مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

رمان طلایی بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
رمان نفرین ایندرا از نارینه برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk
رمان نفرین ایندرا از نارینه
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان طلا

دسته بندی : رمان،رمان عاشقانه ایرانی،دانلود رمان جدید تاریخ : یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

نام رمان : طلا

نویسنده : لادن نابغ بختیاری

در یکی از روزهای دلپذیر اواخر ماه بهار بعد از سالها وارد فرودگاه مهرآباد شدم. همسفرانم مانند پرندگانی که در قفس را به به رویشان گشوده باشند با هم به طرف راه خروجی هجوم برده و حتی نمی خواستند یک لحظه فرصت را از دست بدهند. نه انگار که همه ما بیشتر از پنج ساعت درون همان پرنده غول پیکر آهنین آرام سر جایمان نشسته و حالا هم می شد چند دقیقه دیگر تحمل کرده و ازدحام نکنیم!

همراه خیل جمعیت خود را در صف کنترل گذرنامه و بعد در سالن آشنای فرودگاه یافتم دیدن چهره دلپذیر و عزیز منتظران برایم شادی آفرین و هیجان انگیز بود و برای رسیدن به آن سوی در خروجی گمرک راستی پر درآورده بودم.

اوایل ورود به منزل ما غالبا پر از بستان نزدیک بود که با دست و دلبازی خانه را غرق گل و شیرینی و خود مرا شاد و شرمنده کرده بودند. تب آمدن ها فروکش و این بار نوبت بازدید شد که آنرا هم اقوام سرسری برگزار نکردند و با گشودن سفره های رنگین و خبر کردن سایر خویشان رونق و صفائی در جمع به راه انداختند. به این ترتیب موفق به دیدار مکرر آنها شدم دیون دوباره افراد خانواده و اشخاص جدیدی مثل عروس دائی با داماد خاله و بچه های سه چهار ساله که هزار ماشااله کم هم نبودند برایم بهشتی وصف نکردنی بود.

بالاخره پس از مدتی هیجان درون فامیلی آرام شد و من سراغ دوستانم را گرفتم بعد از جندین تلفن به آنها قرار شد به بقیه هم خبر داده و قراری برای دیدار در منزل ما بگذاریم که چهارشنبه آینده را تعیین کردند. خیلی از دوستان آمدند. بنا بود مدتی در تهران باشم. بهتر دیدم یکروز در هفته را با توافق تعیین کنند که بعدازظهر دو سه ساعتی را با پذیرایی ساده چای و شیرینی و هربار منزل یکی از دوستان دور هم باشیم. پذیرایی ساده از آن جهت عنوان شد که ریخت و پاش و دوندگی قبل و بعد از مجلس وعده ملاقات های آینده را بهم نریزد. بار اول منزل خانم جلالی پنج شش نفر بیشتر نبودیم جلسه بعدی ده نفر شدیم همه از نوغ غیر تشریفاتی دیدارها استقبال کردند و بار سوم به پانزده نفر رسید. رفقا می دانستند و یا متوجه شده بودند که منظور از تجمع دوستان دیرین به رخ کشیدن قدرت مالی صاحبخانه ها نبوده و هدف، تجدید خاطره ها و رابطه های مشترک گذشته است و بهمین جهت این دور هم جمع شدن ها تا آخر که من در تهران بودم دوام آورد.

یادم می آید خارج از این محدوده بی ریای دوستان، بعنوان عصرانه جایی دعوت شدم که داستان چای و قهوه و سرمیزی به اسم عصرانه انجامید که رنگین تر و پرزحمت تر از یک شام مفصل بود. روی میز بزرگ نهارخوری مملو از انواع و اقسام خوراکیها و غذاها مثل شامی و. کوکو و مرغ سرد و کشک بادمجان و سالاد الویه و سالاد فصل و حتی سبزی خوردن و پنیر و گردو بود. علاوه بر اینها آنطرف روی میز گرد دیگری ده ها بشقاب و پیاله و قاشق و بستنی و ژله و کمپوت و پلمبیر رویهم انباشه بودند.

واقعا حیرت کردم مگر بیست نفر آدم چند نوع غذا و دسر مختلف می توانستند بخورند و اگر نمی توانستند پس معنای اینکار چه بود و همان تجربه به من اطمینان داد که جمع دوستانه ما با نوع پذیرایی خود تفریق به دنبال ندارد. همانطور که تا آخر نداشت. یکی دوبار بدلیل گرفتاریها حتی با قرار قبلی که من با دوستان داشتم موفق به شرکت در جمع آنان نشده و بسیار غمگین شدم.

بالاخره دوهفته بعد با پررس و جو فهمیدم که این بار نوبت فروزنده است. آدرس منزل او را گرفته و یادداشت کردم تا حتما خودم را برسانم. در روز مقرر با نشانی درستی که دلشتم بدون هیچ اشکال و سردرگمی به آنجا رسیدم و بعد از وارد شدن به منزل آنها از دیدن شکوه و جلال خانه فروزنده در تهران حیان شدم. گویا آنروز تولد پسر کوچکش امیرعلی بود که متاسفانه من از آن اطلاعی نداشتم. فروزنده از بیم اعتراض دوستان راجع به پذیرایی مراهات زیادی کرده بود که مبادا فسخ قرارداد شود! قرار ما این بود که زیاده روی در پذیرایی مساوی با یک هفته تعطیل شدن دوره خواهد شد و البته کسی میل نداشت بیهوده این ارتباط را متوقف و یا قطع کند و با وسعت مالی و امکاناتی که اکثرا داشتند مسئله را محدود به همان ترتیب که قرار گذاشته بودند و کسی پا را از حدود تعیین شده فراتر نگذاشت.

قضیه آنروز از نظر دوستان چیز دیگری بود که فروزنده را مشغول جریمه ندانستند هر چه اضافه بود به حساب تولد نوشته شد. فروزنده گفت چای و شیرینی شما سرجایش است. من فقط کمی برای بچه ها و آنهم چیزهای کوچک اما میز پرکن دذ بسته بندی های بچه گول زن آماده کرده و میزم را با آنها پر کرده ام که، یعنی تهیه خیلی مفصل دیده ام. دل بچه ها به این چیزها خوش است و خوش بحالشان که با چندتا بادکنک و کاغذ رنگی به در و دیوار آویزان شده خودشان را رئیس می پندارند. شکسته نفسی او با نگاهی به روی میز نهارخوری در سفره خانه وسیع جنب سالن قابل رویت بود. سراسر میز مملو از دیسهای ساندویچ روکش ار و آنچه خوراکی که بچه ها و حتی بزرگترها نمی توانند آسان از خوردن آن صرف نظر کنند بود که با طرز زیبایی میان تور و روبان و گل چیده شده و جای سوزن انداختن هم پیدا نمی شد وسط آنها جای بزرگ و خالی کیک دیده می شد که هنوز سرجایش ننشسته بود.

همه در گوشه و کنار سالن بزرگ منزل پخش و پلا بودند تعداد مهمانان امیرعلی که اکثرا مثل خودش پسربچه های شیطان و پرنشاط بودند ماشاءاله زیاد بود. حتی در مساحت چشمگیر آن جا هم آرامش آنچنانی احساس نمی کردند طفلک ها تا حدی بخاطر رعایت بزرگترهای مزاحم، خودشان را جمع و جور کرده بودند. ولی یکمرتبه مثل گله غزال های وحشی بدون هیچ پیش درآمد به طرف میز هدیه ها یا اطاق نهارخوری رمیده و یکصدا و درهم و برهم می گفتند پس کی این کیم را روی میز می گذارید و فروزنده هم دائم تکرار می کرد اگر ساکت نباشند از کیک خبری نیست و آنها دوباره آرام و دلخور برمی گشتند. از شور و معصومیت بچه ها احساس خوبی داشتم ولی بی خبر از قضیه تولد و با دست خالی رفتن حالت درماندگی و شرمندگی را پیش از شادمانی به یادم می آورد! مطمئن بودم که بچه ها از این حرفها سرشان نمی شود و انتظار دارند هدیه دریافت کنند.

صاحبخانه در فرصت مناسبی به سراغم آمد و گفت آنقد بخودت نپیچ و خیال نکن حواسم به این مسئله نبوده و بسته ای را کنار دستم گذاشت روی کارت کوچکی که به بسته بندی چسبانده بودند تولدت مبارک و اسم خودم را دیدم و فروزنده آهسته به من گفت بسته را روی میز گوشه سالن بگذار امیرعلی می تواند بخواند. همه شادی او برای این است که بعد از بریدن کیک تولدش شخصا اسمها را خوانده و بسته ها را باز کند. دور روز است دائم تمرین می کند. دوباره لبخند زنان به طرف بچه ها رفت از توجه او شرمنده و خوشحال شدم.

بطرف میز گوشه سالن راه افتادم از فروزنده پرسیدم چرا کیک تولد اینهمه تاخیر ورود دارد دل این طفلک ها که آب شد چطور تا حالا نرسیده گفت ده پانزده دقیقه پیش آوردند. بدتر از همه اینکه بچه ها هم دیدند.ولی باید عمۀ امیرعلی به اتفاق یکی از دوستانش که با هم در یک مجموعه زندگی می کنند برسند تا بتوانیم شمع را روشن و کیک را ببریم نمی دانم چرا دیر کردند؟ نیم ساعت پیش خبر دادند که دارند راه می افتند اینهمه پسربچه را هم مشکل می شود آرام نگه داشت از طرفی جون خبر داده اند که می آیند خوب نیست نرسیده سر میز برویم کاش زودتر برسند و خلاصم کنند در همین حرفها بودیم که امیرعلی شلنگ تخته زنان و فریادکشان بطرف مادرش دویده و گفت بالاخره عمه فروغ آمد. زودباش کیک را بگذار روی میز. فروزنده رو به بطرف سر سرای ورودی و من سراغ میز هدیه ها که در گوشه بالای سالن گذاشته بودند راه افتادم و بسته ام را که نمی دانستم چه چیزی در آن است در کنار بقیه هداا گذاشته و بجای اولم که نشسته بودم برگشتم.

عمه فروغ و مهمانش هم وارد سالن شدند. یک مرتبه قلبم فروریخت خانم همراه خواهرشوهر فروزنده را خیلی خوب می شناختم در تمام مدت اقامتم در تهران از اشنایان و هرکس که فکر می کردم به نحوی خبری از این خانم می تواند داشته باشد نشانی از او گرفته بودم! متاسفانه هیچ کس هم نتوانسته بود کمکی در یافتن او به من کند و حالا بدون هیچ انتظاری او را روبروی خود همراه با عمه فروغ امیرعلی که اصلا او را نمی شناختم دیده و مطمئن بودم اشتباه نمی کنم. مدت نسبتا طولانی از آخرین دیدارم با او در آلمان می گذشت اما این خود او بود با همان زیبایی نفس گیر و چهره و فراموش نشدنی آرام و دلفریب و متین. او هم مرا دید با لبخند گشاده ای بسویم آمد و بعد از روبوسی و سلام با او، تازه یادم آمد که باید با عمۀ امیرعلی هم آشنا و به او معرفی شوم. فروغ خانم با محبت و ادب لبخندی زد و گفت خوشحالم که طلاجان در این جمع آشنایی دارد. من او را بزور و زحمت به اینجا کشاندم. نه اینکه دلش نمی خواست، می گفت در یک جمع غیرآشنا خودش را معذب احساس خواهد کرد. شکر خدا که آشنا دارد و تنها نیست. و فروزنده گفت من اولین دفعه است که با وجود آشنایی و معاشرت زیاد و همسایه بودن ایشان با فروغ جون این خانم را می بینم و فکر می کنم چه بدشانس بوده ام که چنین مجموعه ای نفیس و زیبائی وسیع و گسترده را بعد از صد دفعه رفتن به محل زندگی عمه امیرعلی هیچوقت ندیده بودم. واقعا چشمم روشن و لطف کردید که تشریف آوردید.

با دعوت فروزنده همگی برای شرکت در روشن و خاموش کردن شمع و بریدن کیک بطرف میز رفتیم. صدای خنده و فریاد بچه ها مجال حرف زدن به کسی را نمی داد در میان هیاهوی بی امان آنها کیک بریده و بین مهمان کوچولو ها تقسیم شد. طفلک فروزنده بین خیل بچه ها و دوستانش در رفت و آمد بود و دائم پذیرایی می کرد. نوبت تقسیم جایزه ها و بازکردن هدایا توسط جناب امیرعلی شد. آن چنان شلوغ و جنجال بود که صدا به صدا نمی رسید هدایا گشوده و با دست و کف زدنها روی میز چیده شدند. بعد، تقسیم جوایز شروع شد که با دخالت و کمک بزرگترها با خیر و خوشی به سرانجام رسید.

با ورود دسته خیمه شب بازی که مشغول چیدن بساط خود در سالن بودند، بچه ها به آن طرف جذب شدند. به پیشنهاد فروزنده قرار شد هرکس معاشرت آرامتر و سروصدای کمتری را می خواهد به سالن نشیمن طبقه بالا پناه ببرد و تقریبا همه بزرگترها رفتند. محوطه سالن بالا فضای وسیع و دلپذیر و زیبایی بود که از هر گوشه و در و دیوار آن گل و گیاه می بارید. پنجره ای بزرگ و سراسری سالن را به بالکن وصل می کرد. در بالکن هم آنقدر برگ و گل و سبزه چیده شده بود که تصور گوشه ای از باغ بهشت در خیال بیننده نقش می بست از طبقۀ پایین دلبازتر دیده می شد. همه جا مبل و نیمکت های خوشرنگی جابجا شده و آبدار خانه کوچک و بازی در طرف چپ پله ها و راهروئی پهن و کوتاه و در انتهای آن دری بزرگتر از معمول این قسمت را از اطاق خواب ها جدا می کرد و بعد از دیدن آنهمه مساحت و آسایش و وسعت توانستم حدس بزنم که چرا فروزنده بیش از یکسال آنطرف ها دوام نیاورد. طبیعی می نمود یک آپارتمان هشتادمتری دو اطاق خوابه نمی توانست جوابگوی نیاز این خانواده پنج نفری باشد ولو در قلب پاریس و بهترین جای آن با داشتن چنین زندگی راحت و گشاده ای چطور می توانستد و یا نوانستند دوام آورده دوازده ماه در آن جا زندگیی کنند؟

بالاخره نفهمیدم چرا حتی همان یک سال هم این دوستان نعمت وسعت و آسایش را از خود دریغ و همه را زندانی آپارتمانی تنگ و تاریک در طبقه سوم کرده

بودند؟شاید مد روز بود و بلکه مشکلی داشتند،که نمی شد قبول کرد.اگر اشکالی بود که لابد هیچ وقت نمی توانستند برگردند چرا رفتند و چرا برگشتند؟این سئوالی بود که در مورد بسیاری از هموطنانم بی جواب ماند و هنوز بی جواب مانده است.

غرق در اندیشه و دیدار دوستان نشسته و به دور و بر نگاه می کردم.دوباره چشمم به طلا افتاد که راستی مثل طلای پرداخت کردۀ زرگرها می درخشید.

انعکاس نور چراغهای گوشه وکنار چشمان درخشان و زمردین او را با حرکت سرش هر لحظه به رنگی درمی آورد آنهمه زیبائی و شکوه یک مسئله استثنائی بود.

آرام به گذشته برگشتم نه خیلی دور شاید دو سال یا کمی بیشتر و کمتر!با چند نفر از دوستان در یکی از کافه پیاده روهای شهر نیس در جنوب فرانسه نشسته و در ضمن خوردن فنجانی چای و یا قهوه مردم و راهگذاران را تماشا می کردیم دو نفر خانم از روبرو می آمدند یکی از آنها با دیدن جمع نشسته ما بطرفمان آمد و با خوشحالی و فریاد گفت سلام با همه دست داد با دیدن چشم و ابروی مشکی و موهای سیاهش قبل از سلام و علیک از دور می شد تصور کرد ایرانی است ولی خانم همراه او باید از جایی مثل کشورهای اسکاندیناوی-لهستان-آلمان و یا اینطور جاها می بود!

در موقع معرفی او را خانم مهندس فرنود نامید و همان خانم با فارسی سلیس گفت از دیار همه واقعاً خوشحالم و با جابجائی ما در کنارمان نشستند!یکی از همراهان ما پرسید مگر خانم ایرانی هستند و همان خانم اولی جواب داد بله ایرانی اصیل از خاک پاک تهران دختر دائی من به علاوه اسم کوچک او هم طلاست و خانم فرنود با لبخند دلنشین جواب داد خاک پاک ایران درست ولی جنوب ایران گرچه همه جای ایران سرای من است.جملۀ جنوب ایران معمای دیگری شد چون مردم جنوب معمو لا رنگ و موی مشخصی دارند که ابداً با ظاهر طلا هم خوانی نداشت.در سایر شهرها پوست کم رنگ و موی طلائی و چشم آبی پیدا می شوند ولی نه با این شکل و رنگی که روبروی ما نشسته بود.او صاحب هیکل بسیار متناسب و موهایی مانند آبشار طلا و چشمانی سبز تیره و درشت ،پوستی همرنگ مرمر صورتی بود و روی هم رفته یک زیبایی حیرت آور و کمیاب باور نکردنی!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی