مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

رمان قلب بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵
رمان نفرین ایندرا از نارینه برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk
رمان نفرین ایندرا از نارینه
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا

تبلیغات

تبلیغات

گردنبند را از جیبم در آوردم و آن را به سمتش گرفتم : فکر کردم … لازمه که اینو بهت بدم .

سهراب سرش را بالا گرفت از دیدن گردنبند سرخ شد و با لحن شتابزده و شرم آلودی گفت : نیازی به این کار نیست رز . اون یه هدیه است .

سرم را تکان دادم و گفتم ، ازت ممنونم سهراب اما فکر می کنم این هدیه بیشتر مناسب مرجان باشه تا من .

سهراب سرش را پائین انداخت و گفت : متاسفم رز . من … من فکر می کردم تونستم از گذشته ی خودم دل بکنم . من واقعا می خواستم که همه چیزو از نو شروع کنم اما مثل اینکه … اشتباه می کردم .

هنوز دستم به سمت او دراز بود گفتم ، لطفا بگیرش سهراب .

سهراب سر برداشت و درمانده نگاهم کرد بار دیگر آرام زیر لب زمزمه کردم : خواهش می کنم .

سهراب لحظه ای به من و بعد به گردنبندی که دستم بود نگاه کرد عاقبت بر تردیدش غلبه کرد و دستش را برای گرفتنش پیش آورد . گردنبند را که در دستش رها کردم پتو را محکمتر از قبل دور خودم پیچیدم و زیر لب زمزمه کردم ، شب به خیر .

و بعد بدون هیچ حرف دیگری از او جدا شدم .

سامان کنار حوض وسط باغ منتظر قدم می زد با دیدنم گامی به جلو برداشت و مشتاقانه نگاهم کرد در همان لحظه ی اول کنجکاوی را از نگاهش تشخیص دادم اما هیچ کدام حرفی نزدیم با هم و شانه به شانه ی هم به سمت خانه ی پدر بزرگ حرکت کردیم اما همان طور که انتظار می رفت سکوت او خیلی طولانی نشد همین طور که دست هایش را در جیب های کاپشن اش فشرده بود سرش را رو به آسمان گرفت و گفت : خوب ! … چی می گفت ؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم ، هیچی .

نگاه سامان به سمت من چرخید و تکرار کرد : هیچی ؟

زیر لب جواب دادم ، گردنبندش را بهش پس دادم .

سامان حرفی نزد و من برای تغییر دادن مسیر افکارش موضوع صحبت را عوض کردم ، سامان !

نگاه سامان به سمت آسمان بود : هووم .

زیر لب پرسیدم ، مرجان . چرا برگشته ؟ مگه … مگه ازدواج نکرده بود ؟

نگاه سامان به سمتم چرخید و گفت ، برات مهمه ؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم : نه .

اما هنوز نگاه خیره سامان را به روی صورتم حس می کردم بنابراین نگاهش کردم و گفتم ، همین طوری پرسیدم . فقط می خواستم بدونم .

سامان نگاهش را به روبرو دوخت و نفس عمیقی کشید : اطلاع دقیقی ندارم . سهراب که هنوز حرف درستی نزده . هنوز بابا و مامان چیزی در این رابطه نمی دونن . اما این طور که من از علیرضا شنیدم جریان عقد موقت و ویزا یه داستان ساختگی بوده می گفت تمام این مدت تایلند پیش مادرش بوده . گویا مادره ایدز داشته . شوهرش وقتی فهمیده به قصد کشت کتکش زده و بعدم گم و گور شده . اینم رفته بوده اونجا که مثلا یه خاکی تو سر خودش و مادره بریزه ، مادره مرده . اونم برگشته ایران … البته اگه حرفاش راست باشه . من بودم که اعتماد نمی کردم .

آهی کشیدم و زیر لب با لحن محزونی گفتم : ولی سهراب دوستش داره .

حرف بی غرضی بود اما سامان واکنش نشان داد از حرکت ایستاد و گفت ، صبر کن ببینم تو امشب یه چیزیت هست .

… رز ؟

ایستادم و به جانبش چرخیدم در نگاه بی قرارش نگرانی موج می زد : رز بگو ببینم چی شده ؟

سرم را تکان دادم و گفتم : هیچی ، هیچی نشده .

با نگاهش صورتم را می کاوید سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد و گفت ، نه یه چیزی هست . امشب نگاهت فرق کرده . تو مثل همیشه نیستی . یه چیزی هست که به من نمی گی .

لبخند کمرنگی به لب زدم و گفتم : دیوونه نشو سامان . مثلا چی ممکنه باشه ؟

سامان با همان لحن جدی و متفکر جواب داد : چه می دونم . هر چیزی هست به من بگو رز من دوستت دارم .

نگاه درمانده ام را از نگاه شوریده اش بریدم و از او رو برگرداندم اما او سرسختر از این حرف ها بود با دست چانه ام را گرفت و سرم را به سمت خودش چرخاند : با تواَم رز . می گی چی شده یا تا صبح همین جا نِگرت دارم .

بغض راه گلویم را گرفته بود اما برای راضی کردن او مجبور بودم بخندم میان خنده ای که از گریه برایم تلختر بود گفتم :

– تو امشب دیوونه شدی . فکر کنم به خاطر بدر کامل ماهه .

سامان چانه ام را رها کرد و با لحن کلافه ای گفت : مسخره نشو رز . تو داری گریه می کنی .

حق با او بود با تمام کوشش مسخره ام برای خندیدن باز اشک در چشمانم حلقه زده بود با این حال با سماجت مسخره تری گفتم ، اوه . خودم فکر می کردم دارم می خندم . تو چطور هنوز فرق بین خندیدن و گریه کردن را نمی دونی ؟

دست های سامان بالا آمد و محکم بازوهایم را در دست گرفت : رز بذار خیالتو راحت کنم تا زمانی که نگفتی چه مرگته نمی ذارم از اینجا جُم بخوری .

آن قدر مستاصل شده بودم که نفهمیدم این حرف احمقانه چطور از دهانم خارج شد .

– نمی تونم سهرابو فراموش کنم سامان ، متاسفم .

سامان چیزی نگفت . هیچ حرفی نزد . کوچکترین صدایی از او نشنیدم و این در نظرم غیر طبیعی بود سر برداشتم و نگاه آشفته و غمبارم را به صورتش دوختم . مردمک های سیاهش پشت هاله ای از اشک می درخشید نگاهم که در نگاهش افتاد لب هایش تکان خورد و با لحن ناباورانه ای زیر لب زمزمه کرد ، دروغ می گی .

لحنش آن قدر مایوسانه بود که به گریه افتادم . تحمل دیدن نگاه اشکبارش را نداشتم خودم را به او نزدیک کردم .

کلمات خارج از اراده و پشت سر هم بر زبانم جاری شد :

– منو ببخش سامان . می خوام برگردم امریکا . من نمی تونم دوسِت داشته باشم .

صدای ضربه های سنگین قلبش را می شنیدم . عطر وجودش برایم دلپذیرترین بوها بود اما افسوس که نمی توانستم ، نمی توانستم او را برای همیشه داشته باشم . سامان هنوز بازوهایم را می فشرد با لحن بغض گرفته و سنگینی زیر لب پرسید :

– چرا . به خاطر سهراب ؟

گریه ام تبدیل به هق هقی غریبانه شد . می خواستمش . دوستش داشتم . آخ خدایا .

سامان از شانه هایم گرفت و من را به عقب کشید با نگاهش التماسم می کرد .

– چرا جوابمو نمی دی رز . می خوای دیوونه ام کنی ؟ … آره ؟

تکانم داد و عاجزانه نالید : یه چیزی بگو رز . جونمو گرفتی .

دیگر تحملش را نداشتم میان گریه تمام خشم و نارضایتی و عجزم را بر سرش فریاد زدم .

– می خوای بدونی چرا گریه می کنم ؟ آره . می خوای بدونی ؟ باشه بذار برات بگم . برای اینکه من مریضم . مشکوک به سرطان می فهمی .

خودم را از بین دست های سست شده ی سامان بیرون کشیدم پتو همانجا مقابل پاهای او روی زمین افتاد و من هق هق کنان به سمت ساختمان دویدم . آن شب برای تمام آینده ی از دست رفته ام تا می توانستم زار زدم . اما دیگر چه سود .

آزمایش خون بعدی جواب آزمایش اول را تایید کرد . حالا دیگر تمام اهل خانه خبر بیماری ام را می دانستند همه در سکوتی غم آلود و بهت آور فرو رفته بودند . دیگر همه چیز برای من تمام شده بود زمانی که با اصرار تمام اعضای خانواده رو به رو شدم برای انجام آزمایش مغز استخوان هم رضایت دادم . یک هفته صبر کردن برای منی که هر لحظه اش برایم به درازای یک سال شده بود برابر با بدترین عذاب ها بود . گذشت اما با عذاب گذشت در تمام این مدت محبت اعضای خانواده به من چند برابر شده بود اما روح من به قدری آسیب پذیر و حساس شده بود که از شنیدم هر کلمه ی محبت آمیزی به گریه می افتادم باید به خانه برمی گشتم . به امریکا . می بایست قلبم را ، تمام عشق و احساسم را فدای واقعیت تلخ زندگی ام می کردم . این سرنوشت من بود و من هر چند سخت باید به آن تن می دادم .

صبح فردا می بایست برای گرفتن جواب آزمایش می رفتیم و بلیتی که من برای بازگشت به خانه آماده کرده بودم دقیقا برای بعد از ظهر فردا بود . بلیت در دستم بود و با نگاه اشکبارم به آن می نگریستم . در حسرت تمام آنچه که باید جا می گذاشتم و می رفتم آهی غمالود کشیدم و از روی تخت همانجایی که نشسته بودم بلیت را به سمت میز آرایش پرت کردم نشانه گیری خیلی دقیقی نبود . بلیت به لبه ی انتهایی میز خورد و نزدیک در باز اتاق روی زمین افتاد . خسته و دلمرده خودم را از تخت پائین کشیدم تا آن را از روی زمین بردارم . همین که برای برداشتنش خم شدم از دیدن پاهایی در آستانه ی در ، نگاهم بالا کشیده شد و با نگاه عمیق و سنگین سامان تلاقی کرد . با عجله بلیت را برداشتم و سرپا ایستادم . دستم بی اختیار به سمت صورتم کشیده شد اما دیگر برای هر اقدامی دیر شده بود . اوهم بلیت را دیده بود و هم صورت خیس از اشکم را .

در زیر نگاه درمانده من قدمی به جلو برداشت و مقابلم ایستاد . بلیت را بی هیچ مقاومتی از لای انگشتان دستم بیرون کشید و نگاهش را به روی آن انداخت نگاهم روی صورتش ثابت بود از لحظه ای که تصمیم گرفته بودم دور او را خط قرمز بکشم هر لحظه از لحظه ی قبلش برایم عزیزتر شده بود . خواستن و نداشتن . ” تمنا ”

نگاهش را که بالا گرفت نگاهم را پائین انداختم و بلیت را آرام از لای انگشتانش بیرون کشیدم در تمام این مدت سعی کرده بودم خودم را از او و نگاه های ملتمسش دور نگه دارم اما او مدام در پیش نگاهم بود . وقتی لب باز کرد غم دلم تازه تر شد . صدایش گرفته و دو رگه بود پرسید : می خوای بری ؟

سرم را پائین انداختم غمگینانه پرسید : به همین راحتی ؟ … پس من چی ؟

حرفی نزدم و او باز با حرارت بیشتری پرسید : پرسیدم پس من چی رز ، کجا … کجا می خوای بری ؟

زیر لب زمزمه کردم ، خونمون .

سامان دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب نالید : خونه ی تو این جاست رز . کجا می خوای بری .

غمگینانه از او رو برگرداندم تمام سعی ام را می کردم که قوی باشم و دوباره گریه نکنم : دوباره شروع نکن سامان . من قبلا حرفامو زدم .

سامان قدمی به دنبالم برداشت و گفت ، نمی تونم بپذیرم رز .

پشتم به او بود بی رحمانه زیر لب جواب دادم : اون دیگه مشکل توست نه من .

و بعد لبم را به دندان گزیدم سامان آشفته حال خودش را به من رساند و رو به رویم ایستاد .

– نمی تونی این حرفو بزنی .

بی اینکه نگاهش کنم جواب دادم : ولی من این حرفو زدم .

در صدایش رگه ای از التماس و خواهش حس می شد ، نمی تونی حقیقتو انکار کنی رز . دوستم داری .

از درون می گریستم اما سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم : نه سامان . راه من و تو از هم جداست ، تو می تونی خوشبخت باشی .

سامان بلافاصله و با لحن مطمئنی جواب داد : هستم . می خوام باهات ازدواج کنم رز . با مادر صحبت کردم به همه گفتم .

قلبم به هم فشرده شد لبم را به دندان گزیدم و گفتم : مسخره نباش سامان من …

سامان آشفته حال میان حرفم دوید و گفت ، تو چی . چرا به خاطر اتفاقی که هنوز نیفتاده عزا گرفتی ؟ از آزار دادن من لذت می بری ؟

با لحنی عصبی بر سرش فریاد زدم : آره دارم لذت می برم . نمی بینی .

سامان ملتمسانه نالید ، رز خواهش می کنم حتی اگه فقط یک روز ، فقط یک روز از پیمونه ی عمر تو یا من باقی مونده باشه می خوام که در کنار هم باشیم .

نگاه به اشک نشسته ام را از صورت او گرفتم و زیر لب زمزمه کردم : اما من می خوام اگه آخرشه در کنار پدر و مادرم باشم .

این را گفتم و برای پایان دادن به آن گفتگوی تلخ و غم انگیز از اتاق بیرون رفتم . آن شب یکی از درازترین شب های عمرم بود حتی برای یک لحظه ی کوتاه مژه بر هم نگذاشتم . مدام با خاطرات تلخ و شیرینم کلنجار رفتم گاهی اشک ریختم و گاهی از یادآوری شیطنت های سامان میان گریه ، به خنده افتادم . سحر که دمیده شد بدن بی حس و حالم را از روی تخت پائین کشیدم و به سمت پنجره رفتم پرده را که کنار زدم از دیدن برف زیبایی که در حال باریدن بود بی اختیار آه کشیدم . اولین شبی که به ایران آمدم هم برف می بارید از یادآوری آن خاطره لبخند محزونی روی لب هایم نشست . پالتوم را روی شانه هایم انداختم و از در منتهی به تراس بیرون رفتم . هوا هنوز گرگ و میش بود اما دانه های درشت برف در روشنایی کمرنگ سپیده دم حتی رویایی تر از روز به نظر می رسید . چراغ های فانوسی شکل باغ از آن بالا ، درست مثل ریسه هایی از نور به هم متصل بودند دانه های برف در شعاع نورهای زرد رنگشان چون شبپره های در حال پرواز به نظر می رسید . روی شاخه های لخت درختان باغ ، روی مخروطی های بلند سرو و کاج لایه ای از برف بود و شاخه های ظریف تر به پائین سر خم کرده بودند . منظره از ان بالا به قدری زیبا و بدیع بود که چون رویایی سفید به نظر می رسید . این آخرین صبح من در آن خانه و در آن سرزمین چهار فصل زیبا بود باید با تک تک لحظاتش خداحافظی می کردم . می رفتم اما می دانستم که روحم را در ان خانه جا خواهم گذاشت شاید در آن تراس و در کنار آن منظره ی با شکوه .

اشک هایم را با سرانگشت به عقب راندم و با آهی عمیق به اتاق برگشتم . آرام آرام چون شبحی سرگردان در اتاق می چرخیدم باید همه چیز را به ذهن می سپردم . همه چیز را لمس می کردم . می بوئیدم . باید گنجینه ی خاطراتم را برای یک سفر دور و دراز به صندوق خانه ی قلبم می سپردم . گیسوان مادر . کتاب هایش . همه چیز . خدایا همه چیز .

آرام آرام وسایلم را داخل چمدانم جا دادم و آن را آماده کنار در گذاشتم وقتی برای خوردن صبحانه به طبقه پائین رفتم تمام اهل خانه دور هم جمع بودند همه به نوعی در تلاش بودند طوری رفتار کنند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اما خیلی هم در ایفای نقششان موفق نبودند . زن دایی مثل همیشه انتهای میز برایم جا باز کرد و با عجله فنجانی چای شیرین کرد . لبخندی به لب زدم و زیر لب از او تشکر کردم . جرعه ای از چای شیرینم نوشیدم و فنجان را بار دیگر داخل بشقاب روی میز گذاشتم . احساس می کردم نگاه همه به روی من دوخته شده . سرم را بالا گرفتم پدر بزرگ بالای میز و درست رو به روی من نشسته بود برای اولین بار بود که می دیدم او صبحانه اش را بیرون از اتاقش و در جمع خانواده می خورد نگاهم به سمت سامان چرخید سمت راست من در طول میز نشسته بود سرش پائین بود و بی هدف با قاشق استکان چای اش را هم می زد . نیم رخ زیبایش آرام و متفکر به نظر می رسید امیدوار بودم که واقعیت را پذیرفته باشد بنابراین سرم را پائین انداختم و برای اعلام تصمیمم سینه ام را صاف کردم ، می بخشین من … من می خواستم یه چیزی بگم .

همه نگاه ها به جز نگاه سامان به سمت من چرخید و جنبش دست ها و دهان ها متوقف شد . زن دایی سمیرا با لحن مهربانانه ای گفت ، بگو عزیزم . سرم را بالا گرفتم و نگاهم را یک دور کامل دور میز چرخاندم بعد لب هایم را با زبان خیس کردم و گفتم ، من … من امروز بر می گردم امریکا . هیچ صدایی از گلوی هیچ کس خارج نشد و من ادامه دادم : از سهراب خواهش کرده بودم برام بلیت بگیره ساعت دو پرواز دارم .

سامان به یکباره از پشت میز بلند شد و در سکوت بدون اینکه حتی نگاهی به سمت من بیاندازد سالن را ترک کرد . قلبم از غم فشرده شد اما دندان روی جگر گذاشتم و خم به ابرو نیاوردم . من تصمیمم را گرفته بودم و هیچ چاره ی دیگری هم نداشتم زن دایی دستش را روی دستم گذاشت و با لحن دلسوزانه ای گفت ، رز ، عزیزم …

فرصت ادامه دادن به او ندادم میان حرفش دویدم و گفتم : نه زن دایی جان . من تصمیم خودم را گرفتم . اینجا و در کنار شما بهترین لحظه ها را گذروندم . اما باید به کشورم برگردم . امیدوارم من را درک کنید .

قبل از اینکه بغض یکبار دیگر پنجه بر گلویم بفشارد از جایم بلند شدم و ادامه دادم : اگه فرصتی باقی باشه باز هم به ایران برمی گردم و به خاطر همه چیز … از شما ممنونم .

این را گفتم و برای رفتن به اتاقم از پله ها بالا رفتم . همان طور که از خدا می خواستم کسی به دنبالم از پله ها بالا نیامد و من آخرین قطره های اشک را در تنهایی و سکوت اتاقم ریختم . ساعت کمی از ده گذشته بود که برای رفتن آماده بودم جعبه مقوایی کفش را که دستمال گیسوان مادر در آن بود برداشتم و شاخه های رُزی را که برایم یک دنیا ارزش داشت با احتیاط داخل آن چیدم . یادگار کوچکی از عشق بود که همراه خودم به خانه می بردم آن را به دقت لابه لای لباس هایم در چمدان جا دادم و بعد دیگر آماده ی رفتن بودم می دانستم که هر چقدر بیشتر بمانم دل کندن برایم سخت تر خواهد بود بنابراین بدون هیچ نگاه آخری ، چمدانم را برداشتم و از اتاق خارج شدم .

از پله ها پائین می آمدم که همه با دیدنم از جا بلند شدند و سرپا ایستادند با یک نگاه اجمالی جای خالی سامان را حس کردم و همین طور پدر بزرگ ، پدر بزرگ هم در آن جمع خانوادگی غایب بود . صهبا با چشم هایی گریان خودش را به بازوی مادرش چسبانده بود . دست های دایی کامران در جیب های شلوارش بود من را که دید نگاهش را به روی کفش هایش پائین انداخت . سرم را به زیر انداختم و پله های باقی مانده را پائین آمدم . زن دایی سمیرا اولین نفری بود که بی تابانه خودش را به من رساند .

درست مثل اولین لحظه ی دیدارمان .

چمدان را کنار پایم روی زمین گذاشتم و او با چشمانی به اشک نشسته دست هایم را در دست گرفت نگاهش را در نگاهم دوخت و گفت ، عزیزم حالا برای تصمیم گرفتن زوده .

تصویر او آرام آرام پشت هاله ای از اشک تار شد وقتی سکوتم را دید با لحن بغض گرفته ای زیر لب نالید ، تو مثل دختر من می مونی .

من هم آهسته زیر لب زمزمه کردم ، شما هم برای من مثل مادر بودید . از شما ممنونم .

دست دور گردنش انداختم و لحظه ای بی صدا اشک ریختم . سرم روی شانه ی زن دایی بود و او همان طور که آرام آرام بر سرم دست می کشید کنار گوشم زمزمه کرد : اون دوستت داره .

بغض چانه ام را لرزاند آرام زیر لب نالیدم : می دونم .

– پس چرا …

خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و نگاهم را پائین انداختم : نمی دونم .

صدای سامان نگاه همه ی ما را به سمت در ورودی کشاند .

– ماشین آماده است .

نگاهش کردم روی موها و سَر شانه هایش برف نشسته بود برای لحظه ای کوتاه نگاهمان در هم تلاقی کرد اما او بود که باز نگاه از من برید و از در بیرون رفت لحظه ای به جای خالی او چشم دوختم و بعد نگاهم را به سمت بقیه چرخاندم .

– می خوام خواهش کنم همین جا از هم خداحافظی کنیم . نمی خوام کسی برای بدرقه ی من به فرودگاه بیاد . اینجوری … خداحافظی برام راحت تره .

صهبا گریان به سمت من دوید و در بغلم گرفت آیدا هم آمد و بعد آرش و سهراب . دایی ها و زن دایی نسرین .

برای خداحافظی از پدر بزرگ به اتاقش رفتم در زدم و وارد اتاق شدم . کنار پنجره پوشیده در همان ربدوشامبر کشمیر زرشکی رنگ ، عصا در دست ایستاده بود . درست مثل روز اولی که او را دیده بودم . اما این دیدار چقدر با اولین دیدارمان فرق داشت . حالا می دانستم که بعد از این لحظه هایی خواهد بود که دلم برایش تنگ خواهد شد . در کنار او با گامی فاصله پشت پنجره ایستادم و احساسم را با تمام صداقتم برایش اعتراف کردم ،

دلم براتون تنگ می شه پدر بزرگ .

پدر بزرگ هیچ حرفی نزد حتی از جایش تکان هم نخورد همان طور خیره به منظره ی برفی بیرون نگاه می کرد آرام از پشت سر بر شانه اش بوسه ای زدم و زیر لب زمزمه کردم : خداحافظ پدر بزرگ .

برای رفتن روی پاشنه چرخیده بودم که صدایش نگاهم را بار دیگر به سمت خود کشاند .

– به توران گفتم اتاقتو دست نخورده نگه داره .

بغض راه گلویم را فشرد آهسته زیر لب زمزمه کردم : حتما .

بعد با عجله یک بار دیگر پشت شانه اش را بوسیدم و از اتاق خارج شدم . سامان چمدانم را به ماشین منتقل کرده بود همه برای بدرقه ام تا بیرون در باغ آمدند هنوز برف می بارید باز بدون اینکه آخرین نگاهی داشته باشم به سرعت روی صندلی عقب ماشین نشستم . سامان پشت رُل نشسته بود دایی کامران هم کنارش نشست و زن دایی روی صندلی عقب به من پیوست . سامان بلافاصله حرکت کرد و من چشم هایم را به روی هم گذاشتم .

ساعت یازده و نیم نوبت دکتر داشتیم جواب آزمایشم را گرفته بودم و می بایست آن را به دکتر متخصص نشان می دادیم با وجودی که امیدی نداشتم اما قلبم مضطربانه می تپید آن قدر که فشار خونم پائین افتاده بود و دست و پایم سرد و مرتعش شده بود . داخل اتاق دکتر در کنار زن دایی نشسته بودم و او دست سردم را در میان دستانش می فشرد . تا زمانی که دکتر برگه های آزمایش را زیر و رو کرد وبعد از برداشتن عینک از چشمش ، سرش را بالا گرفت هزار بار مُردم و باز زنده شدم . اولین کلمه که از دهان دکتر خارج شد آه از نهاد زن دایی بلند شد و بی حال به پشتی صندلی تکیه داد .

– خدا را شکر … خوشبختانه مشکل از مغز استخوان نیست .

یقینا در آن لحظه هیچ حسی نمی توانستم داشته باشم انگار که مغزم فلج شده بود آن قدر گیج بودم که لغات فارسی باز برایم بیگانه شده بودند نیاز به مترجم داشتم . کلمات را می شنیدم اما معنایشان برایم ثقیل و دور از ذهن بود دایی کامران ذوق زده نگاهی به سمت من و زن دایی انداخت و گفت ، خدا رو شکر .

و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد : خوب پس … مشکلش چیه آقای دکتر ؟

دکتر برگه ی آزمایش را کنار دستش روی میز گذاشت و گفت ، وا… علت دقیقش که مشخص نیست اما همین که مشکل از مغز استخوان نبوده یعنی اینکه هر چی باشه ان شاءا… درمان پذیره .

زن دایی از پشتی صندلی کنده شد و با لحن بغض آلودی رو به آسمان گفت : خوب خدا رو شکر .

دکتر نفس عمیقی کشید و ادامه داد : البته بنده نمی تونم دقیقا خدمتتون عرض کنم که درمان چقدر ممکنه طول بکشه . ایشون باید تحت نظر پیگیر پزشک متخصص باشن و هر ماه برای تعیین درصد پلاکت خونشون آزمایش بدن .

دایی کامران با لحن نامطمئنی پرسید : یعنی … ممکنه خطرناک باشه ؟

دکتر لبخندی به لب زد و گفت ، ان شاءا… که این طور نیست . عرض کردم خدمتتون باید خدا را شکر کرد که مشکل از مغز استخوان نیست .

انگار در عالم دیگری سیر می کردم اصلا نفهمیدم کی از اتاق دکتر خارج شدیم . بیرون در اتاق زن دایی چنان شادمانه بغلم کرد و گونه هایم را بوسید که نفسم بند آمد در آن لحظه نگاهم فقط به سامان بود که آن سوی راهرو به دیوار تکیه داده بود با دیدنمان سست و نامطمئن از دیوار کنده شد . زمانی که درخشش اشگ را در چشمانش دیدم بی تابانه سر در آغوش زن دایی فشردم تحمل نگاه کردن در آن نگاه شوریده را در خود نمی دیدم .

هنوز گیج ومنگ بودم . نفهمیدم دایی و زن دایی کجا غیبشان زد و من نشسته به روی صندلی جلو ، در کنار سامان کجا می رفتم . نگاهش کردم . عمیق و طولانی . برگشت و نگاهم کرد . عمیق و طولانی . طوری که گونه هایم از حرارت شرم داغ شد نگاهم را از نگاهش بریدم و زیر لب پرسیدم : کجا می ریم ؟

سامان با لحنی جدی جواب داد : می ریم جایی که هیچ چشم نامحرمی نباشه تا من بتونم تو رو حسابی ادب کنم نگاهی روی صفحه ساعتم انداختم از دوازده و نیم گذشته بود باید برای رسیدن به فرودگاه عجله می کردم آهسته و محتاط زیر لب گفتم : لطفا برو فرودگاه .

سامان ناباورانه نگاهم کرد : پرت و پلا نگو رز . من اعصاب درستی ندارم .

بی اینکه نگاهش کنم با لحنی جدی جواب دادم : پرت و پلا نیست سامان . لطفا برو فرودگاه .

سامان خشمگین لب هایش را به روی هم فشرد و بعد کم کم سرعت ماشین را کم کرد وقتی ایستاد دست هایش را روی فرمان گذاشت و به سمت من چرخید .

– رز !

نگاهش نکردم . نه جراتش را داشتم نه تحملش را . دوباره تکرار کرد :

به من نگاه کن رز .

از جایم تکان نخوردم ناگهان صدای فریادش من را از جا پراند .

– مگه با تو نیستم لعنتی . مگه کری ؟

در واکنشی عصبی و بی اراده به سمتش چرخیدم و با لحن بغض آلودی بر سرش فریاد زدم : سر من داد نزن سامان .

سامان دست هایش را به نشانه ی تسلیم مقابل سینه اش گرفت و گفت ، خیلی خوب ، خیلی خوب . فقط بگو چرا ؟

خیره در نگاه بی تابش جواب دادم : چون عقلم هنوز میگه این بهترین کاره … من مریضم سامان . اصلا معلوم نیست کی خوب بشم . شاید هم هیچ وقت …

سامان میان حرفم دوید و گفت ، مزخرف نگو .

ملتمسانه نگاهش کردم و گفتم : مزخرف نیست سامان . تو استحقاق خوشبخت شدن را داری .

سامان با لحن کلافه ای زیر لب نالید ، مزخرفه رز مزخرفه . به من بگو دلت … دلت چی می گه ؟

نگاهم را از نگاهش بریدم و با لحن محزونی زیر لب زمزمه کردم ، دلم می گه برو فرودگاه .

سامان لحظه ای مایوسانه نگاهم کرد بعد با غیض دنده را جا به جا کرد و گفت : باشه اگه دلت اینو می گه باشه فقط امیدوارم این عقل سلیمت به این زودی ها متوجه اشتباهش نشه چون تازه اون وقته که می فهمی چی به روز دل من آوردی .

ماشین را به حرکت در آورد و برای پایان دادن به بحث دکمه روشن پخش ماشین را فشرد . صدای موسیقی آن قدر غم انگیز بود که اشک هایم بی اراده جاری شدند .

همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست

اگر این آخر و این عاقبت بود بجز افسوس هوایی در سرم نیست

همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتن ولی این دل ما رو همون که فکر نمی کردیم سوزوندش

خیال کردم که این گوشه کنارا یکی داره هوای حال ما رو

یکی در این میون دلسوز ما هست نداره آرزو آزار ما رو

یه روز دور و برم صد تا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنها

بی اراده نگاهم به سمتش کشیده شد آرنج دستش را به لبه ی پنجره ماشین تکیه داده بود و پشت دستش را جلوی دهانش گرفته بود پهنای صورتش از اشکی بی صدا خیس بود . فقط خدا می دانست که چقدر دوستش داشتم اما خودخواهانه بود اگر یک فرصت دیگر برای فکر کردن بیشتر به او نمی دادم . با دلی مالامال از غم سرم را به شیشه ی سرد پنجره تکیه دادم و تا رسیدن به فرودگاه چشم هایم را به روی هم گذاشتم . سکوت قهر آلود و حزین سامان تا داخل سالن انتظار فرودگاه ادامه داشت . بعد چمدانم را روی زمین گذاشت و مقابلم ایستاد . در نگاه آشنایش سرزنشی آشکار موج می زد . تحملش را نداشتم تحمل آخرین نگاه را نداشتم ، سر به زیر انداختم و زیر لب زمزمه کردم : قهر نباش سامان همه اش به خاطر خودته .

سامان بالاخره لب باز کرد : اگه خاطرم ذره ای برات ارزش داره ، نرو .

بغضم را با آب دهانم فرو دادم و گفتم ، نه سامان . تو الان با احساست داری تصمیم می گیری . تنها که شدی خوب فکر کن اگه هنوز عاشق بودی زنگ بزن . اون وقت برمی گردم .

سامان لب هایش را روی هم فشرد و با تاسف سرش را تکان داد آهسته زیر لب زمزمه کرد : دیوونه .

من ناگهان برای برداشتن چمدانم خم شدم . هیچ نگاه آخری در کار نبود چون از توانم ساخته نبود چمدانم را برداشتم و بدون خداحافظی از او جدا شدم . سنگینی نگاهش را پشت سرم حس می کردم اما جرات نگاه کردن دوباره را نداشتم .

برای کنترل مدارکم در صف ایستاده بودم آن قدر حواسم پرت بود که وقتی نوبتم رسید متوجه نشدم گویا مرد جوانی که پشت شیشه نشسته و مسئول کنترل مدارک مسافران بود یک بار دیگر صدایم زده بود اما من متوجه نشده بودم با صدای جیغ مانند خانم جوانی از جا پریدم و به سمت صدا چرخیدم : خانم با شماست .

به خودم آمدم و نگاهم به سمت مرد جوان چرخید با لحنی کلافه تکرار کرد : لطفا مدارکتون خانم .

و بلافاصله انگلیسی اش را گفت . با عجله سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و مدارکم را از داخل کیف دستی ام بیرون کشیدم وقتی آنها را از سوراخ نیم دایره ای شکل شیشه به دست مرد جوان دادم نگاهم بار دیگر به سمت خانم جوانی که صدایم زده بود چرخید. اما فقط می توانستم نیم رخ اش را ببینم هنوز نگاهش می کردم که برگشت و نگاهم کرد شناختمش . اشتیاق بود.او لبخند کمرنگی به لب زد و جهت نگاهش را تغییر داد اما بلافاصله انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد باز برگشت و شگفت زده نگاهم کرد.

– رز ؟! …دختری از نیویورک؟!

لبخند به لب سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و او از همراه کنار دستی اش جدا شد و مشتاقانه به سمت من آمد من هم قدمی به سمتش برداشتم .لحظه ای بعد دست هایمان در دست یکدیگر بود .

– تو کجا غیبت زد دختر. نه زنگ زدی ، نه دیگه یادی از ما کردی . بی معرفت بودی ها.

سری تکان دادم و گفتم : نه من …دزد کیفم را زد .شماره ی شما را گم کردم.

اشتیاق نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت ، عوض شدی ! نشناختمت … موهاشو . چقدر مشکی بهت می یاد خودمونیم با ایرونیا پریدی خوشگل تر شدی .

از حرفش به خنده افتادم خواستم حرفی بزنم که مرد متصدی صدایم زد : خانم مدارکتون.

دست اشتیاق را به گرمی فشردم و برای تحویل گرفتن مدارکم رفتم .هنوز آنها را داخل کیفم نگذاشته بود که اشتیاق باز دستم را گرفت و من را از داخل صف بیرون کشید . فقط فرصت کردم چمدانم را از روی زمین بردارم.

– خوب حالا تعریف کن ببینم خونواده ی مادرت را پیدا کردی ؟

سری تکان دادم و گفتم : آره.

اشتیاق علاقمندانه پرسید : خوب چی شد ماچ و موچ و آشتی یا زدین به تیپ هم .

از حرفش به خنده افتادم و گفتم : نه ماچ و موچ وآشتی .

– خوبه . پس الان داری برمی گردی خونه ؟

آهی کشیدم و گفتم : آره … تو چی می خوای بری امریکا ؟

اشتیاق دستی در هوا تکان داد و گفت : نه بابا اومده بودم بدرقه . داداشمو که یادته .

سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم : اشکان ؟!

– آره . خود نامردشه . می دونی آخر خاله هه کار خودشو کرد . دختره رو بست به ریشش و حسابی یارو رو خر کرد . رفتن که برن امریکا ماه عسل . فکر کنم با هم همسفرید .

با وجودی که سعی می کردم به آنچه پشت سر گذاشته بودم فکر نکنم اما حرف ها و شلوغ بازی های اشتیاق من را بی اختیار به یاد سامان می انداخت . لبخند کمرنگی به لب زدم و گفتم : عروسی کرد ؟

اشتیاق سرش را تکان داد و گفت : آره . عروسی کرد . تو چی این مدت اینجا بودی هیچ مردی رو خر نکردی ؟

از حرفش به خنده افتادم و گفتم : چرا کردم .

اشتیاق هیجان زده چشمک زد ! ایول بابا . از اون سر دنیا اومدی تورتو پهن کردی دیگه . حالا کوش این : غرب زده ؟

– کی ؟

– بابا نامزدت ، شوهرت ، چه می دونم همون که میگی خرش کردی دیگه .

آهی کشیدم و گفتم ، هیچ اتفاقی نیافتاد. می بینی که دارم بر می گردم خونه.

اشتیاق مایوسانه پرسید، اِ پس چرا؟

صدای زنگ کوتاه موبایل را که شندیم از اشتیاق معذرت خواستم وآن را از داخل جیبم برداشتم. شماره سامان بود قلبم باز غریبانه به تپش افتاد. تک تک آن کلمات نوشته شده برای روح در بند کشیده ام مثال ضربه تبری بود که بر رهایی اش پای می کوبید.

دیگر زمانی برای خواستن تو بر من نمانده

اما هنوز از پشت نگاهم خواهان توام

و تو بی رحمانه نگاهم را می کشی

با همه سکوتم تو را فریاد می زنم

و تو فریادم را نمی شنوی

درد دوری تو ،دلم را در سینه می فشارد

و ژاله را به چشمانم هدیه می کند

آیا ترانه عشق را از چشمانم خواهی خواند

و شعر وفا را زمزمه خواهی کرد

کاش تو همنفس با من فریاد می زنی

“دوست داشتن را”

از وقتی رفتی دارم فکر می کنم،زنگ زدم بهت بگم هنوز عاشقم . برگرد.”

باز هوای سامان به جانم افتاد و آشفته ام کرد هنوز نگاهم روی صفحه روشن موبایل بود که اشتیاق سرش را به سرم نزدیک کرد و گفت،چیه ناقلا.نکنه طرف زنگ زده که این طور داری سرخ و سفید می شی.خوب تو که این قدر دوستش داری پس چرا داری می ری؟

نگاه درمانده ام را به صورتش دوختم لبخندی مطمئن به لب زد و گفت،نترس بابا ،مردای ایرانی وقتی خر می شن خیلی خوب می شن. برو…برو بچسب بهش نذار از دست بره.

دلم به سرکشی افتاده بود مردد نگاهش کردم که گفت:شک نکن. رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. دوستش داری جونم اونم که پیداست هلاکته.پس دیگه معطل چی هستی؟

با وجودی که دلم به سویش در پرواز بود برای لحظه ای کوتاه چشم هایم را بستم و بعد زیر لب زمزمه کردم:صبر میکنم.

اشتیاق به خنده افتاد و گفت:آفرین…ایول به خودم دیدی چطور از راه بدرت کردم.

همراه اشتیاق صداش زد و او از من عذر خواست با حواسی پرت چمدانم را دنبال خودم کشیدم و گوشه ای منتظر ایستادم.دقایقی بعد هواپیما حرکت کرد و بعد من جواب سوالم را گرفتم.

به درستی تصمیمی که گرفته بودم اطمینان نداشتم اما چه کنم که تسلیم خواسته قلبم شده بودم. لحظاتی بعد دیگر زمانی هم برای جبران باقی نمانده بود مسوول اعلام پروازها ،پرواز هواپیمایی که من مسافرش بودم اعلام کرد و من با زانو هایی مرتعش راهی را که انتخاب کرده بودم در پیش گرفتم. هیچ نمی دانستم که اگر آن طور که دلم در تمنایش بود سامان را ایستاده در انتظار خودم نمی دیدم می بایست چه می کردم.

تمام بدنم قلب شده بود و می تپید به روی بالاترین پله، پله برقی که ایستادم زانو هایم از شدت شوقی دیوانه کننده از درون لرزیدند. سامان آنجا بود. آن پایین .پشتش را می دیدم با گام هایی سنگین آرام،آرام در حال دور شدن بود با عجله از پله ها شروع به پایین آمدن کردم و به دنبالش دویدم. صدا انگار صدای خودم نبود وقتی که صدایش زدم:سامان.

ایستاد . خشک شد . چقدر گوش هایش تیز بود . میان آن همه سر و صدا . اما نه راه افتاد شاید برای برداشتن چیزی از جیبش ایستاده بود . قدم دیگری به جلو برداشتم و صدایش زدم . با عجله مثل برق گرفته ها برگشت . نگاهش دقیقا به سمت صدا چرخید و بعد در نگاه منتظر من گره خورد . چقدر لحظه ی دیدار پر حرارت بود . گرم شدم .

در یک لحظه هر دو با هم از جا کنده شدیم هر چقدر به هم نزدیکتر می شدیم خیسی چشمان پر اشکش دیوانه ترم می کرد دسته چمدان را رها کردم . به سمتش دویدم و بغلش کردم . محکم و پر مهر.

سامان با لحن مرتعشی کنار گوشم زمزمه کرد :

رز یعنی هوار تو سرت با این بغل کردنت تو که لِه ام کردی رفت جون داداش نقطه چینم در اومد باز خوبه اینجا شلوغ بود صدا به صدا نرسید وگرنه حالا همه با انگشت نشونم می دادن و می گفتن نقطه چینو … نقطه چینو . حلقه دست هایم را از دور گردنش رها کردم با پشت انگشت اشاره خیسی زیر چشمش را پاک کرد . بعد ناگهان مچ دستم را گرفت و من را به دنبال خودش کشید : بیا ببینم .

– کجا سامان … چمدونم .

سامان ایستاد به عقب برگشت و با اخمی واقعی جواب داد : می ریم جایی که هیچ چشم نامحرمی نباشه تا من بتونم حسابی ادبت کنم .

صدای آشنای اشتیاق نگاه هر دویمان را به سمت خود کشاند او چمدانم را کنارم روی زمین گذاشت و برگه ی کاغذی را به سمتم گرفت : شماره تلفن و آدرسمه . آشنا شدن بیشتر با چنین عُشاقی برای ما سوخته دلام بد نیست .

لبخند به لب کاغذ را از دستش گرفتم و گفتم : اونی که می گفتم خرش کردم همینه . ازت ممنونم .

اشتیاق همین طور که دور می شد دستی در هوا تکان داد و گفت ، قابلی نداشت … بپا دزد نزنه .

هنوز برایش دست تکان می دادم که سامان دستم را کشید و گفت ، جون ؟! چی شنیدم ؟ بیا دیگه واجب شد ادبت کنم … بیا باید با همون هواپیما می رفتی بدبخت ، چون خوابای بدی برات دیدم .

همین طور که دنبالش کشیده می شدم گفتم ، اگه بگم دوستت دارم چی ؟

سامان به سمت من برگشت لحظه ای نگاهم کرد بعد دستش را روی سرش گذاشت و گفت ، ای وای هوار به سرم شد رفت . ماشینو بد جا پارک کردم .

و من میان خنده باز به عقب برگشتم و ملتمسانه نالیدم : سامان چمدونم .

 

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی