مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

رمان کافه سورنا بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان عاشقانه کافه سورنا برای موبایل

رمان کافه سورنا

– راشین تلفن!
ظرف ها رو توی سینک گذاشتم و در حالی که دست خیسم رو با دامنم خشک می کردم به طرف مامان رفتم. با تکون دادن سرم پرسیدم کیه و گفت:
-از کافی نته.
لبخندی زدم و با گفتن جانم، گوشی رو روی گوشم گذاشتم.
– سلام خانوم سعیدی، ببخشید مزاحم شدم یوسفی هستم. یه کار تایپ بیست صفحه ای است و می گه واسه پس فردا می خواد، بگیرم؟
روی صندلی میز تلفن نشستم و گفتم:
-فرمول نویسی که نداره؟
– امم … نه متن فارسیه، یه تحقیقه؛ می تونید دیگه؟!
– صبح یا شب؟
– واسه عصر بیارین، می خوان ببرن واسه صحافی و این کارا.
یه دو دو تا چهار تا کردم و گفتم: باشه بگیرین، من الان میام می برم.
– مرسی، خداحافظ.
گوشی رو گذاشتم؛ همیشه رفتار آقای یوسفی منو متعجب می کرد. این قدر با احترام باهام حرف می زد که خوشم میومد و یه جورایی بهم اعتماد به نفس می داد. توی فکر و حساب کتابای خودم بودم که مامان گفت:
-فکر کنم بوی سوختن ناهارت بلند شدا!
از جام پریدم و به آشپزخونه رفتم و در قابلمه رو برداشتم، خدا رو شکر داشت ته می گرفت. مامان منم پیاز داغش رو زیاد کرده بود، کو تا سوختن! قابلمه رو عوض کردم و با سیم به جون اونی که ته گرفته بود افتادم؛ وقتی کارم تموم شد لباس پوشیدم و به مامان گفتم:
-چیزی لازم نداری؟
– فقط ماست بگیر.
چشمی گفتم و از خونه بیرون اومدم. خوبی این کافی نت این بود که درست سر کوچمون بود و نباید زیاد توی راه می موندم. بعد از دید زدن ویترین مغازه از پله ها بالا رفتم. بنده خدا آقای یوسفی داشت ناهار می خورد؛ بوی خورش قورمه سبزیش مغازه رو پر کرده بود. با
دیدنم قاشقش رو توی ظرفش گذاشت و منم با گفتن شرمنده، سعی کردم بابت اینکه مزاحم ناهارش شده بودم عذر خواهی کنم. برگه های دستنویس رو جلوم گذاشت و توضیحاتی که روی کاغذ نوشته بود رو برام می خوند.
– فونتش بی زر چهارده باشه، شما اول با نازنین بنویس ببین چقدر می شه، بعدش تبدیل کن. فاصله خط هم که می دونید، یک و نیم باشه.
منم بی توجه به حرف های آقای یوسفی به این فکر می کردم که حتما واسه شام قورمه سبزی درست کنم، بوش بدجوری مستم کرده بود!

دانلود در ادامه مطلب

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی