندیدم و رفتیم بیرون اول میثی و رامین و سینا رفتن خیر سرشون حالیشون نمیشه که خانما مقدم ترن .ولاله سینا خوشکل بود هیکل تو پرو چهار شونه ای داشت که حسابی زحمت کشیده بود واسش چشم و ابروشم که مشکی بود ولی اصلا بهش نمیخورد ۳۳ سالش باشه هر کی میدیدش اولین چیزی که فک میکرد این بود که این ۲۶ یا ۲۵ سالشه چون خیلی خوش تیپ میگشت .رفتیم سوار ماشین شدیم که تو راه اهنگ خارجی پیت بالو رامین گذاشته بود صداشم که اووووف افتضاح زیاد کرده بود منو دریا و میثاق عقب نشسته بودیم مسخره بازی در میوردیم دیگه مرده بودیم از خنده که سر یه چراغ قرمز رامین نگه داشت میثاق گفت بچه ها پایه این .ماهم که خبر دار -اوووف چه جورم -بــــعله -سر تا پات نعلــــه -ههه بیشور -خودتی میثاق:بسه بابا خب وایسا بینم اهان ۱۵ خب از پنجره به یه دختره که با تیپ ناجوری وایساده بود نگاه میکرد یه سوت خوشکل زد دختره برگشت طرف ما میثاقم یه لبخند دختر کش زد دختر با ناز و عشوه و یه من قر و فر اومد جلو که میثتق سریع گفت داش رامین بروووو همون موقع چراغ سبز شد و رامین یا یه تیک آف گاز ماشینو گرفت که برگشتیم دیدم دختر دستش رو هواس و داره فحش میده دیگه انقد خندیده بودیم که ترکیده بودیم -وای میثی ،ایول خ،دمت اتیش میثی:فدای خانوم کوچولوی خودم دیگه تا مقصدمون یعنی تجریش میثاق انقد مسخره بازی دراورده بود که جون تو پاهام نمونده بود هنوزم نیشم شل بود وقتی یاد قیافه ی دختره میافتم خدایی خیلی بد بود هر کی میدید خندش میگرفت رفتیم تو پاساژ(…) منو دریا جلو میرفتیم پسرا هم عقبمون بودن جلوی یه ویترین وایسادم یه لباس دکلته ی مشکی خیلی شیک بود چشمو گرفت ولی من اینو کجا بپوشم خب بیخیال بابا ولش کن همینجوری میرفتیم جلو که دو تا پسر اوف خفنا خیلی ناس بودن ناشون رو منو دریا بود که یکیشون گفت -خانمی همراه نمیخوای ؟
-نکنه تو؟؟ -اره مگه چمه ؟؟ -واو بابا اعتماد به سقف مراقب باش سرت نخوره اون بالاها بیا پایین بابا من نگرانم واست فردا پس فردا میافتی رو دستمون دریا که سرشو پایین گرفته بود داشت میخندید اون پسره هم که همراه اون یکی پسره بود سرش پایین بود و شونه هاش میلرزید که گفتم -اخی خجالت نکش بابا سرتو بیار بالا بخند تا دنیا بروت بخنده پسرکم دریا یهو پقی زد زیر خنده که یه بشگون از دستش گرفتم که نیشش کم کم بسته شد ولی هنو باز بود که میثی و بقیه هم رسیدن به ما ماهم از کنارشون رد شدیم که اون پسر اولیه گفت -زبونتم که درازه ! -فضولو بردن جهنم گفت اسمش چیه که گفتن اسمشو نمیدونم ولی یه اقای چش لجنی و دماغ استخونی و لب اردکی بعد تندی از کنارش رد شدم که دریا برگشت نگاه کرد که ببینه وضعیت چطوریه که گفت -اوووف باور کن آتی اگه میثاقینا نبودن خونت حلال بود نگاه عین گاو وحشی نفس نفس میزنه فقط یه دود کم دارهکه از بالا سرش بزنه بیرون یهو زدم زیر خنده عجب تشبیهی کردا .ههه ولی خدایی پسره خوشکل بود بدبخت لبش قلوه ای بود که گفتم اردکی دماغشم استخونی و خوش فرم با چشای سبز -ولی ایول خیلی باحال گفتی لب اردکی . -دری خودم خندم میگیره از حرفی که زدم همینجوری میرفتیم و باهم فک میزدیم که یهو سینا گفت -آتی این خوشکله ؟؟ -تا برگشتم یه جیغ کشیدم که همه برگشت طرف ما ای خدا بگم چیکارت نکنه سینا مردک گنده یه دونه از این ماسک ترسناکا گذاشته بود که شبیه دیو بود سبز لجنی بود یه دماغ گنده با چشای قرمز و صورت چروک اوف چه زشته -ای مرض سینا خجالت بکش . رامین:ایول سینا خوشم اومد -کوفت خوشم اومد میثی:وای اتی خیلی دوس دارم وقتی اون بچه ها اذیتت میکنن ببینم چجوری حرص میخوری . دریا :یه کلمه از پدر عروس . ای جونم دریا قربونت برم من، که هوامو داری – -خواهر جو نگیرتت منظورم تو نبودی -ای کثافت منو ضایع میکنه بعد اون سه تا دالتون هِر هِر میخندیدن -ببندید بابا مگس میره توش سینا :آتی چند وقت کتک نخوردی بی ادب شدیا -وای مو به تنم سیخ شد خندیدیم و رفتیم جلو یه اسپرت فروشی وایساده بودم یه کتونی خوشکل چشمو گرفته بود رفتم تو خریدمش وچند تا شلوار گرمکن و چند تا تیشرت و تاپم خریدیم و رفتیم مرکز گوشی میخواسم گوشی بخرم قبل از اینکه بیام بیرون داریوش بهم ۱ تومن پول داد انقد ذوق زده شده بودم رفتیم (….)مرکز گوشی و خرت و پرتاش بود یه گوشی خوشکل سفید “هواوی جی۵۲۵ ” گرفتم سفید خیلی ناز بودش یه عالمه هم برنامه دادم ریخت و یه قاب که سفید بود و پشتش یه اسکلت مشکی داشت گرفتیم و اومدیم بیرون یعنی انگار تو یه کارتون تیتاپ بودم به قران خیلی ذوق کرده بودم . سینا :اقا من گشنمه آتی شیرینی گوشیتو باید بدی بریم پیتزا مهمون آتی . -عه نه بابا از کیسه خلیفه میخشی ؟
سینا :اره میثی:راس میگه ها آتی زود تند سریع دست به جیب شو انقد اصرار کردن که دیگه گفتم باشه بابا رفتیم تو یه رستوران شیک خوشکل نامردا گرون ترین غذارو سفارش دادن خیرسرم میخواستم پول جمع کنما سینا که تا خرخره سفارش داد میثاق و رامینم که از اون بدتر -میتونید همرو بخورید؟ سینا :نخوردیمم با خودمون میبریم که حروم نشه بعد یه لبخند گنده زد ای توروحت بشر هی -توی یه جمع مسخره با دوتا دلقک (میثی و سینا )با خنده غذامونو کوفت کردیم .رفتم که حساب کنم گفت۲۵۵ تومن مخم هنگ کرد یا خدا مگه چی کوفت کردن یا امام نهم .:) تو کیف پولمو نگاه کردم ۶۰۰ تومن که پول گوشیم بود ۲۰۰ تومنم که لباس خریده بودم همین ۲۰۰ تومن مونده بود ۵۵ تومن که تو کیفم داشتم پولو حساب کردم رفتم بیرون که همشون دم ماشین منتظرم بودن انقد حرص خوردم .وای ننه ۱ تومن توی یه شب پرید . -ایشلاله گوشت نشه به تنتون ایشلاله همین فردا هر چی که خوردید اب شه بره زیر زمین . رامین :بسه بابا یه شام دادی بهمونا .انگار چیکار کرده -شام ۰۶ تومن ۷۰ تمون نه اینکه ۲۵۵ تومن دریا :۲۵۵ تومن ایول بابا تو که اینقد ولخرج نبودی آتی -دریا ببند توی یه روز ۱ میلیون تومن و ۵۵ هزار تومن خرج کردیم .داشتیم میرفتیم که میثی گفت : میثاق:بیخیال بابا شیرینی حقوق اولت و گوشیت بود دیگه -مرض . میثاق:پایه اید زنگ خونه هارو بزنیم فرار کنیم؟ دریا:مگه آزار داری تو ؟
میثی:اوف چه جورم .آتی تو که هسی ؟
-اره باهات موافقم -من قربونت خانوم کوچولو که پایه همه چی هستی . -به فدات رامین :من که نیسم شما دوتا چلمنید سینا هم که با این سنش باید خجالت بکشه شما برید ما هم میریم مغازه های این اطرافو بگردیم –ایش سوسول . یه تک خنده کرد و با دریا و سینا رفتن سینا برگشت یه نگام کرد و ادای رامین در اورد خندم گرفته بود میثاق:خب خانمی حاضری ؟
-اره بریم . من رفتم یه ور میثاقم یه ور رفته بود به اندازه دو تا خونه میثاق جلوتر بود رفتم جلوی یه آپارتمان شیک و خوشکل و ناز وایسادم -اوف چقد زنگ داره کف دستامو گرفتم جلوی زنگ در همرو فشار دادم تا میخواستم در برم در باز شد 🙁 یا امام زمان یا حضرت فیل این اینجا چیکار میکنه ؟؟اخمت تو حلقم برادر اروم دستامو برداشتم و که با یه لحن خشک و جدی گفت :با کسی کار دارین ؟
یا خدا این اینجا چیکار میکنه فرشاد ؟؟!!یا امام زمان یا خدا این اینجا چیکار میکنه ؟دید عین چی بهش زل زدم اخم کرد و گفت :اگه تموم شد بگیر کاری دارین؟ این چرا اینجوریه اختلال شخصیت نداره یه روز عین سگ پاچه میگیره یه روزم شاد و شنگوله مگس میپرونه همش ب هزار مکافات آب دهنمو قورت دادم و گفتم -بله با واحد ۸ کار داشتم . یه تای ابروش بامزه انداخت بالا و گفت : -خب بفرمایین !؟
چی وای آتی بمیری که هی سوتی میدی .سرمو چرخوندم دیدم میثاق دلشو گرفته و داره میخنده و زبون در میاره ناخوداگاه خندم گرفت که با ضدای نسبتا بلندی گفت : -خندتون تموم شد بگید کاری دارین یا نه ؟
-اوم….. مگه واحد ۸ ماله شماس ؟؟ -بله !! -حالا من بودم با تعجب داشتم نگاش میکردم که یهو گفتم -اوم چیزه ببخشید حواسم نبود با واحد ۱۸ کار دارم . -بفرمایید؟! -با قیافه باحال لب و لوچمو جمع کردم و گفتم نکنه اینم ماله توئه ؟
با جدیت تمام و اخم گفت : -مال تو نه شما دوماً محض اطلاعتون عرض کنم که این ساختمون هنوز خالیه و همش هم مال بندس امروزم اومدم بهش سر بزنم و که اوف خر بیارو باقالی بار کن بد شانسی تا این حد ؟؟به قول میثی اگه من شانس داشتم که اسممو میذاشتن شمسی . -به لکنت افتاده بودم که یه دستی دور کمرم قرار گرفت نگاش کردم دیدم دست سیناس این بشر اینجا چیکار میکنه ؟؟یا خدا دیگه افتضاح بدتر از این ؟
-خانمی اینجا چیکار میکنی بیا بریم فک نکنم این خونه مناسب باشه بریم خونه بعدی رو ببینیم من عین خنگا زل زده بودم بهش این چی میگفت -شرمنده اقا ببخشید -بعد دستمو گرفت و کشید و منم عین مرده ها بودم که داشت کشیده میشد بر گشتم دیدم با همون اخم زل زده به من یکم که دور شدیم میثاق و رامین و دریا رو دیدم تا نگاشون به من افتاد زدن زیر خنده .سینا هم رفت پیش اونا وایساده بود و هِر هِر میخندید -ای مرض ای حناق ای سرطان ای کوفت .اِاِ ببین پسره ی چلغوز انگار از دماغ فیل افتاده ایکبیری زشت انگار کیه !یه جور گفت خونه ماله خودمه میخواستم دندوناشو خورد کنم یکی از دستامو مشت کرده بودم و گذاشته بودم جلوی دهنم . یابو علفی هی هیچی نمیگم ایش با اون اخمش اصن این بشر اختلال شخصیت داره یه روز میخنده یه روز عین سگ پاچه میگیره نگاشون کردم که سرشون پایین بودو و لبشونو گاز میگرفتن -چتونه شماها اه لامصب اعصابمو ریخت بهم میثی بمیری با این فکر کردنت هی نگاه نگاه چه بد ضایعم کرد اخه خر مصب -فحش دادنتون تموم شد ؟؟ چی ؟؟نه خداجونم !اخه وقتی داشتی شانسو تقسیم میکردی من کدوم قبرستونی بودم ؟؟هان اخه این انصافه نه خدایی انصافه با ترس و لرز و چشای بسته و اروم برگشتم . چشام همینجور بسته بودم که گفتم -به خدا منظور بدی نداشتم اصن من چیز خوردم خوب غلط کردم حالا من که منظور بدی نداشتم یکی اون اخلاقتو درست کنی من که چیزی نمیگم به جون همین سینا که واسم یه قرون ارزش نداره دیگه قسم میخورم از این غلطا نکنم و یه دختر خوب بشم -بسه …
بسه نمیخواد پشت سر هم اینقد حرف بزنی فهمیدم یکی از چشامو اروم باز کردم -قول میدی کاری نداشته باشی میثی:اقا آتی غلط کرد به قول خودش چیزی خورد رامین :شما که بزرگی ببخش سینا :نبخشیدی هم نبخشیدی همچین مالی نیس -سینا ببند اونو بو میاد برگشتم دیدم فری یالقوز(همون فرشاد)دستشو گرفته جلوی دهنش تا نگامو دید دستش و برداشت و اخم کرد و گفت موردی نداره .فعلا دریا :آتی این کی بود ؟
نگاه کردم رفت سوار پورشه مشکی شد اوف عجب ماشینیه . -پسر کسی که تو اون خونه کار میکنم رامین :چی ؟؟؟؟چی گفتی؟؟مگه نگفتی کسی نیس . -رامین ببند بابا دیدی که یارو از دماغ فیل افتاده دریا :ولی عجب جیگری بودا . میثی: هوی هوی دخترم بابات اینجا وایساده ها چه تعریفیم میکنه ازش دریا :اوه اوه ببخشید پدر جان چیز خوردم من سینا :از من که جیگر تر نیس -بابا اعتماد به سقف، اعتماد به بالا رامین :بسه دیگه بریم هممون موافقت کردیم و راه افتادیم . تو راه برگگشت فقط اهنک انریکه بود که سکوتو میشکوند بقیه هم که تو حال خودشون بودن من که باگوشیم داشتم بازی میکردم میثاق و دریا تو سر و کله هم میزدن و سینا و رامین فَک میزدن دریا و میثاق و رسوندیم و رفتیم پیش به سوی خونه سینا :وای آتی دستت طلا -خواهش ولی خیلی بیشورین پولام تَه کشید رامین :بسه دیگه برید بکپید سینا :آتی پیشت بخوابم با لحن بچه گونه و لوس گفت که گفتم -اَه اَه چندش خجالت بکش مرد گنده ،که چی پیشت بخوابم برو گمشو سینا :دلمو شیکوندی برو حاشو ببر ……با من نموندی برو حالشو ببر -سینا بی خوابی زده به سرت داری چرت و پرت میگی برو بکپ. رفت تو حال و رو کاناپه خوابید و منم رفتم طرف اتاقم مامانم که معلوم بود خوابه ساعت ۱۱ بود . رفتم تو اتاقو مانتومو در اوردم و رفتم رو تخت به شماره سه نشده خوابم بردبا صدای زنگ پلنگ صورتی که دیروز دریا واسم گذاشته بود بیدار شدم و از اونجایی که همیشه من بعد از اینکه بیدار میشم یه ۵ مین کلا از دنیا بی خبرم دیدم سینا نکبت وَرِ دل من خوابیده و دستشو هم دور شیکمم حلقه کرده .ای خدا روتو برم هی خرس گنده خجالت نمیکشه . رفتم تو اهنگام یه اهنگ خارجی از این گوش خراشا گذاشتم و صداشو تا اخر زیاد کردم و گذاشتم دَم گوشش سینا :آییییییییییییییییییی گوشم خدایا اینجا چیشده …
جنگه …
من مُردم الان آتی هم حوری بهشتی منه …
چرا اینجوریه ؟
با چشای به اندازه ی وزغ زل زده بودم بهش اوف خدا این که از من بدتره فک کن من باید برم زیر تریلی که حوری این بشم چه خودمو تحویل میگیرما ولاله -پاشو خودتو جمع کن گوریل چته عین بختک افتادی رو من خب دلت آغوش میخواد برو زن بگیر اینقد به من نچسب .خب عینه کنه میاد وَرِ دل من . -اا تو بودی ؟میگم این کارا برازنده ی انسان نیست نگو تو بودی هی دیشب جُفتک مینداختی . -پاشو بینم اومده خوابیده تازه چرت و پرتم میگه همینجوری با داد میگفتم سینا :ببین آتی بیا یه قراری بزاریم توئه دیوونه رو که کسی نمیاد بگیره خب از اونجایی که من تو بغلت خوابیدم خیلی فاز داد اصن انگار آرامش داشته باشم خب بیا ماهه دیگه عقد کینیم بعد عروسی اینجوری هم تو از ترشیدگی در میای هم اینکه من به یه نوایی میرسم . چشام همینجوری که این حرف میزد درجه گشادیشونم بیشتر میشد .ای خدا این بشر چقد پروئه. رو نیست که سنگ پای آلمانه به وَلای علی اینجوری ندیده بودم که الان دیدم . -پاشو بینم چقد پرویی تو پاشو ،اه اه با زور از رو خودم بلندش کردم و رفتم تو آشپزخونه -درود بر مادر گل و گلابم که همچین دختر گل و گلابی داره . رامین :درود بر تو ای خُل مغز که من نمیدونم اعتماد به سقفت به کی رفته که بیچاره گل و گلاب هارو خدشه دار میکنی . با یه لبخند مکش مرگ ما برگشتم طرفشو گفتم : -رامین !! با تعجب منو نگاه کرد که گفتم : -عزیزم بو اومد مسواک زدی صبح یهو سینا پُقی زد زیر خنده -ببند نیشتو مگس میره توش سینا :منه خرو بگو اومدم از تو دفاع کنم -هههه خوبه خودتم میدونی خریو و بازم من هر چی میگم تو مغز پوکت فرو نمیره ،و در ظمن من نخوام تو از من دفاع کنی باید کیو ببینم رامین : منو به این خشکلی . -اوف کی میره این همه راهو ،آروم برو ماهم سوار شیم مامان :بسه دیگه چقد شما فَک میزنین .آتریسا بیا صبحونتو بخور دریا زنگ زد گفت با بچه های دبیرستانتون قرار دارید میخواید برید بیرون گفت اون گیتارتو هم باید بیار . -عه جدیداً احساس میکنم من بوقم نمیدونم چرا ولی یه همچین حسیو دارم رامین و سینا نبودن وگرنه یه جواب میدادن بهم ولاله اینا که کم نمیارن سگ پا قزوینن نشستم پشت میز از همه چی بود اوم خامه،عسل ،کره ،مربا،شیر، -مامی فعال شدیا خبریه ؟
-دختر صبحونتو بخور اینقد حرف نزن .نمیدونم تو به کی رفتی اینقد وِراج شدی -مامان !!!دستت درد نکنه دیگه به جای اینکه ازم طرفداری کنی اینو میگی ؟
-وای خدا بسه دیگه بعدم رفت عه وا چرا اینجورین الان دیگه مطمئنم که بچه سر راهیم باور کنید .صبحونرو که خوردم جمع کردم و رفتم تو اتاق ساعت ۱۱ بود که صدای پلنگ صورتی بلند شد -ای خدا دریا به قران خیلی بیشوری زنگو واسه چی عوض میکنی ؟
-به به سلام آتی خله خوبی ؟سلامت کو بی ادب؟ رفتی پیش یه جیگر اصن مارو تحویل نمیگیریا !! -اوف بابا بسه …
بسه چقد حرف میزنی از من وراج تر توییا !! -خب بابا زنگ زدم بگم با ۱۰ -۱۵ نفر از بچه های دبیرستان قرار گذاشتیم که بریم بیرون در ظمن اون سینا رو بر نداری با خودت بیاریا ؟
بهت بگم. -باشه حالا کیا هستن ؟
-دقیق نمیدونم ولی مهسا،رها،غزل،سوسن،فاطی ،زری،شراره ،محیا،سمیرا،آوا ،هانیه ،سمیه ،ساجی ،و اهان تاپال هم میاد . -دَری الان پیشم بودی میزنم داغونت میکردم الان دقیق نبود دیگه ها ؟؟ بعد اون تاپال میخواد بیاد چیکار؟هان ؟اه دختره ی ایکبیری ،زشت ،دماغو و خپل -اوف بسه بابا هیچی من که زنگ نزده بودم ولی این ساجی که زنگ میزنه بهش میگه توهم میای؟؟ اونم میگه کجا! ساجی هم که بیخبر از همه جا میگه پارک با بچه ها . -ای من اخر این ساجده رو خه میکنم به قران -خب بابا حرص نخور .قربونش برم بی شیر میمونه ! -چـــی؟؟قربون کی ؟کی بی شیر میمونه ؟
-اَه آتی قبلنا آی کیوتر بودیا .بچتو میگم دیگه قربونش برم بعد زد زیر خنده -بزغاله ِنفهم .منو دست میندازی به قران میکشمت -آتی جون من که تورو دوست دارم -ببند فکو بعدم قطع کردم یهو بی هوا دستم رفت رو شیکمم چــــــییییییییی؟؟یه جیغی زدم که خودم ترسیدم که یهو در با شدت باز شد و مامان و رامین و سینا هم اومدن تو در با شدت باز شد و همه اومدن تو: مامان چت شده دختر چرا جیغ میزنی ؟
سینا :چته چرا رَم کردی ؟
-وای مامان فک کنم بچه دار شدم . مامان:چییییییییی؟ -دختر حیا کن چی میگی تو ؟
رامین :چرا چرت و پرت میگی آتی ؟
سینا :وای کلک حالا از کیه هان ؟؟من که دیشب کار دستت ندادم . میون اون همه حرص خوردن خندمم گرفته بود .این بشر چرا آدم نمیشه ؟
همینجوری از لای دندونام غریدم :سینا خفه شو مامان:چته آتی چی میگی تو ؟
-مامان ویار دارم هوس آلوچه کردم .از بوی غذا هم بدم میاد یه جورایی انگار میخوام عُق بزنم بعدش زیر دلم درد میکنه انگار یکی داره لَگد میزنه . بعد با حالت بغض گفتم :مامان به قران من کاری نکردم اگرم کرده باشم این سینای گور به گور شده دیروز پیشم خوابیده بود . تا اینو گفتم بهو سه تاشون زدن زیر خنده . همونجوری با بغض گفتم : -چتونه شماها …
هق …
هقق…
الان وقت خندیدنه ؟
مامان:بسه آتریسا …
پاشو خودتو جمع کن دختر …
این حرفا چیه میزنی ؟
سینا :چرا الکی پشت من حرف در میاری بچه من بیجا بکنم که خودمو بندازم تو دردسر ….وای حیا هم خوب چیزیه ها این اخرشو یه جور گفته بود که یهو زدم زیر خنده….رامین یهو با اخم گفت :اصلا این شوخیت جالب نبود آتی بعدم رفت مامان:خیلی بی حیا شدی این چه حرفایی بود که زدی هان ؟

تبلیغات



ads

ads
نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی