مهر پاتوق - دانلود رمان | رمان عاشقانه جدید

کافه پیانو بایگانی - مهر پاتوق شامل ، عکس ، مدل لباس ، فیلم و سریال ، دانلود آهنگ جدید

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
دانلود فیلم بادیگارد با کیفیت ۱۰۸۰p
عکس های جدید و زیبای سحر قریشی در اینستاگرام
جدید ترین عکس هایی سحر قریشی
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
عکس های جدید دنیا جهانبخت + اینستاگرم دنیا جهانبخت
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده بنام عشقم این روزا
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام پابند
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت
دانلود آهنگ جدید حمید طالب زاده بنام سر ساعت

تبلیغات

تبلیغات

دانلود رمان کافه پیانو

دسته بندی : رمان،رمان عاشقانه ایرانی،دانلود رمان جدید تاریخ : یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

 

نام رمان: کافه پیانو

نویسنده: فرهاد جعفری

ورودی کافه

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را ، حالا هرچه که می خواهد باشد ؛پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام . یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم .یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها ،منزلت معنوی می دهد . از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛تصنعی بودن شان پیداست.

پس بی هیچ تکلفی ؛ به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید . اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیز ها به هم می خورد و قبل از همه ، از خودم.

از این که شش هفت سال آزگار است نتوانسته ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می پوشمش،آنقدر به هم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم . وگرنه ؛ قدر و قیمت کت و شلوار به این قشنگی را ندانسته ام .

و هیچ سالی توی همه ی این سال ها نبوده است که همیشه دو جفت کفش داشته باشم که یک جفت شان ؛واکس خورده و تمیز باشد.که وقتی پایم می کنم؛حس کنم باید قدم بزرگی بردارم و گرنه حق مطلب را درباره ی کفش به این قشنگی اُدا نکرده ام . وهیچ پیراهنی هم نداشته ام که وقتی دکمه هایش را یکی یکی روبه روی آینه می بندم ؛با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن هایی است که وقتی تنت می کنی ،بهت تکلیف می کند که زود باش ،بجنب .یک کاری بکن.

و همیشه خدا هم از این جوراب های «سه جفت هزار تومن» پایم کرده ام که پای آدم بدجوری تویشان احساس سبکی و جلفی می کند و اعتماد به نفس را از آدم می گیرد.طوری که هربار به شان نگاه می کنی؛به خودت می گویی نه .با این پاپوش ها،همان بهتر که سرت توی لاک خودت باشد.

و ریشم را همه ی این مدت ؛با این تیغ های «سه بسته ی پنج تایی هزار تومن» کره ای اصلاح کرده ام .و هر وقت کشیده ام شان روی پوست صورتم ،و بعد که نگاهی توی آینه بهش انداخته ام؛به خودم گفته ام یادش به خیر. ژیلت چه اعتماد به نفسی بهت می داد.

کافه را باز کرده ام ،برای این که با در آمدش بتوانم یکی دو دست کت و شلوار تازه بخرم که تویش احساس هویت کنم. دو جفت کفش تخت چرم بخرم که وقتی می پوشمشان ؛فکرکنم حالا هرچی ،اما باید قدمی بردارم. پیراهنی بخرم که وقتی دکمه هایش را می بندم؛فکر کنم یک چیز دیگر هم جور شد برای اینکه تکانی به خودم و دور و برم بدهم.

از این جوراب ها بپوشم که اصلا گران نیست، اما پای آدم تویش احساس سبکی نمی کند و می تواند قدم های بلندی بردارد. ریشم را هم دوباره بتوانم با مچ تری اصلاح کنم . و البته بتوانم مهریه ی پری سیما را هم جفت و جور کنم که برود پی کار و زندگی اش و از تحقیر کردنم دست بردارد.

این همه حرف زدم برای این که به تان بگویم : لباس ها اینقدر مهم اند توی بودن و توی «چگونه بودن» مان . و اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند ،برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛یا اساساُ ،آدم کوچکی است.

این بار آلبالویی شو بخر !

از در که آمد تو ،دماغش را گرفت و گفت :وای خدا. بوی سیگارت آدمو خفه می کنه . و بعد ؛با یک جور لا قیدی قشنگ که طبیعت اوست ،کیف کوله پشتی شکل سرمه ای رنگش را که داده ایم اسمش را رویش دوخته اند؛انداخت گردن یک صندلی لهستانی نزذیک بار و خودش آمد رو به من که داشتم قهوه بخار می دادم نشست.

گفت :سلام .

گفتم : سلام بابایی.

پرسید :سفارش چی داری ؟

همین طور که شیر جوش را دور میله ی بخار دستگاه ،مثل رقص زمین می چرخاندم و تاب می دادم،گفتم:چیزی نیس که تو از پسش بربیای …امروز موهاتو چه شکلی بستی ؟مث جودی آبوت یا دم اسبی ؟

بی حوصله ؛مقنعه ی سفیدش را کند و داد بگذارم توی بار.جایی که پیش چشم مشتری ها نباشد و خودم ببینم که موهایش را مثل جودی آبوت بسته است نه دم اسبی مثل مادرش.بعد هم گفت که دیکته اش را شده هفده.

هنوز داشتم قهوه را بخار می دادم و بو می کشیدم .گفتم : چه خوب.

که گفت دوستش بهش گفته حتما بابات دعوات می کنه.

چشمم توی دل قهوه جوش بود ؛ در عین حال چهره ی گرد شده اش را روی بدنه ی استیل قهوه جوش می دیدم . طوری که انگار لپ هایش را گرفته باشند و هر کدام را کشیده باشند یک طرف.

گفتم :بابای خودش دعواش می کنه . از دید من هیفده خیلی بدتر از شونزده نیس. تازه به مراتب از هیجده بهتره .

پرسید : به مراتب یعنی چی بابا؟

گفتم : به مراتب ؟

گفت : خب آره …به مراتب .

ماندم که چه طور برایش «به مراتب» را معنی کنم . این بود که ناچار شدم دستگیره ی بخار قهوه ساز را ببندم ، قهوه جوش را بگذارم روی دستگاه و با دست هایم طول و عرض زیادی را نشانش بدهم و بگویم : به مراتب یعنی…این.

گفت : یعنی همون «خیلی» دیگه.

گفتم :نه دقیقا خود «خیلی»…یه خورده اندازه شون با هم فرق می کنه .«خیلی» معمولا با هیچ چی مقایسه نمی شه . اما «به مراتب» نسبت به یه چیزی بیشتره.

قهوه را که به نظر دم کشیده بود ریختم توی فنجان های شکلاتی رنگی که انگار وقت گل بودن ،لبه شان را با چاقو توی زاویه ی سی و پنج درجه و روبه پایین ؛از جایی بالاتر از دسته اش بریده باشند و اَنگِ قهوه خوردن است.

سینی را گذاشتم پیش دستش تا ببرد و بگذارد روی میز دختر و پسر دلبرکی که پیش پای او آمده بودند و نشسته بودند پشت میزی که پای پنجره است .

وقتی برگشت؛گفت که توی مدرسه با یکی از دختر ها دعوایش شده .ازش پرسیدم چرا؟ که گفت زبانش را برای او در آورده بود ،بدون این که او کاری کرده و مستحقش بوده باشد. بعد هم آمده و محکم زده توی بازویش.

گفتم : خب ؟

گفت : خب منم حق شو گذاشتم کف دستش .

بعد ،زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : خودت گفتی .

گفتم : کار خوبی کردی . حق آدم زورگو رو باید گذاش کف دستش . تازه باید با نوک کفشت می کوبیدی به ساق پاش تا دردش بگیره . بیا… بیا این پشت فنجونامو بشور تا چربی روشون نماسیده .

فنجان ها را که دید ، دادش در آمد : تو که همه رو گذاشتی واسه من !

گفتم : بابتش حقوق می گیری . مگه نه ؟

آن وقت خم شدم و توی گوشش نجوا کردم که لطفا صدایش را برای من بلند نکند . وگرنه مجبورم گوشش را بکشم که حتما دردش خواهد آمد .

با وسواسی که از مادرش به ارث برده ،شروع کرد به شستن فنجان ها.اول؛ راه آب سینک را بست.بعد؛کمی مایع ظرفشویی ریخت روی فنجان ها . آن وقت شیر آب گرم را باز کرد تا خرخره ی کاسه ،سطح آب بالا بیاید. توی این فاصله،دستکش های لیمویی رنگ کوچکش را کشید به دستش که مخصوص خود اوست . البته قالب دستش نیست؛ اما طوری هم نیست که ما بتوانیم دست مان کنیم.

وقتی داشت می پوشیدشان ؛گفت که باید یک جفت دیگر برایش بخرم و بعد که با پشت دست دماغش را خاراند ادامه داد : این بار آلبالویی شو بخر. هیچ وخ آلبالویی شو برام نخریدی… باشه ؟

پرسیدم چه طور مگه و بعد که لبخند شیطنت آمیزی زدم ادامه دادم : وقتی می پوشی شون فکر می کنی شبیه کُلفتا شدی ؟

گفت : آره . عین اون خانومه که سه شنبه ها می یاد خونه کارامونو می کنه… از کجا فهمیدی بدجنس ؟

گفتم : می خاستی از کجا بفهمم ؟… چون چارشنبه س .

از خستگی؛ همان جا توی بار نشستم روی یک صندلی و سیگاری پیچیدم و آتش زدم. با رول پیپر استیلی که امیر قادری _ هفته ی پیش که شام اومده بود خونه ی ما و مدام می گفت چه قورمه سبزی خوشمزه ای و دلیلش هم این بود که شبیه قورمه سبزی مادرش شده _ با خودش آورده و بهم هدیه داده بود.

دود سیگاری که به زحمت پیچیده بودم ؛ توی هوای گرم کافه می پیچید و درست می رفت طرف گل گیسو که تازه داشت فنجان ها رو آب می کشید.

پرسید : نمی تونی بذاریش کنار ؟

گفتم : به این سادگی یا که تو فکر می کنی نیس .

گفت : پس چه طور عمو منوچهر تونسته ؟

برایش گفته بودم دوستم _ که توی لندن عکاس است و من همین قدر درباره اش می دانم نه بیشتر _ یک وقتی بهم ایمیل زده بود و گفته بود اگر آدرس بدهم ، چیزی برایم می فرستد که خودش توانسته با آن سیگارش را بگذارد کنار.

پرسید : گفتی اسمش چی بود ؟

حواسم پیش یخچال بود که امروز زده بود به در تنبلی و نمی کرد آب را یخ بزند.

پرسیدم : چی اسمش چی بود ؟

گفت : همون دستگاهه دیگه .

گفتم : این هِیلتور … این هَلیتور … یا یه همچین چیزی .

گفت : سخته . نمی تونم بگم .

گفتم فنجان هایش را بشورد . مزدش را بگیرد و برود پی کارش و کاری به کار سیگار کشیدن من هم نداشته باشد . بزرگ که بشود می تواند بگوید این هَلیتور . پس خیلی نگران نباشد .

گفت برای خودم می گوید . توی تلویزیون گفته اند سرطان ریه می گیرم.

آن وقت رو کرد بهم و پرسید : سرطان ریه چیه بابایی ؟

گفتم آن ریه ای که درباره اش حرف می زنند مال خودم است و خودم می دانم با آن چه کار کنم. سرطان ریه هم یک جور مرض مزخرفی ست که معمولا سیگاری ها می گیرند و چیزی نمی گذرد که آن ها را به وضع بدی می کشد.طوری که موقع مردن به خِرخِر می افتند.

چیزی نگفت . رفت توی دنیای خودش و وقتی که تمام فنجان ها را دانه به دانه آب کشید و گذاشت کنار سینک تا خشک شوند ؛پیش بندش را باز کرد. آن وقت آویزانش کرد به دسته ی برنجی آن دری از کابینت های بار که زیر ظرفشویی است.

ازش پرسیدم می خواهد برسانمش یا نه . که گفت نه می خواهد تا خانه پیاده برود و قدم هایش را بشمرد . این بود که پیشنهاد دادم یک قوطی خالی آبجوی بالتیکا بردارد و توی پیاده رو ، بیندازد جلوی پایش . و همین طور که پیش می رود ؛ هی بهش پا بزند تا به خانه برسد . خیلی کیف می ده . مخصوصا که اگه آدم کفش نونواری هم پاش باشه .

مقنعه اش را پوشید . کیفش را برداشت و انداخت گردنش . صورتش را آورد جلو تا مقنعه اش را بدهم بالا و بیخ گوشش را ببوسم . آن وقت ، دست کرد توی سطل زباله و یک قوطی بالتیکا ی مچاله نشده پیدا کرد و برش داشت .

قوطی را نشانم داد پرسید : می شه اینو ورش دارم ؟

گفتم : چه خوبه که اجازه می گیری… اما چه فایده که بعدش !

این شد که قوطی را انداخت توی سطل و دوباره پرسید : می تونم این و ورش دارم ؟

گفتم : حالا آره .

هر دو خندیدیم .آن وقت هزار تومن گذاشتم توی جیبش و با دست ، زدم پشت باسنش . یعنی که بهتر است تا شب نشده، راه بیفتد و برود . این بود که راهش را کشید و رفت سمت در و پشت سرش که آن را می بست ؛ توی درگاه کافه، برگشت و با شیطنت گفت : ای ببعی بی اِراده .

مثلا حرصم گرفته باشد که پیش مشتری ها برگشته و بهم گفته ببعی بی اراده .برای همین ؛هجوم بردم بلکه بگیرمش. یعنی این طور نشان دادم که می خواهم بگیرمش و حسابی گوشمالی اش بدهم اما حقیقتا قصد گرفتنش را نداشتم تا گوشش را بگیرم و بپیچانم. این بود که از ترس؛در را محکم بست و پا گذاشت به فرار.

کمی که گذشت از کافه بیرون زدم و با نگاهم، توی پیاده رویی که پر بود از درخت های لخت و عور پاییزی؛ تعقیبش کردم . که چه طور قوطی خالی را انداخته بود پیش پایش ، مدام بهش پا می کوبید و می بردش جلو و کِلرت و کِلرتی راه انداخته بود که نگو .لابد کفر همسایه ها را در می آورد سر ظهری .

متوسط بودنه حال بهم زن گل گیسو

مطابق معمول همیشه ؛ همین که آمد تو دماغش را گرفت . اما بر خلاف همیشه ؛ کیفش را نینداخت گردن آن صندلی لهستانی نزدیک بار . که همیشه کیفش را با لاقیدی می اندازد رویش و بعد می آید کنار کانتر بار می ایستد به حرف زدن با من. با شرح کامل این که امروز توی مدرسه چه کار کرده یا چه نمره ای گرفته یا معلمش چه پیغامی بهم داده .

بلکه یک راست اومد توی بار و با انگشت ، فقط اشاره کرد به دماغش که با دست آن را گرفته بود . یعنی این که خودم از خودم عقل داشته باشم و بفهمم . و البته کیف و کلاهش را هم گذاشت روی صندلی من که هر وقت پایم تیر می کشید؛از ترس واریس چند دقیقه ای می نشستم رویش و شروع می کردم به مالیدن شان.

در همان وضع با صدای گرفته ی تو دماغی اش سلام کرد : سلام ببعی .

همیشه بابایی را طوری می گوید که به نظر برسد می گوید ببعی و کلی با این شوخی اش حال می کند.

دماغم را گرفتم و گفتم :سلام… ببعی هم خودتی .

خندید و دست از سر دماغش برداشت . شروع کرد به حکایت کردن این که توی سرویس شان؛یک دختره نزدیک بود سر پیچ از در ماشین که یکهو باز شده بوده پرت شود بیرون . چون احتیاط نکرده و موقع سوار شدن در را خوب نبسته بوده .

گفتم : تو که کنار در نمی شینی . می شینی ؟

که گفت نه .همیشه می نشیند وسط تا خاطر مامانی جمع باشد و اضافه کرد: قول انگشتی دادم بهش.

هر بار که می خواهد قولی بدهد که بهش وفادار بماند ؛انگشت کوچک دست راستش را پیش می آورد و قلاب می کند به انگشت کوچک دست شما و بعد قولش را مرتب و شمرده شمرده ، طوری که انگار بقراط است و دارد یک عده دانشجوی سال آخر پزشکی را سو گند می دهد؛تکرار می کند .

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com

تبلیغات


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
تبلیغات متنی