مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

رمان و داستان بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان اعتراف عاشقانه 

خلاصه ی از داستان رمان:

دااستان دباره ی دختریه به اسم ساغرکه مادرشو از دست داده و با نا پدریش زندگی می کنه
ناپدریش می خواد برای عمل پاهاش به مدت یه سال بره خارج از کشور و از ساغر می خواد که تواین یک سال با پسرش که اسمش سامانه زندگی کنه و….

دانلود رمان حلقه گمشده

دسته بندی : رمان،رمان عاشقانه ایرانی،دانلود رمان جدید تاریخ : یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

نام رمان : حلقه گمشده

نویسنده : محمد علی سجادی

همین که عکس «او» در عینک سیاهش افتاد، ایستاد. صورت و حالتش همان بود انگار، ولی نه در آن لباس: روپوش روسری سفید. برشت تا باور کند خواب و خیال نبوده. داغ شد؛ نیرویی ناشناخته، کپک ته نشین شده ی ته وجودش را شکافت و بالا آمد. چرخید. نبود. جز خودش در شیشه ی تیره و تار لباس فروشی. پیش از این هم چندبار برای پیدا کردن آن زن قرمز پوش مجنون، دور مجسمه ی فردوسی، پرپر زده بود بی حاصل. تندی دویده سمت خودرواش که از ترس ماموران راهنمایی و رانندگی توی کوچه ای پنهانش کرده بود. نرسیده به خیابان شهید نجات االلهی پیچید به وچه. سوار رنوی کرم رنگش شد. خیره ماند به عکس برگردان پلنگ سیاهی که به گوشه ی راست شیشه ی جلو چسبیده بود. با نیش استارت، پلنگ غرید انگار. لرزید. تنظیم موتورش به هم خورده بود. وارد خیابان که شد، راند سمت چهرراه ولی عصر. از روی پل حافظ که بالا رفت، به یاد آورد باید از همان اول به خیابان نجات اللهی می رفت و می زد به کوچه پس کوچه ها. چون بی اختیار وارد طرحترافیک شده بود. نمی توانست برردد. گاز داد و از روی پل گذشت. کامیونی هیجده چرخ، تیره و خاک آلود، توی سرازیری نفسش را بند آورد یک باره. جرئت سبقت گرفتن نداشت. گذاشت تا سنگین و تنبل دور شد. نشد نفس تازه کند. مامور راهنمایی و رانندگی توی قاب خودرواش هجوم آورد:« کجا بود این لعنتی؟» پیاده که شد پوزه ی خودروی راهنمایی و رانندگی را دید سر کوچه ی تنگ، نزدیک چهارراه ولی عصر که به او پوزخند زد انگار. این طور پنهان شدن به نظرش ریا کارانه آمد. ایستاد برابر مامور. اهل التماس کردن نبود. با حرص، برکه ی جریمه را رفت و راند سمت میدان انقلاب. میلی درونی او را می کشاند طرف دانشگاه: نرده های سبز. پریدن از روی میله ها. چه طور توانسته بود؟ و آن روز بارانی؟
« می خوام خودمو بکشم.!»
میدان انقلاب هنوز از هیاهوی و آتش می سوخت در حافظه اش. توی خیابان بلوار، قدم به قدم خاطره ها نگاهش می کردند. لا به لای تار عنکبوت شاخه ها، به جست و جوی گنجشک های گمشده گشت. و کلمه ی میچکا شیرین نشست در خیالش. از میدان ولیعصر که می گذشت، باز هم مامورن راهنمایی و رانندگی موی دماغش شدند. کم مانده بود از کوره در برود.
« می خوام خودمو بکشم!»
صورت عروسکی او را به یاد آورد که به رنگ لباس استاد زیوری بود. استاد، خوش پوش و جوان، با صورتی دو تیفه، تخت و خوشگل، چشم های آبی روشن، انگشتش را مثل نیزه ای طرف نیلوفر سعادتی نشان رفته و گفته بود « من استادتونم، نه معشوقه تون!» تصویر نیلوفر ترک برداشت.
« می خوام خودمو بکشم!»
خودش را به یاد آورد بی چشم بستن: موهایی سیاه، چشم های هوشیارش توی آن صورت کشیده، استاد زیوری را مذمت کرد. باصدایی تیز و رسا گفت:
– شما این همه در باب عشق و عرفان داد سخن می دین، اون وقت اظهار علاقه ی صادقانه ی این دختر عاشقو کفر و خطا می دونین؟
و به موقع روی پدال ترمز کوبید و در محاصره ی خودروهای دیگر، پشت چراغ قرمز ماند. سرخی چراغ با صورت استاد زیوری به هم آمیخت. عروسک شکسته، پقی ترکید. هق هقش همه را متاثر کرد و از ملاس بیرون زد و او بُراتر از قبل، عمل استاد زیوری را خودنمایی قلمداد کرد و استاد را وادار کرد تا زخم خورده و خونی فریاد بزند« برو بیرون.» و شیشه ها بلرزد. رای رسیدن به نیلوفر از محوطه ی چمن گذشت و از نرده های سبز پرید و عابران را متعجب کرد. نیلوفر تندی از کنارش گذشت. با یک پرش خودش را رساند به او. صداش کرد. نیلوفر اعتنایی نکرد. همان طور سر کنده می رفت. به یک آن بازوی چپ نیلوفر را گرفت و از پشت سر، چرخاند طرف خودش. چشم های سرخ و پر از اشکش، پس تارهای کمی بورش پیدا و ناپیدا بود. ملتهب، دست او را پس زد و خواست تا ولش کند و بگوید:« می خوام خودمو بکشم!»
تردید در لحن دردناکش نبود انگار. با این حال سعی کرد جدیش نگیرد. اما نیلوفر جری تر از پیش فریاد کشید که این کار را خواهد کرد. روجا خودش را نباخت، با همان لحن پیشین پرسید که « چه طوری؟» و نیلوفر که می لرزید، کلمه ها را خورده و نخورده گفت:« هر طور که بشه.» پس آن صدای ظریف، وجود خرُد شده ای را که دست و پا می زد، حس کرد. با این حال تغییر حالت نداد. به شوخی گفت:« بفرما ببینم می تونی یا نه؟!» نیلوفر سراپا احساس، نگاهی کرد به هجوم خودروها ریزو درشت در خیابان شاه رضا. کامیونی تنوره کشان راه باز می کرد و می آمد سمت میدان بیست و چهار اسفند. مصمم شد. از پل عابر پیاده که رد شد و پا تو خیابان گذاشت. در مسیر کامیون هیجده چرخ که نعره کشان می آمد ایستاد. روچا، شبح راننده را دید که دست بر بوق برد. طنین بوق که به نعره ی پلنگی وحشی می ماند، نیلوفر را به رعشه انداخت. تندی برگشت و خودش را پرت کرد در آغوش روجا ی کبود شده از غصه ی گناه. به بد و بیراه راننده اعتنایی نکرد و در آغوش هم ماندند. حس می کرد نیلوفر دلش نمی خواست جئت شود از او. لرزش نیلوفر زیر پوست ملتهبش رخنه کرده بود. پس نرم و دوستانه، دست را سگک بازوی او کد. کمی جداش کرد از خودش. سرش پائین بود. موهای آشفته اش به کمک چشم هاش آمده بود برای دیده نشدن. با نوک انگشتاش، چانه ی او را بالا آورد تا گردن راست کند. چشم های خیسش توان نگاه کردن به هیچ کس و هیچ چیز را نداشت. با نفسی سخت، رو به دوست تازه یافته اش گفت:« داری مسخره ام می کنی. تو دلت می گی دختره ی بُز دل!؟»
– اصلا، خیلی هم شجاعی!
– دروغ می گی!
– دروغم چیه، توی اون همه دخترای سر کلاس، فقط تویی که علاقه ات رو بروز دادی، اونم در حالی که اکثز دخترای کلاس عاشق شن!
و از یادآوری این دروغ مصلحت آمیز که گفته بود خندید. خندید که خودش را به عنوان سندی زنده جا زده بود.
– تو؟!
– آره، من؟!
– حالا که فکرشو می کنم نه، هوی و هوسه!
– من اما نه روجا. فکر می کردم می فهمه منو، با اون حرفای…
– قشنگ درباره ی عشق آسمونی، الهی، ملکوتی، ورای جسم و از این مزخرفات!
– نه، مزخرف نیس. تو نمی فهمی.
– می فهمم!
این را با تحکم گفته بود؛ ناغافل حالتی تدافعی رزمی، آن هم به شکلی مضحک به خودش گرفت و به طنز گفت « بیا با هم بجنگیم!»
نیلوفر غافلگیر شد و به خنده افتاد. جوانی علاف شیشکی بست. روجا هم چند فحش آبدار حواله اش کرد. نیلوفر غش رفت از خنده. در اوج خنده، یک باره شکست انگار. روی پنجه های پاش خم شد. پیچ و تاب خورد. روجا شانه های او را رفت. از درد او درد کشید. نیلوفر به شکمش چنگ زد تا از ادامه ی آن درد کشنده خلاص شود. امادرد، بازهرابه ای که ته معده اش رسوب کرده بود، همراه شد. دست هاش را وقت هم شدن روی جوی، به لبه ی سیمانی و ترک خورده اش چفت کرد. زهرا به را آب کم جان برد. نیلوفر زیر سایه و پناه روجا دلگرم شد. روجا با دستمالش دور غنچه ی دهان او را پاک کرد. صورت عروسک مانندش، رنگ باخته تر از پیش شده بود و دو تیله در هاله ی چشم هاش دو دو می زدند. با لحنی حاکی از همدری جویا شد که آیا می خواهد او را به دکتر برساند، یا نه؟
– نه، نه!
– پس برسونمت خونه؟
– نه، نه، نمی خوام مامانم منو با این حال و روز ببینه.
و پرسه زنان از چهارراه به طرف خیابان پهلوی پیچیدند. در دالان باریک و بلند درختان پیاده رو، زیر تاقبست شاخه های سبز که گنجشک ها به غوغا بودند، دور شدند.
چه قدر زلال و شفاف این تصاویر را به خاطر داشت. می خواست دور بزند و برگردد و همان مسیر را طی کند، آن هم پیاده.
– روز اولی که تو دانشکده دیدمت، خیالم نمی رسید این همه نازک دل باشی. کم حرف و سر به زیر و تی نیش مامانی، خیالم از این دختر لوسای عصا قورت داد ای!… به هر حال شانس آوردی، چون تو دانشکده، یکی دو تا زبل مچ شو گرفتن و اون مجبور شد، این بازی رو راه بندازه و بگه مثلا اهل این حرفا نیس، وگرنه کارِت تموم بود دختر؟ استاد کهنه کاره!
نیلوفر با خنده ی روجا، شورابه ای که بر زبانش نشت کرده بود فرو داد و نفسی کشید و گفت « آره، تو نجاتم دادی.» رو جا گفت:« ما اینیم!» و باز حالت پهلوانی خیالی به خودش گرفت و با باد تو لپ هاش نیلوفر را بیشتر خنداند و گفت« اما خدا داد برسه فردا رو.» و غش غش خنده شان گنجشک ها را پراند. و آن دو چهار راه تخت جمشید را رد کردند. حرف شان گل انداخت:
– باغدارین؟
روجا گفت که باغ، مال عموها و عمه هاش است. چرا که پدرش سهم اش را همان سال ها واگذار کرده بود به بردرش تا بتواند دکانی بخرد در تهران.
– البته چل پنجاه پارچه ده و باغ داشتیم که گَت آقامون ته شو بالا آورد.
– چی چی ؟!
– گَت آقا یعنی پدر پدربزرگ مون. ندیدمش اما می گن انگار جبروتی داشته، هوپ!
و باز باد تو لپ هاش انداخت. دست هاش را مثل دستگیره ی فنجانی دو طرفه دور بدنش گرد کرد، شکمش را جلو داد، ابروهاش را در هم گره زد، مضحکه ای تا نیلوفر بخندد به او.
حالا به نظرش آن تصویر، بیشتر به قورباغه ی چاقی می ماند که به درد قور قور کردن می خورد. شبیه خوابی که نیمه های شب بیدارش کرده بود: جسدی شده بود توی آبی ساکن و کپک زده، با تاول های سبز بر بدنش.
چه طور نیلوفر دل داده بود به او؟ باید می بالید به خودش؟ شاید همراه شدنش با نیلوفر، ناشی از همین غرور بود؟ شاید می خواست خودش را به رخ پدر و مادر نیلوفر بکشاند و با غرور بگوید:« بیایید بگیرید این عروسک تان را. اگر نگرفته بودمش، زیر چرخ های آن هیولا خرد شده بود!» این را نگفته بود. با نیلوفر هم قدم شده بود.
عطر گل های رنگ به رنگ و ناشناخته ای که تا به آن زمانی نبوییده بود، زیر آسمانِ سرمه ای خوش رنگ، جذبش کرده، به آنی حسرت آن خانه در جانش نشسته بود. احساس می کرد که نیلوفر گذاشته بود تا نگاه او از آن همه گل و گاه سیر شود.
– سلام مامان!
با صدای معذب نیلوفر برگشته بود به سمت ساختمان؛ ناغافل، زنی بالا و بلند و ترکه ای را با پیراهن و شلواری چسبن و شیک دیده بود، مثل مجسمه ای روی ایوان. نیلوفر رنگ و رو بخته، الکن و درهم چیزهایی گفت درباره ی دیر آمدنش. زن همان طور بی حرکت، با انگشتان مخفی توی دست هاش، موهایی که انگار دستی ناپیدا محکم از پشت سر کشده بودش و جیغی ماسیده زیر صورت بزک کرده اش، منتظر، نگاه شان می کرد. سکوتش سئوال برانگیز و در عین حال مرعوب کننده بود. به ویژه چشم های درشت و مژه های بلند و ریمل زده اش، زیر آن قوس تیز و نازک ابروش. هر دو پای پله درمانده بودند. نیلوفر مثل شناگری که شنا کردن را از یاد برده باشد، دست و پا می زد که روجا به کمکش آمده و گفته بود:« خانم، حال شون خوب نبوده.»
مادر نیلوفر متقاعد نشده بود. پیدا بود اصلا از حضور او راضی نبود. روجا خواست چیزی بگوید که نیلوفر، با نگاهش مانع او شده بود. از پله ها که بالا می رفتند، پرسید:« ببینم، زن باباس؟»
– مامانمه.
– غلط نکنم، اصل و نسب ارتشی داره؟
– آره، پدر جونی از اون رده بالایی هاس.
و تابلوی بزرگ «پدرجونی» را در لباس ارتشی، بالای پله ها شناخت، که شباهت زیادی به مادرِ نیلوفر داشت. پله ها را یکی یکی بالا رفت و به شوقش افزوده شده بود. چند اتاق، گلدان های کوچک و بزرگ، تابلوها و پنجره ها با پرده هایی در باد، که چشم را به منظره های شمیران دعوت می کرد.
باید می راند سمت آن خانه؟ آیا هنوز هستند؟ آیاد از دیدن او، مثل همیشه ناراضی می شوند؟
همان شب، وقتی صدای اتو کشیده و مؤدب پدر و مادر نیلوفر را از پشت در شنیده که پرسه زدن نیلوفر را با روجا برازنده ی او ندانستند، از اتاق بیرون زده بود. وقت پایین رفتن از پله ها، وقتی نیلوفر پریشان حال راه بر او بسته بود، به او فته بود:« نه دیگه نیلی جان، دیر وقته، ما یه لا قباها بالاخره خونه ای هم داریم. باشه بعدا با تعیین وقت و لباسای پلوخوری خدمت می رسیم!»
بر این مثلا طعن و کنایه خندید و دنده را عوض کرد.
فرداش، وقتی به دانشکده رسید از دیدن عروسک شکسته، که تغییر وضع داده بود و مثل او لباس پوشیده و موهاش را از فرق باز کرده و بافته بود جا خورد. نیلوفر از دیدن ناجی اش شکفت. بغلش کرد و او را بوسید و گزارش مفصلی داد جز به جزء از آن چه بعد از رفتن روجا اتفاق افتاده بود: سر شام روزه ی سکوت گرفته، یادداشت ها و خاطرات پر سوزو گدازش را سوزانده، حتا عکس استاد زیوری را هم توی آتش انداخته، آسوده با یاد او خوابیده، اما کابوس رهاش نکرده. بی خواب، روی آمدن به دانشکده و رو به رو شدن با دانشجوها و استادها را نداشته. «اما یاد تو منو کشوند این جا!» روجا به شوخی گفت رابطه شان دارد خطرناک می شود، و گفت کابوس مادر او را دیده که با ناخن های بلند و قرمزش می خواست چشم های او را از کاسه در بیاورد. نیلوفر متبسم گفت:« به ظاهرش نگاه نکن روجا، دائم داروی اعصاب می خوره.»
توی کلاس کنار هم نشستند. سعی کردند با حرف زدن ازچیزهای دیگر، اتفاق روز قبل را از خاطر هم کلاسی هاشان پاک کنند. طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. نیلوفر اما نتوانسته بود بر تشویشش غلبه کند. دائم از زیر میز، دست های روجا را توی چفت دست هاش فشار می داد. آن ساعت از درس، نیلوفر به هیچ وجه تحلیل استاد زیوری را از شعر «الا یا ایهاالساقی…» نفهمید. روجا با او برخورد کرد:
– این طوری دووم نمیاری و ذره ذره تلف می شی دختر… ببینم تو به کارت ایمان داشتی یا نه؟
– آره خب!
– اگه آره خب، واسه چی آب می شی از خجالت؟
در کلافسر در گم خودروهای میدان ونک درماند. انگار توی سکون سبز آب حل می شد؛ پوستش از تاول های ناپیدا گز گز می کرد و می سوخت. این همه تقلا کردن و این طرف و آن طرف رفتن توهمی بود گویا. فرو می رفت در خلا. روزنه ای زلال، نرم نرمک گودال وجود او را پر کرد. از میان دایره هایره های سربی و پرتلالو، گلی سفید جوشید. پیراهنی از دل حوض کوچک شان بالا آمد. مادر روجا، همان طور که پیراهن را می چلاند، زیر شر شر بی وقفه ی آب روی پاشویه، به طرف در برگشت. امیر، هفت ساله، آخرین ضربه را به توپ پلاستیکی قرمزش زد، رفت سمت در. از دیدن نیلوفر پشت در شرم کرد. سلام نیلوفر را زیر لبی جواب داد. روجا تو گودی حیاط، رختی چلاند و خسته، لبخندی به لب آورد و از او خواست که به درون بیاید. نیلوفر، از سه پله ی کوتاه سیمانی پایین رفت محتاط. امیر که در را بست، روجا رخت آب کشیده را توی تشت قرمزشان ول کرد. دستی به آب زد. پیش آمد. نیلوفر او را بوسید و عرق صورت دوست با گونه هاش یکی شد. روجا مادرش را که خسته و نفس زنان پیش آمد، معرفی کرد. نیلوفر با حجب و غریبگی اظهار خوشوقتی کرد و از آن آشنایی و گفت:« روجا جان خیلی تعریف تونو کردن.
– خوبی از خودتونه دَتِر جان.
مادر روجا که او را صمیمانه بوسید، تشکر کرد. مادرروجا، با تعریفی که روجا داده بود از نیلوفر، او را به چشم از ما بهتران دید و سعی کرد دستپاچه نشود. ذوق زده به روجا گفت که مهمانش را ببرد به اتاقش تا خودش باقی رخت ها را بشویید و آب بکشد.
– بذار این دو تیکه رو هم بشورمش، شرش کنده شه.
– بده آخه!
– نگاه به سر و وضعش نکن، از خودمونه، مگه نه؟
نیلوفر که روی پله ی متصل به ایوان می نشست گفت که همان جا راحت است. روجا، اصرار مادرش را به شوخی و خنده برگزار کرد و او به ناچار تسلیم شد. به طرف تشت و رخت های شسته برگشت و گفت:
– اماناز دست تو نخشه کیجا.
روجا که رختی دیگر را توی آب فرو برد، رو به نیلوفر گفت:« رفت رو موج اف ام!» مادر دندان سایید و رخت را پیچاند.
– آلانه این قد از دسم دلخوره که می خواد درجا شوهرم بده!
مادر کمر راست کرد و گفت:« آره والا!» نیلوفر خندید و امیر را دید با استکان نیمه پری توی نعلبکی پر از جایی که تو دستش لق می خورد. نیلوفر ذوق کرد. او را بوسید. امیر چای را داد به او و با سرخی شرم روی گونه هاش به اتاق برگشت. روجا که لباسی آبی را دل پر آشوب آب فرو برد گفت:« میچکا داینه!»
مادر دلش غنچ زد و خندید. نیلوفر مانده چه بکند با چای، پرسید:« اینم ترجمه نشدنیه؟» روجا رخت را پیچاند و گفت:« وقتی بچه ها چیزی را می آورند این مثل را می زنند.» امیر که با فقدان برگشت، نیلوفر با دست های ظریف و کار نکرده اش قندی برداشت و امیر نگذاشت او را ببوسد. قندان را کنار دست او گذاشت و به سر بازیش برگشت. نیلوفر قند را به دهن برد و جرعه ای نوشید. لولید در او. دید مادر و دختر، ملحفه ی سفید و بلندی را در آب خیسانده، به سختی می پیچانند. کیفش را کنار گذاشت و به کمکشان رفت.
– نه نیلوفر خانم. ته ره به خدا نه!
– چی چی رو نه، بگیر سرشو نیلوفر، سنگینه!
نیلوفر ناشیانه در پیچاندن ملحفه کمک روجا و مادرش کرد و به کارایی روجا غبطه خورد. وقتی روی بند پهنش کردند، نیلوفر خیس خندید. مادر روجا خندان و خمیده عذر خواست و تشکر کرد. روجا معترض گفت:« ٱووو…. مگه کوه کنده… یه دفه م از این حرفا، خشک و خالی شو بهم نزده تا حالا.»
– گند و کثافتای شِه خِنِه ره می شوری نه، مگه آقات واسه این همه سگ دویی گفته ماستت چن من؟!
روجا به شیطنت و شوخی گفت:« اون یه جایی می گه که ما نیستیم!» مادر بریان شد و سرخ حمله برد به او. دور حوض چرخیدند. طنین خنده چرخید. چرخید در خلا. میان روزنه های دوار، اتاق چرخید. چرخید دو پنجره با خانه هایی بد شکل و بی قواره در قاب چوبی اش.
– چه قد دنج و خوبه.
– کجاش خوبه. یه ذره م راحت نیستیم توش. پر سوسکه، تابستونا موش داره حتا…
– عوضش…
– صمیمیت هس با نان و چای و عطر پونه در دهان!
کلاف خودروها باز نشده بود هم چنان. چشمهایش را مالید با انگشتاش تا شاید به زمان حال برگردد؛ اما گذشته زلال تر از اکنون در او نشو و نما کرد. رج تصاویر درهم و برهم آن روزها از نظرش گذشت: پارک، سینما، بستنی، لواشک، کتاب، استخر و آن روز بارانی. صورت همدمش رنگ می باخت و تلواسه ی غریبی در آن نقش می بست. جویای غیبت های طولانی اش می شد.
– ببخش نیلوفر، دیرم شده.
می دانست چه طور برمی گردد: سنگین و ترک خورده، گنگ و بی روح، می گذرد و در برگ ریزان، خیره می شود به باران. به اشیا. فرش خوش نقش خاطرات را پی می گیرد تا ببند چرا بید زده و به گریه پناه کی برد.
کاش می توانست گریه کند مثل او. باید می رفت پی اش، مثل نیلوفر در آن روزها؟ حتا آمده بوده به خانه شان و مادر از حال و هوای تازه اش گفته بود. رج کتاب های تازه سبز شده و کفش و کاپشن سربازی ِ کهنه را با دست های لرزانش نشان داده و به گریه گفته بود:« صبح، آفتاب نزده می رود و تاریکی شب بر می گردد.» شتکِ آن روزها را هنوز زیر پوستش حس می کرد:
– چی می گی روجا، مگه ما قسم نخوردیه بودیم که با هم باشیم همیشه؟
– این حرفای مسخره و احساساتی را بنداز دور.
– چی، یعنی می خوای منکر این قول و قرار بشی؟
– اشتباه کردم. عذر می خوام. ببخش منو، دیرم شده!
و دوید سمت میدان مجسمه. نیلوفر شتابان، پر پر زد پی اش. می دانست که با دیدن صادق ترک برمی دارد. آن وقت بر این بیرحمی و شکافی که ما بین خودشان می انداخت، باور داشت. آیا باید می گفته که چه طور اسیر روحی شده بود هم نام خودش.
– روجا؟!
– کی این اسمو گذاشت روت؟
– دایی م.
– می دونی معنی ش چیه؟
– مثلا ستاره صبح!
– آره، ولی منظورم کسی یه که تو باهاش هم اسمی؟
– قصه شو گفته بود آقام.
« روجای افسانه ای، سراپا سرخ، بر پلنگی شورید که ماه را بلعیده بود؛ و آن سرخ را ماه سرخی می دانست بر چشمه»

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام رمان : در آغوش رویا

نویسنده : مریم صمدی

 

اسمان پر از ستاره بود.ستاره ها چشمک زنان در اسمان می درخشیدند .رقص انها و ماه بقدری جلوی دیدش را گرفته

بود که متوجه حضور او نشد.اهسته زمزمه کرد: دلم برات تنگ می شه!

صدای او را شنید مثل همیشه امیخته ای از طنز و نرمش در صدایش موج می زد.

_من زود برمی گردم.خیلی زود.نه سال مثل برق و باد می گذره.

قطره اشکی جلوی چشمش را گرفت.

_تو می خوای بری ایتالیا.چند سال دور از من ! پس….پس من چه کارکنم ؟.

_من برمی گردم .برای همیشه.تو منتظر می مونی .مگه نه؟

نگاه قهرالودی به سویش کرد و موذیانه گفت : اگه بگم نه ، چی می گی؟

پوزخند او را حس کردم. اون قدر اینجا می شینم که بگی اره ، مگه من چند تا شیدا دارم که بخوان بهم جواب منفی

بدن؟

سرش را به طرف دیگر چرخاند و گفت : اگه شیدا رو دوست داشتی ترکش نمی کردی.

صدای او را شنید صدایش واقعا خوش اهنگ و گوش نواز بود.

_مگه می خوام برای همیشه برم؟ فقط چند سال………

نگذاشت بیشتر از ان ادامه بدهد.پرتوقع به نیمرخ مغرور و پرشکوه او نگاه کرد.چقدر جذاب و خواستنی بود.

_جوری از چند سال حرف می زنی انگار فقط یکی دوروزه.

نگاه او را چون همیشه با مهرو عطوفت دید.

_شیدا… من فقط یکی دو روز دیگه ایرانم ، دوست داری که این چند روزه رو با ناراحتی و غصه سپری کنم؟این طور

می خوای؟

غمگین به اسمان زل زد.هیچ ابری در اسمان پیدا نبود.گفت : بدون تو …. اینجاخیلی سخته.

زیر چشمی نگاهش کرد.او هم به اسمان خیره شده بود.صدایش را لحظاتی بعد ، پراز شورو هیجان شنید.

_بیا همدیگه را فراموش کنیم.

خیلی نرم گفت : من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم.

انگار او هم به این نکته می اندیشید.

_پس بیا هروقت دلتنگ هم شدیم ستاره ها رو نگاه کنیم.یه پیوند جاودانه بین ما و ستاره ها.

باکمی تردید پرسید: مطمئنی؟

صدای او برای دلگرم کردنش کافی بود.

_البته که مطمئنم .چی می گی؟ قبول می کنی؟

لبخندی بی اراده برلبانش نقش بست.جلوی روی او ، حق اعتراض نمی یافت.

_باشه ، قبوله!

با لذت به اسمان می نگریست که کسی محکم تکانش داد:

_شیدا …شیدا پاشو .دیرت می شه ها.

دستش را روی چشمهاکشید و انها را مالید.بسختی پلکاهیش را گشود.هما خانم کنار تختش نشسته بود.باصدایی

خواب الود گفت : سلام!

_سلام به روی ماه نشسته ات.چقدر می خوابی دخترجون ؟ پاشو که مدرسه ات دیر می شه.

روی تخت نیم خیز شد و پرسید: مگه ساعت چنده ؟

هما خانم از کنار تخت او بلند شد و گفت : حدودا هفت.

خواب از سرش پرید: چی…؟هفت ؟

از روی تخت پایین پرید و گفت : وای خدا جون!دیرم شده.مگه من به شما نگفتم شیش و نیم بیدارم کنید؟

هما خانم کنار درگاه کمی مکث کرد.سپس بالبخندی گفت : اگه بهت می گفتم الان شیش و نیمه که بلند نمی شدی.

نگاهش به عقربه های ساعت افتاد.معترض نگاهش کرد و گفت: از ترس نزدیک بود از حال برم.

هما خانم به جای جواب گفت: تا تو لباس بپوشی و حاضر بشی، منم یه صبحانه مختصر برات درست می کنم.

قبول کرد و به طرف تختش رفت.بعد از مرتب کردن تخت و شستن سرو رویش به اشپزخانه رفت.همه سر میز

نشسته بودند.صندلی کنار برادرش را به عقب کشید و نشست.هما خانم استکانی چای مقابلش گذاشت و پرسید: این

اخرین امتحانه؟

لقمه ای را که درست کرده بود به دهان گذاشت.

_نه ، دوتای دیگه مونده، بعد از اون می شینم خونه ور دل شما.

صدای سینا را شنید.هنوز همان شیطنت بچگانه در صدایش موج می زد: پس من اینجا چه کاره ام؟

چشم غره ای به او رفت و از زیر میز محکم به پای او کوبید، طوری که صدای سینا در امد.

_فراموش کردی سینا؟

سینا باصدایی ناله مانند پرسید: حالا چرا می زنی؟ فهمیدم دیگه!

علی اقا ، روزنامه را کنار گذاشت و رو به ان دو باکنجکاوی پرسید: موضوع چیه ؟

شیدا خود را به نادانی زد: چه موضوعی پدرجون؟

_همون موضوعی که شما خواهر و برادر رو این قدر به هیجان اورده.

با تهدید به صورت سینا نگریست .سپس با لبخند تصنعی گفت : چیزی نیست.

سینا در ادامه گفت : منظورش اینه که چیز مهمی نیست.

سعید لیوان شیرش را سرکشید و پرسید : حالا این چیز ، چی هست؟ شیدا صبحانه اش را نیمه کاره رها کرد و گفت :

بزودی می گیم.

طوری به سینا نگاه کرد که او متوجه شد و متعاقبش از جابرخاست و بعد از تشکر از مادر ، پشت سر او اشپزخانه را

ترک کرد.شیدا پشت در اشپزخانه ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود.با دیدن او ، غضب الود و ناراحت گفت :

جناب جارچی!مگه جنابعالی قول نداده بودی تا وقتی مطمئن نشدی به کسی چیزی نگی؟چی شد؟ چرا این قدر زود

زدی یزر قولت؟

سینا ملتمسانه گفت : به جان خودت از دهنم پرید.

_یه بار سینا… فقط یه بار ازت خواستم که رازداری کنی، اگه تونستی.

سینا دستهایش را به علامت تسلیم به هوا برد: ببخشید.اشتباه کردم.حالا لطفا خنجرتون رو از بیخ گلوم بردارید.

بی اعتنا به عذرخواهی او به طرف اتاقش رفت تا حاضر شود.جلوی در اصلی کیفش را از چوب لباسی برداشت و همان

طور که بندهای کفشش زا می بست، صدای زنگ در را برای چندین بار پیاپی شنید.نگاه کوتاهی به اینه کرد و باصدای

بلند گفت: او مدم.

با بانگی نسبتا بلند خداحافظی کرد و دوان دوان طولحیاط را طی کرد و بعد از کشیدن نفس عمیق، در را گشود: سلام.

_سلام ، هیچ می دونی چند دقیقه است دارم زنگ می زنم؟

_پوزش خواهانه گفت : معذرت می خوام.مروز دیر از خواب بیدار شدم.

صدای معترض او را شنید: مطابق معمول ، بهانه همیشگی.

بالبخندی همراه با شیطنت گفت : خب عزیزم، من که علم غیب ندارم که بدونم تو امروز با راننده تون می ری

دبیرستان یا می ایی دنبال من.

نگاهی به سرکوچه کرد و گفت : می بینم که از قرار معلوم امروز هم سر راننده ات رو شیره مالیدی.

لیلی لبخندی تحویلش داد و گفت : فرستادمش پی نخود سیاه.تو چطوری؟ درسات رو خوندی؟

بند کیفش را محکمتر از قبل در دست فشرد: اره اما به یک مشکل برخوردم .هرکاری کردم نتوانستم حلش کنم.

_رسیدیم مدرسه نشونم بده، شاید بتوانم حلش کنم.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

دانلود رمان توسکا

دسته بندی : رمان،رمان عاشقانه ایرانی،دانلود رمان جدید تاریخ : یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

نام رمان: توسکا

نویسنده: هما پور اصفهانی

به ساعتم نگاه کردم و غر زدم …

– اه … چهار ساعته اینجا علاف شدیم … طناز … خاک بر سرت اینا همه اش کلاهبرداریه بیا بریم یه کوفتی بکنیم تو این شیکمامون … مردم از گشنگی … از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم …

طناز نگاهی به صف انداخت و در حالی که با نیازمندیها خودشو باد می زد گفت:

– ده نفر بیشتر جلومون نیستن خره … یه ذره دیگه دندون سر کبدت بذار رفتیم تو …

نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش کردم … موهای حنایی رنگ داشت با چشمای قهوه ای روشن … خوشگل بود و تو دل برو … با هم دوست بودیم ولی نه خیلی صمیمی … یه وقتایی که کارمون به هم گره می خورد یاد هم می افتادیم … یعنی آخر دوستی بودیما!!! ولی حقیقت این بود که من به خاطر صمیمت زیادم با بابام زیاد علاقه ای به دوست شدن با کسی نداشتم … بابام دنیام بود … مامانمو هم خیلی دوست داشتم ولی بابا یه چیز دیگه بود … طناز توی یکی از روزنامه ها یه خبری خونده بود و از دیروز منو دیوونه کرده بود … یکی از کارگردانای بزرگ برای یکی از کاراش نیاز به یه چهره داره … چهره ای که شناخته شده نباشه … و آدرس اینجا رو داده بودن برای تست … اگه توی تست قبول می شدی تازه می رفتی کلاس بازیگری … هیچ وقت به بازیگر شدن فکر نکرده بودم … بابام محال بود اجازه بده من بازیگر بشم … همیشه بهم می گفت:

– دخترم قانع باش و به زندگی عادیت رضایت بده … اون بالا بالاها هیچ خبری نیست … اگه یه آب باریکه رو بگیری و بری هیچ وقت ضربه نمی خوری … ولی شهرت و ثروت و مقام ممکنه به زمین بزندت و اونوقت روحت داغون می شه …

اخلاقش این بود … اهل ریسک کردن نبود … منم به خودش رفته بودم برای همینم فقط دنبال طناز راه افتاده بودم تا اون تستشو بده و ضایع بشه و با هم برگردیم … محال بود توی این جمعیت اون شانسی داشته باشه … همه دخترا یا فوق العاده خوشگل بودن یا با آرایشای غلیظ خودشون رو فوق العاده خوشگل نشون می دادن … طنازم سودای شهرت توی سرش افتاده بود که اومده بود وگرنه فکر نکنم استعداد چندانی داشته باشه … نفر جلویی ما هم رفت توی اتاق … بالاخره رسیدیم به در قهوه ای رنگ اتاقی که توش تست می گرفتن و اصلا معلوم نبود اون تو چه خبره!!! حتی نمی دونستیم چند نفر اون تو نشستن …. پشت در اتاق و روبروی ما یه میز بود که پشتش یه دختر محجبه نشسته بود و اسم و فامیلا رو می نوشت و یه شماره می گرفت یه شماره هم می داد … همه کارا کلیشه ای … دویست سیصد نفر جلومون رفته بودن تو … دویست سیصد نفرم پشت سرمون بودن … هر کی یه چیزی دستش بود و داشت خودشو باد می زد … در باز شد … دختری که رفته بود تو با قیافه ای سرخ شده اومد بیرون …. وا!!!! انگار مجبوره وقتی اینقدر خجالت می کشه بره تست بده … فکر کن این بخواد بشه بازیگر و همبازی فلانی … چه شود!!!! خودم می شم بیننده درجه یکش … خنده ام گرفت … منشیه پاشد رفت توی اتاق رو به طناز گفتم:

– قلبت تو دهنته؟!

دستشو گذاشت رو سینه اش و گفت:

– گمشو بابا … هولم نکن ببینم این چهره ام سینمایی می شه یا نه …

– بابا اعتماد به نفس!!!

منشیه اومد بیرون … دستمو گذاشتم پشت کمر طناز و گفتم:

– برو تو … سوپر استار آینده!!

طناز قدمی رفت جلو و گفت:

– برام دعا کن …

سری تکون دادم و طناز رفت به سمت در قهوه ای … منشیه پرید جلو … دستشو گرفت جلوی طناز! وا انگار می خواست جلو قاتلو بگیره … با صدای تو دماغی و جیغ جیغوش گفت:

– شرمنده … واسه امروز دیگه کافیه! ساعت دو بعد از ظهره … عوامل می خوان برن استراحت کنن … بقیه تستا باشه واسه فردا …

صدای غرولند و همهمه بلند شد … ولی کسی حرفی نزد و دسته دسته از سالن خارج شدند … آمپرم رفته بود روی هزار … طناز با لب و لوچه آویزون برگشت و گفت:

– بریم … دیگه بیخیال … ببخشید توام علاف شدی صبح تا حالا … فردا دیگه مزاحم تو نمی شم خودم می یام …

طنازو زدم کنار و پریدم طرف منشیه که داشت وسایلشو از روی میز جمع می کرد:

– هی خانوم …

صدام اینقدر بلند بود که یارو با وحشت سرشو آورد بالا و نگام کرد … چند لحظه هیچی نگفت و سپس به حرف اومد:

– با منی؟!

– نه با باباتم … جز تو اینجا کی هست که من ببینمش و بتونم باهاش حرف بزنم .. اونا که رفتن توی اتاق و درو هم بستن همه کارشون شدی تو …

– چی می گی خانوم؟!

صدام تبدیل به فریاد شد:

– مگه مردم علاف شمان؟! از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم … فکر کردی به همین راحتیاست … یا همین الان در این خراب شده رو باز می کنی یا من می رم شکایت می کنم در موسسه کوفتیتون رو تخته می کنم شیرفهم شد؟

دختره با دهن باز خیره مونده بود رو من … بیچاره سنگ کوب کرده بود … دست خودم نبود اگه حس می کردم کسی قصد داره حقمو بخوره اینجوری آمپرم می چسبید … به خصوص که دیدم چه جوری با خنده و پارتی بازی یه سری رو خارج از صف فرستاد تو …. داد کشیدم:

– می خواستین فقط از اون در همون قدری رو که می تونین تست بگیرین بیارین تو … درو مث کاروانسراها باز گذاشتین که هر کی دلش خواست بیاد تو اینجا یه صف طولانی درست بشه فقط واسه اعتبار موسسه تون؟!! شعور مردمو می برین زیر سوال؟ فکر کردین همه کبکن که سرشونو بکنن زیر برف ؟ نه جونم … شاید بقیه راحت از حقشون بگذرن ولی من یکی نمی گذرم … هی لای درو باز کردی فک و فامیلتو فرستادی تو عین خیالتم نیست فکر کردی ما کوریم؟

چشمامو بسته بودم دهنمو باز کرده بودم و هوار هوار می کردم … طناز بازومو گرفته بود و هی مدام پشت سر هم تکرار می کرد:

– توسکا تو رو خدا … بیخیال بیا بریم … طوری نشده که …

دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم:

– اه ولم کن بابا … خیلی بزدلی به خدا …

دوباره خواستم دهن باز کنم و ادامه حرفامو بگم که در اتاق باز شد … پسری قد بلند و خوش چهره اومد بیرون … وای مامان اینا!!! چه هلویی بود! خوش هیکل خوش تیپ … موهای خرمایی روشن داشت با چشمای تقریبا خاکستری … لبای صورتی … نگاه نافذ … نگاهی به سرتاپای من انداخت که دستامو گذاشته بودم لب میز منشی و خم شده بودم توی صورتش … ابروشو بالا انداخت و گفت:

– بفرمایید تو خانم …

صاف ایستادم … هان؟!!! با من بود؟!!! وایسادم زل زدم توی چشماش … دقیقا از حالت خودم یاد بز افتادم. پسره معلوم بود خنده اش گرفته ولی به روی خودش نیاورد … با دست به در اشاره کرد و گفت:

– چرا ایستادین ؟ بفرمایید داخل دیگه …

یه تیکه از موهای فر درشت سیاه رنگم افتاده بود توی صورتم و جلوی دیدمو می گرفت … نفسمو مثل فوت فرستاد بیرون و تکه موم شوت شد اونور … طناز هم مثل من خشک شده بود کنارم … آب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم زیر رفتم توی اتاق … یه اتاق بزرگ بود که یه میز دراز گذاشته بودن گوشه اش و سه تا مرد نشسته بودن پشتش … یه دوربینم اینور کنار دیوار قرار داشت و یه پسره پشتش نشسته بود …از سقفم چند تا چراغ گنده آویزون بود … از این اتاقایی بود که تو نگاه اول می شد بهش گفت شیک! با اعتماد به نفس رفتم وسط اتاق …

من اینجا چه غلطی می کردم؟!!! در پشت سرم بسته شد … همون پسره اومد تو و رفت نشست پشت میز کنار اون سه تا مرد … سلام کردم؟!!! نه فکر کنم نکردم … لبمو با زبون تر کردم و گفتم:

– سلام …

انگار همشون منتظر سلام کردن من بودن که با خوشرویی همزمان جوابمو دادن … یکی از مردای پشت میز که موهای بلند سفید داشت و پشت سرش بسته بودشون گفت:

– خب دختر جون … تو بودی که موسسه رو گذاشته بودی روی سرت؟

دوباره شدم همون توسکای همیشگی … شانه ای بالا انداختم و عین لاتای چاله میدون گفتم:

– خوش ندارم ببینم کسی حقمو می خوره …

بابا جات خالی ببینی توسکا دوباره داره اونجوری حرف می زنه که تو بدت می یاد … مرد لباشو فشار داد روی هم سرشو چند بار به نشونه تشویق تکون داد و گفت:

– باریکلا … آفرین … آفرین …

زل زدم توی چشماش … شاید باید تشکر می کردم … ولی مگه من بچه دبستانی بودم که تا یکی بهم گفت آفرین نیشمو گشاد کنم؟! هیچی نگفتم تا اینکه همون پسر خوشگله گفت:

– خانم …

سریع گفتم:

– مشرقی …

– بله … خانوم مشرقی … آقایون که معرف حضورتون هستن …

نگاهی به تک تکشون کردم و با بی قیدی شانه ای بالا انداختم و گفتم:

– نه …

با تعجب گفت:

– نه؟! چطور ممکنه؟

– خب من علاقه چندانی به سینما و کارگردان و چه می دونم عوامل پشت صحنه ندارم … فقط چهارتا بازیگر می شناسم اونم اکثرا به چهره نه به اسم …

همه شون خنده اشون گرفت و همون پسره گفت:

– پس واسه چی اومدین تست بدین؟

– من نیومدم … دوستم اومد … من همراهش بودم …

– جدی؟ ولی من فکر کردم شما برای حق خودت اینقدر عصبانی شدی …

خسته شده بودم … خیلی وقت روی پا ایستاده بودم … بدون اینکه منتظر دعوت یا حرفی از اونا باشم ولو شدم روی صندلی که روبروی میز بود و گفتم:

– آخیش … حداقل برای اون بدبختای اون بیرون یه ردیف صندلی بچینین … از ساعت هشت صبح وایسادم روی پام …

همه شون از پروگی من هم تعجب کرده بودن هم خنده اشون گرفته بود … آدمی نبودم که برای کلاس گذاشتن از راحتی خودم بگذرم … ولی اگه پاش می افتاد چنان با کلاس می شدم که کسی باورشم نمی شد این توسکا همون توسکا باشه … بابام بعضی وقتا با خنده می گفت:

– توسکا بعضی وقتا حس می کنم تو یه خواهر دوقلو هم داری … بعضی وقتا تویی بعضی وقتا اونه … باید برم بیمارستان سوال کنم …

ولی خب خدا رو شکر اینطور نبود … خوشحال بودم که یکی یه دونه ام … نه خواهری و نه برادری … مامانم بعد از زایمان من بیماری می گیره که مجبور می شه رحمش رو در بیاره … بگذریم … نگاشون کردم و گفتم:

– چی می گفتیم؟

پسره دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره خندید و گفت:

– پس اگه نمی خواین تست بدین الان اینجا چی کار می کنین؟

از جا بلند شدم انگار نشستن به ما نیومده … گفتم:

– بله حق با شماست … من می رم بیرون دوستمو می فرستم تو …

رفتم به سمت در که همون مرد مو سفیده صدام کرد:

– خانوم مشرقی …

برگشتم و گفتم:

– بله ؟

– حالا که تا اینجا اومدین … بد نیست یه تست هم بدین … فکر نکنم هیچ اتفاقی بیفته حداقل این وقتی که از ما هدر رفت سوخته به حساب نمی یاد …

– ولی آخه …

پسر جوونه گفت:

– آقای صدری راست می گن … امتحانش که ضرر نداره …

برگشتم و دوباره نشستم سر جام و گفتم:

– باشه هر چند که علاقه ای به این کار ندارم … ولی اینو یه تست در نظر می گیرم برای استعداد سنجی خودم …

پسر جوون با لبخند گفت:

– خیلی خب … پس شروع می کنیم …

اومد از پشت میز بیرون و ایستاد جلوی من … زل زده بودم بهش … مرد مسن گفت:

– دختر جون … فرض کن شهریار نامزدته … روز قبل اونو با یه دختر دیگه دیدی … حالا می خوای باهاش به هم بزنی ولی تحت هیچ شرایطی هم نمی خوای که اون دلیل اصلی تورو بدونه و الکی می خوای بهش بگی که مریضی … یا … چه جوری بگم؟ سرطان داری و به زودی می میری … اینجوری هم اونو عذاب می دی هم غرور خودت حفظ می شه … باشه؟

خنده ام گرفته بود … چه حرفا!!!! نامزد من با یکی دیگه! چشاشو در می یارم … من نقش عشقولانه بلد نیستم بازی کنم … اصلا منو چه به این حرفا … ولی باید خودمو نشون می دادم … می دونستم که از پسش بر می یام باید اون یکی شخصیتم رو رو می کردم … از جا بلند شدم و ایستادم روبروی پسره که حالا فهمیدم اسمش شهریاره … شهریار با لبخند گفت:

– حاضری؟

چه پسر خاله شد!!!! گفتم:

– بله …

شهریار رو کرد به پسر فیلمبرداره و گفت:

– شاهرخ آماده باش …

آقا صدری هم گفت:

– از خانوم مشرقی کلوز آپ بیشتر بگیر …

با یک دو سه آقای صدری بازی ما هم شروع شد …

شهریار قدمی جلو اومد و گفت:

– آخه عشق من … تو چت شده؟

فیر فیر کردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

– شهریارم … عزیز دلم … نخواه که بهت بگم چی شده … برو گلم … برو دنبال زندگیت …

شهریار فریاد کشید:

– زندگی من تویی آخه لعنتی … کجا برم؟!!! من نمی تونم دست ازسرت بردارم …

باید الان گریه می کردم … حالا اشک از کجا بیارم … باید به یه چیز دردناک فکر می کردم … دردناک تر از مرگ بابام چیزی نبود که اشکمو بتونه در بیاره … تصور یه لحظه نبودش دیوونه ام می کرد … همین که بهش فکر کردم اشکم سرازیر شد و با هق هق گفتم:

– شهریار … درک کن … من دیگه نمی تونم …

شهریار با دیدن اشکای من کپ کرد … از قیافه اش قشنگ معلوم بود … ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:

– گریه می کنی عزیز دلم؟ آخه … آخه … شهریارت بمیره … چی باعث شده که تو اینجوری اشک بریزی؟

آب دهنمو با بغضم قورت دادم ولی اشکای درشتم هنوز از چشمام فرو می چکیدن … گفتم:

– ادامه این رابطه به صلاح هیچ کدوممون نیست …

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی