مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

رمان مکافات روزگار بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵
رمان نفرین ایندرا از نارینه برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk
رمان نفرین ایندرا از نارینه
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم سینمایی “ضیافت” با کیفیت عالی
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان ایرانی مکافات روزگار

دانلود رمان ایرانی مکافات روزگار

روستایی سرسبز با مردمانی شاد در دل کوههای دماوند، جایی که چشمه سارها و جویبارهای زیبایش تابلوی زیبای طبیعت را در دل کوه نقاشی کرده بود. روستایی با مردمان خونگرم و البته صمیمی، مردمانی شاد که هر عید بهانه ای می شد برای جشن گرفتن در روستا. روستای »ییلاق « حدود ۵۰ خانوار جمعیت داشت که به دلیل آب فراوان و بیشه های سرسبز مشرف به روستا از وضع مالی خوبی برخوردار بودند.
از دیگر شاخصه های مردم روستا این بود که تا آن زمان اجازه نداده بودند پای ویلا و قصر سازان به روستای آنها باز شود و روستا با همان ساخت و سازهای قدیمی اش پذیرای گردشگران و کوهنوردانی می شد که هر چند وقت یک بار از آن روستا عبور می کردند. حدود سال ۵۰ بود که عصر یک روز تابستان یک اکیپ کوهنوردی وارد روستا شد و اعضای گروه تصمیم گرفتند شب را در روستا سپری کنند.
در میان اعضای گروه جوان ثروتمندی به نام سپهر حضور داشت که در واقع تمام مخارج کوهنوردی را تأمین می کرد. سپهر با حاج اسماعیل که کدخدای روستا بود صحبت کرد و قرار شد در خانه داوود، یکی از اهالی روستا ساکن شوند. داوود پیرمردی بود که سال قبل از درخت گردو افتاده بود و از دو پا فلج شده بود، کدخدا فکر کرد با این کار می تواند کمکی به او کرده و حداقل مخارج برداشت محصول امسال باغش را به دست آورد. او با سپهر قرار بسته بود که بابت یک شب استراحت و صرف شام مبلغی به داوود بپردازند و سپهر پس از این که از وضع داوود با خبر شده بود، حتی پیشنهاد رقم بالاتری را داد که کدخدا نپذیرفت. گروه کوهنوردی در خانه داوود ساکن شدند، خانه ای دو طبقه قدیمی ولی زیبا با حیاطی بزرک که یک حوض به شکل قلب هم در وسط آن بود.

دور تا دور حیاط را درختهای سیب و گیلاس پر کرده بود، پدر داوود کدخدای قبلی روستا بود و خانه او از جمله خانه های بزرگ روستا به حساب می آمد.
اتاقهای طبقه بالا که با یک راهرو رو به حیاط به هم وصل می شد، در اختیار گروه کوهنوردی قرار گرفت. هوا کم کم تاریک می شد که اعضای گروه لباسهای کوهنوردی خود را عوض کردند و برای صرف شام و نماز به طبقه پایین دعوت شدند. سپهر بعد از وضو چند لحظه ای کنار حوض نشست، او به رغم این که از خانواده ای ثروتمند بود، اما به مسایل مذهبی اهمیت خاصی می داد، چراغهای اتاق پایین که بزرگتر از سایر اتاقها بود روشن شده بود و تحرک دو نفر که مشغول چیدن سفره بودند به چشم می خورد. از جایش برخاست و به اتاق نزدیک در رفت، بعضی از بچه ها نمازشان را تمام کرده بودند و به طرف اتاق دیگر در حال حرکت بودند.

دانلود در ادامه مطلب

تبلیغات



ads

ads
نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی